جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۶

به ادامه دادن ادامه داده است

همان روز که داعش اولین حمله‌اش را به تهران عملیاتی کرد، 5 عدد میخ کم داشتم تا نقاشی‌هایی که میم خریده را بزنم بالای سرم و برایش بنویسم کارم تمام شد. غروب همان روز رفتم در شلوغی محله جدید مغازه‌ها را پیدا کردم و با مغازه‌دارها صحبت کردم تا مقایسه کنمشان با محله قدیمی. برای من هیچ چیز تمام نشده و مدام بهانه خانه‌ی قدیمی‌ام را می‌گیرم؛ به صدای بچه‌ها در راهرو غر می‌زنم و همسایه‌ها را دوست ندارم.

بعد از اینکه فهمیدم آقای ر نرفته برگشته به خانه قدیمی، بهانه‌هایم بیشتر شده است. خودم را می‌بینم که از پس این همه کار برآمده و خسته است و بهانه می‌گیرد. بعد از مدتها روزهای تنهایی را اینجا سپری می‌کنم دخترک رفته است و میم سخت درگیر کارهایش است و اینطور است که من  وقت دارم در تنهایی خانه را دوست داشته باشم و همسایه‌ها را بشناسم، صدایشان را تشخیص دهم و تخیل کنم کدام زنش را دوست ندارد و کدام خانه اش را چطور چیده است. همسایه‌ها اصلا آرام نیستند، صدایشان شبیه ترانه‌های همسایه بالایی یا تلوزیون ساعت شش همسایه بغلی خانه قدیمی نیست. صدای بچه‌هایی است که می‌آیند خانه مادربزرگشان و می‌خواهند همه چیز را خراب کنند. پیرمردی هم هر شب با صدای بلند طول کوچه را می‌رود و به شخص ثالثی که معلوم نیست کجاست می‌گوید حسابش را می‌رسم. هیچ کدام از اینها جدی نیست. من خانه را سر صبر می‌چینم و مطمئنم ناامنی جوری دور است که دستش هرگز به تابلوهای مانده روی میزم نمی‌رسد ولی در چند کیلومتری همینجا آدم‌ها را می‌کشد و تابلوهای مانده روی میز هیچ وقت روی دیوار نصب نمی‌شوند. 

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

زورق به گل نشسته‌ایست زندگی

چیزهای  زیادی گذشت و من اینجا ننوشتم. دفتر قرمزی هم که خریده بودم این روزها را ثبت کنم، تبدیل به دفتر یاداشت‌های یادگرفتنی بی‌خود شده است. ایده‌اش از روزی آمد که دفتر سال‌ها پیشم را پیدا کردم. 27 ساله بودم و همه چیزها ثبت شده بود. حالا مهم است ثبت شود؟ چه می‌شود که احساس می‌کنم وقتی ردپایی از من نمانده یعنی از دست رفته؟ نمی‌دانم.
ردم در این خانه هم نمی‌ماند. خانم صاحبخانه می‌خواهد دیوار را رنگ کند. جای همه تابلوهای رنگارنگ، رد رطوبت جا مانده از ریختن آب روی دیوار، نشان صندلی ننویی و ... همه تمام می‌شوند. من می‌روم و بعد از من خانه را برای فروش آراسته می‌کنند. خانه آقای ر را هم. از او هم بعد از این همه وقت هیچ نشانی نمی‌ماند. همیشه فکر می‌کردم وقتی از این خانه می‌روم که بعدش ویرانی باشد اما نیست. خانه بعد از من هست و هر صبح پرنده‌هایش پشت پنجره برای صاحب جدیدش آواز می‌خوانند. حسودیم می‌شود. به آن صاحب‌خانه که می‌آید اینجا و قرار است خانه مسحورش کند حسودم. اینکه بعد از پنج سال تنها خودم و این تکه پاره‌های زندگی را با خودم می‌برم و بعدش در خاطره‌ی این خانه نیستم؛ اینکه روابطمان تغییر می‌کند، رابطه من با خانه، رابطه من با همسایه‌های نازنینم که می‌شوند همسایه سابق، در بهترین حالت اگر ببینمشان، غمگینم می‌کند.
دوست دارم به آدم‌هایی که می‌آیند خانه را بپسندند و او را در تسخیر کارتن‌های موز و روغن اویلا می‌بینند بگویم این خانه اینطور نبود، اینطور نیست؛ آنطور سرسری نبینیدش. این خانه معجزه زندگی من است که دارد تمام می‌شود.

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۶

خوشا مردن به وقت جوانه و شکوفه

1.
برای اولین سال اینجا درباره اول و آخر سال ننوشتم. حالا که فکرش را می‌کنم هیچ کدام از دلایلی که گمان می‌کردم در این مسئله دخیل هستند، کاری به کار من نداشتند. سال 95 سخت‌تر از سال‌های پیشش نبود و من سخت‌تر کار نکردم. چیز زیادی یاد نگرفتم و کارهای به زعم خودم فاخری انجام ندادم. اما چیزی در من عوض شده که این تغییر را دیگر مبدا شروع  و پایانی نمی‌بیند و حتی برای چیزهای روزمره هم نمی‌تواند «از فردا» بنامدش. البته که بهار مثل همیشه پر از شور و سرزندگی است و این حس‌های من چیزی از خوبی‌های بهار کم نمی‌کند. همان بهاری که هر سال با صدای ترانه صبحگاهی مامان از آشپزخانه شروع می‌شود و صبحانه پر از بو و رنگ و آغوش و در رخوت ادامه می‌یابد.
2.
مارجان دوست داشت در بهار بمیرد. هر سال فروردین روی ایوان خانه درخت‌ها را رصد می‌کرد که ببیند چطور جوانه زدند و چطور دیگر آن چوب خشک قدیمی نیستند و می‌گفت خوشا مردن به وقت جوانه و شکوفه. اما قسمتش آخرین روز تابستان بود. شبیه او، یا سعی می‌کنم شبیه او که از هر چیز نویی شگفت زده می‌شد، هر روز همین درخت‌های اندک خیابان‌های تهران و شکوفه‌هایی که از سر شانس ممکن است بیابی‌اش را رصد کنم و ببینم چطور روز به روز عوض می‌شوند، مهمان‌های جدید می‌یابند و سخاوتمندانه سایه‌هایشان را پهن می‌کنند.
3.
سال 96 سال سخت‌تری خواهد بود. باید ریشه‌هایم را از خانه بکنم و ببرم در خانه دیگری بکارم، رانندگی کنم، فیلم‌های بیشتری تدوین کنم، سبکتر شوم، کتاب را بنویسم، سالمتر باشم و کمتر درد بکشم و احتمالا خودم را برای مهاجرت میم آماده کنم. علاوه بر همه اینها باید با ترس‌های بیشتری مواجه شوم و از عشق لذت بیشتری ببرم؛ البته همه اینها امتداد روزهای زمستان است در بهار و تابستان و پاییز و زمستان بعد.


دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۵

شرح حال 7

چشمهایم را می‌بندم پشت پلکم سنگین از اشک می‌شود. پیرمرد رو به رویم در مانیتور دارد از سوسن می‌گوید و سیگار می‌کشد؛ سیگار پشت سیگار. پیرمرد شبیه هیچ کدام از آدم‌های قبلی نیست. نه شبیه آن دختران دشت اسفند سال پیش که حالا یا ترکیه‌اند یا آلمان و یا شنگال و نه شبیه زن‌های فیلم نوا.
هیاهو هنوز تمام نشده است. تاریخم را پاک کرده‌ام از صفحه‌های شخصیم و هی پشت پلک‌هایم از اشک سنگین‌تر شد. ترس و خستگی در من نشست کرده است. در همه جای تنم نشانه‌هایش هست و آنقدر حجمشان زیاد شده که فکر می‌کنم سنگین‌تر هم شده‌ام.

روزهای سخت را از سر گذراندم و نوازش‌های این همه دست نازنین هم هنوز مرهم نشده است روی این روزها و این اسفند نازنین آن ور رهایی‌بخشش را هنوز به من نشان نداده است. 

شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۵

شرح حال 6

روی تخت دراز کشیده‌ام. از آشپزخانه صدایش می‌آید، صدای با حوصله پیاز پوست کردن، تکه تکه کردن و سرخ کردن و دنبال ظرف فلفل قرمز گشتن.  با کشف جدید فلفل قرمز، دعوا سر بهتر بودن فلفل قرمز و سیاه بالا می‌گیرد. بر می‌گردد آشپزخانه و من توی سرم قصه خیابان 28‌ام را آماده می‌کنم تا سر کشف بعدی‌اش تعریف کنم.
هنوز باورم نمی‌شود «ما» یک ساله شده است. 

پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۵

از شمار دو چشم یک تن کم...

کلمات آخر مقاله مجله را می‌نویسم. دوست دارم مرگ محترم خانم را تعریف کنم. کلمات را بالا و پایین می‌کنم تا جایی برای آن اتفاق تاریخ معاصر که کمتر جایی ذکر می‌شود بیابم. همان غروبی که لات‌ها جلوی خانه‌ای که جلسه انجمن نسوان وطنخواه بوده، تجمع کردند و منتظر بودند آن زنان بیرون بیایند و به آنها حمله کنند. زنها از در پشتی می‌روند اما محترم خانم از فشار و استرس فردا دیگر بلند نمی‌شود که درِ کارگاه تولید البسه وطنی را باز کند.
محترم خانم آن غروب همسن من بود، همان غروب که از در پشتی رفته بود بیرون و دیگر برنگشت. 

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۵

من به دستهای تو قول می‌دهم...

مچ دست‌های خاله لاغر بود. مارجان می‌گفت «از اقبال منه.» از اقبال او بود یا نه مچ دست‌های دخترش لاغر بودند. دخترهای مامان و خاله هم ادامه بد اقبالی مارجان بودند اما مامان مثل مارجان دست‌های قوی دارد.
 خاله مرد. یک شبی که مامان پیشش نبود. مامان صاحب مجلس بود. چشمهایش باز نمی‌شد از بس گریه کرده بود. با دخترها نشسته بود سر مجلس. هر زنی می‌آمد مامان را بغل می‌کرد و زار می‌زد. مامان همیشه صاحب مجالس خاله بود، از عزا تا عروسی. ازبس که به قول مارجان خاله بی‌دست و پا بود و بیچاره. مامان می‌توانست یک جماعت را مدیریت کند اما خاله جوری زیر فشار زایمان زیاد، بی‌پولی و بیوه‌گی له شده بود که تنها یک گوشه می‌نشست و مدیریت مارجان و مامان را نظارت می‌کرد. همه این سال‌های آخرش هم همین بود. گوشه‌ی خانه دخترخاله‌ها نشسته بود، همه را می‌دید و هیچ نمی‌گفت. گاهی اشک می‌ریخت و مامان با گوشه روسری‌اش اشک‌هایش را پاک می‌کرد.
جنازه خاله را مامان شست. دخترخاله‌ها کنار جنازه نشسته بودند. ما دخترهای بداقبال مامان که مچ دست‌های قوی مارجان را به ارث نبردیم از زن‌های عزادار پذیرایی می‌کردیم. خاله را کنار همان درخت بزرگ دفن کردیم که زن دیگر فامیل خوابیده بود. در راه قبرستان مامان اشکهایش تمام شده بود. به خانه که برگشتیم چند دقیقه روی پله‌ها نشست و دست‌هایش را نوازش کرد. دست‌های نازنینش که تنها خواهر را شسته و گذاشته بود در اتاق تاریک و برگشته بود.

ما همه دخترهای بداقبال فامیلیم که از زنان نسل اول فقط دست‌های زنانه قوی او مانده است. 

شرح حال 5

به میم گفتم من آدم سختی هستم. میم گفت هیچ چیز آنقدر سخت و سفت نیست که نشود تغییرش داد. فکر کردم چقدر به این سختی و سفتی افتخار کردم بارها. به اینکه روی حرفم ایستاده‌ام که فلانی را نمی‌بینم دیگر، به بهمانی هم دیگر فکر نمی‌کنم. اما حالا می‌بینم ارزشش را نداشت. این همه سفت و سخت ایستادن روی ندیدن و ترک کردن کسی؛ جوری که دیدن یکباره‌اش مضطربم کند، چه چیزی را در من حل کرد یا چقدر راحت‌ترم کرد؟
همه آن روز توی خیابان‌های آلوده و میان آرشیوهای فیلم پیرمرد، به همین‌ها فکر کردم. قبلش عصبانی بودم بعد فکر کردم چه کاری باید بکنم؟ حالا که نمی‌توانم عضو بدنم را بشکنم و بندازم دور؛ چقدر باید از خودم بگذرم برای اینکه هیچ چیز تکان نخورد؟ بله مرز حذف کردن‌ها به گوشه دلم رسیده بود.
همان شب نون از درد دندانش پناه آورده بود به خانه من. وقتی آرام خوابید، بلند شدم و نگاهش کردم. فکرکردم هیچ چیز ارزشش را نداشت که حالا اینجا نباشد یا من در جایی نباشم که گزینه او باشم. برگشتم به تخت جیرجیرکنان اتاق خواب و به میم نوشتم می‌دانی تو تنها آدمی هستی که اینطور در مقابل رفتن من مقاومت کرد؟ می دانی که من حالا در خودم توان ترک کردن آدم‌ها را نمی‌بینم؟ می‌دانی که عشقت مرا رام و نرم کرده است؟

یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۵

این پنج نفر

ف نوشته بود برایم وقتی می‌روی سفر من هم مثل میم یتیم می‌شوم. پشت بندش شین نوشت: «چرا آنقدر میری سفر، نباید بری. من اینجا در این شهر احساس غربت می‌کنم.» وسط حرف زدن‌های پیدر پیام کا زنگ میزند که کجا ماندی پس؟ غذا بخوریم؟ بعد می‌خندد که برنمی‎گردی؟ پ از ان طرف می‌گوید: بیا بیا.
میم یتیم شده که غذاها را می‌چپاند توی کیسه و کیف را به جای من بلند می‌کند، می‌گوید «فردا در خونه رو می‌زنم و می‌گم بغل لازم ندارین؟»
زندگی‌ام بین این پنج نفر تقسیم شده است. همه روزمرگی‌ها، دردها و دلتنگی‌ها و نبودنم برای این پنج نفر اهمیت دارد و احتمالا برای همین است که میان سرمای این اتاقِ دور از شهر که تا فرسنگهایش آدم نیست، با اینترنتی که به سختی نفس میکشد دلم خواست این پنج نفر را ثبت کنم.

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۵

شرح حال 4

مامان زنگ نزده بود بگوید همسایه‌ها دارند دیوار آقا ولی را خراب می‌کنند به خاطر معتادی که رفته توی خانه خالی‌اش، همینطور بی‌حرف پیش و پس زندگی می‌کند. زنگ نزده بود بگوید شوهر خانم رحیمی رفته و اتراق کرده خانه زن دومش و او را رها کرده؛ حتی نگفت آقای رئیسی، همان مرد ترسناک خانه هیولایی کودکی‌ام، که معلم شیفت پسرانه بود و پسرها را با همان ترکه‌ای که همیشه پشت پیکانش می‌گذاشت کتک می‌زد، مرده است. مامان زنگ زده بود بگوید کمتر نگران آقاجان باشم چون بعد از مدتها پشت فرمان وانتش نشسته و با هم رفتند فروشگاه اتکا، مثل همه این سال‌های زندگی‌ای که من به یاد دارم، و بی‌هول و ترس در راه برگشت رفته‌اند سر خاک آقای روزبهان و دل سیر گریه کردند. مامان زنگ زده بود بگوید آقاجان گریه می‌کند و این نشانه‌ی این است که حالش خوب است، که حالش خوبتر می‌شود.