پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۸

تو شب بیدار منی...


انگشت‌های مامان تاول زده بود و هر کاری می‌کرد از پشت تلفن نمی‌توانست صدای روشنش را بی‌خش نگه دارد. مامان هر روز پیرتر و بیمارتر و همراه‌تر و شیرین‌تر می‌شود. نه فقط برای من برای همه ما. برای همه دوستان من که او را ندیده، می‌شناسند، برای دخترهای کلاسم که مدام از او و کارهایش می‌شنوند. هر بار فکر می‌کنم کاش ذره‌ای از این همه صبر و سرخوشی و زنده دلی را از مامان به ارث می‌بردم. زنی که تمام مسیرهای کوتاه و بلند را در ماشین برایم می‌خواند و به من شهامت می‌داد تا از جاده‌های لغزنده سیل زده نترسم. زنی که از وقتی به یاد دارم داشت با حوصله و علاقه قصه‌های بی‌مزه من را گوش می‌داد و با همه سازهای ناکوک زندگی من سعی کرد برقصد و بخواند.
امسال دلم نمی‌خواست برگردم. دلم می‌خواست همانجا کنار آغوش مامان و آقاجان تا ابد بمانم. دلم می‌خواست جزئیات زیبای هردوتایشان را هزاران بار به خاطر بسپارم. دلم می‌خواست در خانه گرم آنها پناه بگیرم و سردی خانه‌ام را فراموش کنم.

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۷

ای کاش عدالتی در کار بود...


یادم رفته بود عدسها باید زودتر خیس شوند تا برای نوروز جوانه زنند و مهمان مامان ستاره شوند. یادم میافتد که کاش برای دخترها هم کاری میکردم. عدسها دیر سبز میشوند و کمتر از یک هفته تا تمام شدن سال راه است. دستهایم جان ندارد که بنویسد چقدر در این سال زنده ماندم و نگاه کردم که جانم میرود. چطور همه این سال بد نفس عمیق کشیدم که صدای نالههایم را کسان کمتری بشنوند و بیشتر زندگی کنم. چطور فراغ را تاب آوردم، دردهایم را تحمل کردم و زنده بودن را زندگی کردم. ایستاده روی زخمهایی که مرهم ندارند، عدسها را خیس کردم که ببرمشان برای آنهایی که دیگر نخواهم دید و مژده تغییر فصل بدهم.
رنجهایی را به سال نو میبرم از مرهمهایی که به کار هیچ کسی نیامده و یا نوشداروی بعد از سهراب بودند و حالا بخشی از من هستند.

شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۷

برای آن زمستانها که گذشت...


گزارش رنج و درد دخترک را مینویسم و هر وقت نفس کم میآورم میروم تا پنجرهها. وسطهایش عکس تلگرامش را میبینم؛ عکسی که حالا فقط عکس است بدون ارجاع به واقعیت، با موهای بلوند و خندهای رویایی. هوا شبیه روزهای عاشقی است و این اولین سالیست که از اسفند ماه نازنین میترسم. از اینکه فرو نریزم با خاطرهها. شبها امتداد روز است و حتی در خواب از این روزها و این باد بهاری میترسم.
 نون را سفت بغل کردم و او صادقانه پرسید «چرا من رو این قدر دوست داری؟» چرا این را گفته بود؟ چون برایش شکلات فرستاده بودم تا در بیمارستانی که عین زندان بود، بخورد و یادش برود که زندگیاش در چه کثافتی فرو رفته است. با هم چای خوردیم و او برای من تعریف کرد که شکلاتها در آن تاریکی چه معنایی برایش داشتند. برایم ترانهخواند.
دلم صدای مامان را میخواهد که برایم بخواند و من بخوابم. خوابی عمیق که دردهای تنم و زخمهای وجودم را به یادم نیاورد. خوابی که در آن سال بادی که گذراندم را احضار نکند و  نفس کم نیاورم.

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۷

شرح دهم غم تو را، نکته به نکته، مو به مو..


کارهای هر روزه را لیست میکنم تا دچار فراموشی کوتاهمدت نشوم؛ زنگ به خانم صادقی، ویلچر دختر خانم ق، وقت دکتر پسر و، بردن سطل آشغال، پیدا کردن چیز دوست داشتنی روز و... . در کارهای هر روزهام، در حین رصد کردن همه چیز با خودم مرور میکنم چند دقیقه کمتر به تو فکر کردهام؟ دقیقهها را  با هم جمع میکنم و یک کار به لیست اضافه میکنم که آیرونی بزرگ زندگیام است  و هر بار کمتر شدنش را انتظار میکشم: فکر کردن به تو.

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۷

تو شب بیدار منی...


دیگر ورم رگهایم بیشتر از ان است که فقط شبها متوجه‌شان شوم. دکتر گفت غم‌های این چند ماه یک راست رفته‌اند توی رگ‌هایم و احتمال دارد چیز بازگشت‌ناپذیری را از بین ببرند. غیر از آنها حال من بهتر است. به زندگی با ریتم تند برگشتم. شبها دیرتر از همیشه‌ی زندگی‌ام به خانه می‌رسم؛ در کوچه با اقای طهرانی که منتظر دادن گزارش روزانه گربه‌های کوچه است، خوش و بش می‌کنم. گاهی کنارش می‌ایستم و دقیقه‌ها به گربه‌ها خیره می‌شوم. حتی همسایه‌ها هم برایم گزینه‌های قابل معاشرت شده‌اند. بعضی شبها شخصیت فیلمنامه را جابه‌جا می‌کنم و به سرنوشتشان غبطه می‌خورم. فلوکسیتین‌ها تا غروب مرا نگه می‌دارند اما ساعت‌های انتهای شب که فکرها حریفی ندارند،  در سکوت به به چیزهایی فکر می‌کنم که عوض شده‌اند: به میم، دخترها، تنم، چند خال موی سپید تازه‌ام، رگ‌های دستم، آدم‌ها، اشیاء، فیلم‌ها، رویاها...
بعضی شب‌ها بهتر می‌خوابم و  در خواب خودم را می‌بینم که با دست و پا زدنی بی‌مثال غبارها را از تن می‌زداید و هر بار دور برمی‌دارد که برخیزد. بعضی شبها که بهتر می‌خوابم فراموش می‌کنم چیزهای زیادی از دست داده‌ام و به سادگی ده سالگی‌ام بلند می‌شوم. بعضی شبها نمی‎خوابم و به صداها گوش می‎کنم، حتی صداهایی که دیگر ندارم. 

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۷

دختران دشت... دختران انتظار...


تمام روز آغوشمان برای زار زدن باز بود در حالیکه داشتیم فرو میپاشیدیم، دخترها را بلند میکردیم.تنم تا روزها بوی گریه دخترهای جوانی را میداد که دو رفیق روزهایشان، خسته از زندگی، مرگ را انتخاب کرده بودند. شب اول خوابشان را دیدم. عین روز اول نشستند جلوی من و من مدام به خودم میگفتم چرا به من دروغ گفتهاند که مردهاند؟
نون میگوید حتما موقع مرگ ترسیدهاند، شک کردهاند؛ خواستند که برگردند. مدام به چشمهای درخشان دختر فکر میکنم. به آن لحن زنانه بزرگسالشان، به آن موهای بلوند زود بالغ شده، به همه امیدی که نبود، نیست. مدام فکر میکنم دخترها در کدام تاریکی فرور رفته بودند که هیچ نوری سوسو نکرد برایشان؟ مدام مرور میکنم که در آخرین کلاس چه گفته بود دختر؟ من در جوابش چه گفته بودم؟ آخرین بار که در راهرو دیدمش.. آخرین بار که گفت خداحافظ به چه فکر میکرد؟ ...
یک هفته از آن صداها و تصویرها گذشته است. زندگیام بوی دختران دشتی را میدهد که یک روز تصمیم گرفتند دیگر نباشند و من، معلم و همراهشان، ما، معلمان و همراهانشان، با همه چراغهایی که در دست داشتیم نتوانستیم هیچ امیدی در آنها زنده کنیم و باید کلاسها را بدون آنها برگزار کنیم. رنجی که هیچ وقت کهنه نمیشود...


جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۹۷

پس از جستجوها...


از خودم پرسیدم شب یلدای سال قبل کجا بودیم؟ میخواستم خودم را محک بزنم که تا کجا توانستم به عقب برانم و سعی کنم فراموش کنم. جزئیات باورنکردنیای بر سرم آوار شد.  رنگها و بوها، کلمهها، دستها، چراغها و نورها و ... روزمرهها در مناسبتها جور دیگریاند. جزئهای فراموش نشدنی که کل را از خاطر میبرند...
اگر میتوانستم از این شب تاریک بگذرم و صبح نورش را بر من میتاباند، میتوانستم دوباره به معجزه ایمان بیاورم؛ این را مطمئنم.


سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۷

تمام کهکشان نشانه از تو دارد...


زبان زنها را نمیفهمیدم آنها هم نمیفهمیدند اما حرفهای زیادی زدیم. به یکی گفتم که هر چیز مربوط به او برایم غم بزرگ است. حتی همین زبان، این هوا و این شهر که غمانگیزترین شهر جهان است برایم. زن گفت عین ستارهام. نه که زن گفته باشد من فکر میکنم زن من را ستاره نامید چون به شب اشاره کرده بود و آسمان ماه نداشت. ستاره اقبالم سویش را از دست داده و هر چیزی که به سمت اوست برایم اشک دارد. قلبم باز میشود جوری که همه آدمهای دنیا توی آن جا میشوند وقتی به یاد روزهای شیرین میافتم و اندازهی نوک سوزن تنگ میشود وقتی به یاد میآورم آن روزها رفتند.
حالا میتوانم خوب کار کنم، بدون آه نفس بکشم و بخندم. تواناییام را برای انجام دادن همزمان ده کار  به دست آوردهام اما هنوز رخت عزا به تن دارم. رخت عزا را هر بار به امید اینکه آخرین باریست که میپوشم، در ماشین رختشویی هزار بار میچرخانم اما  باز چون ستاره اقبال تیره و تارم، به تن میکنم. هر روز از خود میپرسم چقدر زمان میخواهم برای عقب راندن آن چشمها، دستها و عشقها و بازگشتن به زندگی خالی و یاد و خاطره؟ اما هنوز بیجوابم.


شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۷

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟


خانه مامان همیشه گرم است. مامان نمی گذارد سرما به خانهاش رسوخ کند اما به ما یاد نداده که چطور خانه را میان این همه اختلاف سالم و پابرجا نگه داریم. مامان با چشمها و قلب نگران که حالا بیماری لعنتیاش، آنها را کوچک و کوچکتر کرده بلد بوده خودش و ما هشت نفر را نجات دهد. من هیچ از مادرم به ارث نبردهام. نه چشمهای درخشانش و نه دستهای نازنینش را.
 آقاجان شب ها خواب میبیند چند سال پیش است، من کودکم و او میتواند از تخت بیرون بیاید، در خیابانها راه برود، فکرهای جدید بکند و بدود. اما صبح، صبح با خوابش بیدار نمیشود. صبحِ کرخت و تخت، سرنوشت روز و شبش است. من علاوه بر چیزهای زیادی که از پدرم به ارث بردهام، خوابهایش را هم وارث شدهام. شبها خواب میبینم روی تخت خانهی قدیمم نشستهام، جوانترم و رگهای دست راستم برجسته نیست. منتظر توام و تو بر من عاشقی. پیام میدهم که کی میرسی و تو رسیدهای. در خواب تو را سیر میبوسم و دلم آرام میشود. در خواب هر شبم میدانم که صبح با نابودی همراه است اما هیچ چیز دست من نیست. صبح میشود، من سنگین و تنها بیدار میشوم.
تو رفتهای، دردها در تنم خانه کردهاند، من هنوز آرام نیستم و این همه اعترافهایی است که هر روز با خودم تکرار میکنم تا باور کنم.


جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۹۷

دارم من از فراغش در دیده صد علامت


مامان و آقاجان رفتند. لباس‌های پاییز و زمستان را در کمد جا دادم و تابستان را به چمدان همیشه بردم. به گل‌ها رسیدم. صبح تصمیم گرفتم سه مدل غذا بپزم مثل جمعه‌ی روزهای خوب. به شین گفتم بعد از مدتها دلم خواست خانه باشم و خانه قاتلم نبود. شین گفت او هم مدتها دوست داشت من در خانه باشم. با شین ناهار خوردیم و با چای غیبت کردیم و فرندز دیدیم.  باید یک قوطی رنگ سفید بگیرم از مغازه سر خرمشهر و در انبار را رنگ کنم. شاید چیزهای دیگری را هم رنگ کردم در خانه. جای لوله‌ی نشتی هنوز زخمی است. صبح به سختی شیشه دوغ آبعلی را روی زخمش جاسازی کردم با یک شاخه گل که جایش را کمتر ببینم. مثل کاری که از شنبه با زخم‌های زندگیم کرده‌ام. نه اینکه چیزی در بیرون تغییر کرده باشد من کم کم دارم جان می‌گیرم برای شستن  روی زخم‌ها و مرهم یافتن برایشان. دست‌ها هنوز ورم دارند و رگ‌های برجسته‌شان مرا می‌ترساند اما جوانه‌ای در درونم مرا به زندگی رسانده است.