شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۶

ایستگاه

تابستان تمام شد. کار سخت منم تمام شد گرچه دو سه روز دیگر اواخر هفته مانده، اما همه چیز رو به سرازیری است. مامان هم از بیمارستان مرخص شد. باید منتظر جواب ازمایش‌هایش باشیم. قائله زهرای خانه مامان هم تمام شد و همه‌ی آن اشک‌هایی که تنها مغازه داران و رهگذران خیابان گیشا از آن خبر دارند. سین رفت و تمام یک ماه میم  و شین را کوپنی دیدم و کس دیگری را ندیدم. همه انگار به تابستان ربط داشتند.

همه‌ی آن شبها که ساعت ده شب بر می‌گشتم و در راه مامان  و بابا و خانه‌شان را تصور می‌کردم که دارند پیر و پیرتر می‌شوند و من نمی‌توانم ببینمشان،  سعی می‌کردم به امروز عصر فکر کنم که روی سرازیری راه ناهموار، دم زده‌ام و دارم از ارتفاع روزهای تلخ رفته را دید می‌زنم. 

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۶

خورشید دوباره برمی‎آید

اگر شرایط عادی بود و من در ماراتن نفس‌گیر گیر نکرده بودم احتمالا اتفاق مهمی افتاده بود که شروع دوره‌ی جدیدی در زندگیم را نوید می‌داد. دوره‌ای که بعد از برخاستن و لباس تکاندن، آستین بالا زدن و کار و کار و کار است. اما حالا می‌خواهم تنها اینجا، که تاریخ امن من است، ثبتش کنم و برای روزهای پیش رو رویا ببافم. 

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۶

چه راه سخت

از فردا دوره سختی در زندگیم شروع می‌شود که تا یک ماه ادامه خواهد داشت. استرسش، خواب و خوراک و زندگی هر روزه‌ام را کاسته است. تمام یک ماه آینده را باید با سختی‌ای ادامه بدهم که نمی‌دانم چقدر خواهد بود و چقدر از عهده‌اش بر می‌آیم. به خودم مطمئن نیستم و قطعا اولین بار نیست در زندگیم در این شرایط استیصال با کار و زندگی مواجهه می‌شوم. میم می‌گوید از عهده‌اش بر می‌آییم اما من در این شرایط تنهایم او هم در استرس طرح و مواجهه با مادرش تنهاست. اما اصرار دارد که «ما» از عهده‌اش بر می‌آییم من اما هیچ وقت به او نگفتم «ما» چون فکر می‌کنم تظاهر است. او در همه شب‌هایی که نمی‌خوابد و سیگارهایی که می‌کشد و تپش‌های نابسامان قلبش تنهاست و سهم من تنها نگرانی است. این شکل زندگی ماست همه ما. نه در اعماق خودمان که بیشتر وقت‌ها در سطح رویه زندگی تنهاییم.

یک لیست نوشتم از کارهایی که باید بکنم. سعی کردم خودم را مجهز کنم. شهریور همیشه ماه سختی است  پر از خاطره‌ی  از دست دادن‌ها و رفتن‌ها و از پا افتادن‌ها اما همیشه بعد از آن مهر آمده است. 

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۶

شهریور

تابستان سنگین است. می‌نشیند روی سینه و دستهایش را فشار می‌دهد روی گلویم. برای لحظاتی زندگی را سخت می‌کند و به من، آن فیل بزرگ پوست‌کلفت که هیچ چیز از حرکت بازش نمی‌دارد، فرمان ایست می‌دهد. همه می‌گویند اسمش افسردگی موروثیِ تابستان است و باید منتظر باد پاییز بمانم. پاییز، روزهای دلبر کوتاه...

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۶

زندگی بی این آدم‌ها چطور می‌شد؟

آدم‌هایی هستند که می‌توانند شما را از تلخی تاریک، سلامت بگذرانند و سوی روشنایی با آنها معنادار می‌شود. آدم‌هایی که بودن در کنارشان، حسرت روزهای نبودنشان را توی چشمتان می‌کند. آدم‌هایی که وقتی نیستند شما زنده می‌مانید اما یتیم و بی‌نفس. 

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۶

پای رفتنم نیست

گفت حواست هست که با من سر دعوا داری چند وقته؟ حواسم نبود. تابستان از پس همه شلوغی‌ها و بی‌خوابی‌ها و ورم‌های صبحگاهی مثل همه تابستان‌ها مرا دیو دو سر دو شاخ آدم‌های مهربان زندگیم کرده است. آخرین جنگ هم دیشب با گریه و التماس تمام شد.
حالا هیاهوها تمام شده است. من و خانه و آدم‌های مهربان زندگی‌ام باقی مانده‌ایم.به سین گفتم حواسم نیست. نه اینکه حواسم نباشد. حواسم هست که او آدم امن زندگی من است و من تنها با آدم های امن زندگیم می‌توانم تلخ باشم و تنها این آدم‌ها را تا مرز شکایت می‌برم. صدایش از آن سو آرام ادامه می‎داد.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۶

سینما پارادیزو

جلوی پلاک 26 که زنگ در خانه را زدم و آن چای که با هم خوردیم و آن حرف‎هایی که زدی و زدم و آن قضاوت‎هایی که کردی و کردم کاش مثل یک تکه از فیلم‎هایی که هر روزه با آنها سر و کار دارم بود؛ کاش می‎توانست برگردد به زمانی که پلاک خانه‎ات را بلد نبودم و تخیل می‎کردم تو ادامه داری در چای‎هایی که با هم می‎خوردیم و حرف‎هایی که با هم زدیم و ... 

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۶

تمام روز در آینه نگریستم...

از کلاس زبان برگشتم. دستم را بستم، ماشین را از پارکینگ درآوردم، میم سوار شد و با هم رفتیم برای مهمانی خرید کنیم و توی راه درباره شام و کمک‌های شین و درست جا نیافتن دنده یک حرف بزنیم. این تمام تصویر سی و دو سالگی زیبا و سختم بود که دیروز تمام شد میان نوازش‌ها و صداهای مهربان. همه‌ی ناممکن‌ها و ترس‌هایی که با آنها مواجه شدم، زنان نازنینی که همراهیم کردند و تلخ‌هایی که قورتشان دادم. 

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۶

چهره آبی ات

بازیِ جدیدی یاد گرفتم. از روی تخت صبح‌ها دست‌هایم را دراز می‌کنم و توی آینه رو به رو دست‌هایم و تنها دست‌هایم را می‌بینم که حرکت می‌کنند. گاهی اوقات میم دست‌هایش را شریک دست‌هایم می‌کند و توی آینه دست‌هایمان نقش بازی می‌کنند. هیچ چیز در این دو سال به اندازه این شراکت زندگی‌ام را تغییر نداده است. عشق جایی ایستاده که گاهی اجازه نفس کشیدن به آدم نمی‌دهد و گاهی بهانه نفس کشیدن می‌شود. تنم جوری با این شرایط عجین شده که حتی زمانی که نمی‌توانم نفس بکشم هم توان گذشتن ندارم. همانجا ایستاده‌ام و تماشا می‌کنم. عجیب نیست سال‌های متمادی این همه کلمه زاده شد برای همین جایی که ایستاده‌ایم. همینجا که دستهایمان را از دور و توی آینه ببینیم و فکر کنیم بازیست اما نیست. 

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۶

به ادامه دادن ادامه داده است

همان روز که داعش اولین حمله‌اش را به تهران عملیاتی کرد، 5 عدد میخ کم داشتم تا نقاشی‌هایی که میم خریده را بزنم بالای سرم و برایش بنویسم کارم تمام شد. غروب همان روز رفتم در شلوغی محله جدید مغازه‌ها را پیدا کردم و با مغازه‌دارها صحبت کردم تا مقایسه کنمشان با محله قدیمی. برای من هیچ چیز تمام نشده و مدام بهانه خانه‌ی قدیمی‌ام را می‌گیرم؛ به صدای بچه‌ها در راهرو غر می‌زنم و همسایه‌ها را دوست ندارم.

بعد از اینکه فهمیدم آقای ر نرفته برگشته به خانه قدیمی، بهانه‌هایم بیشتر شده است. خودم را می‌بینم که از پس این همه کار برآمده و خسته است و بهانه می‌گیرد. بعد از مدتها روزهای تنهایی را اینجا سپری می‌کنم دخترک رفته است و میم سخت درگیر کارهایش است و اینطور است که من  وقت دارم در تنهایی خانه را دوست داشته باشم و همسایه‌ها را بشناسم، صدایشان را تشخیص دهم و تخیل کنم کدام زنش را دوست ندارد و کدام خانه اش را چطور چیده است. همسایه‌ها اصلا آرام نیستند، صدایشان شبیه ترانه‌های همسایه بالایی یا تلوزیون ساعت شش همسایه بغلی خانه قدیمی نیست. صدای بچه‌هایی است که می‌آیند خانه مادربزرگشان و می‌خواهند همه چیز را خراب کنند. پیرمردی هم هر شب با صدای بلند طول کوچه را می‌رود و به شخص ثالثی که معلوم نیست کجاست می‌گوید حسابش را می‌رسم. هیچ کدام از اینها جدی نیست. من خانه را سر صبر می‌چینم و مطمئنم ناامنی جوری دور است که دستش هرگز به تابلوهای مانده روی میزم نمی‌رسد ولی در چند کیلومتری همینجا آدم‌ها را می‌کشد و تابلوهای مانده روی میز هیچ وقت روی دیوار نصب نمی‌شوند.