چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۶

زندگی بی این آدم‌ها چطور می‌شد؟

آدم‌هایی هستند که می‌توانند شما را از تلخی تاریک، سلامت بگذرانند و سوی روشنایی با آنها معنادار می‌شود. آدم‌هایی که بودن در کنارشان، حسرت روزهای نبودنشان را توی چشمتان می‌کند. آدم‌هایی که وقتی نیستند شما زنده می‌مانید اما یتیم و بی‌نفس. 

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۶

پای رفتنم نیست

گفت حواست هست که با من سر دعوا داری چند وقته؟ حواسم نبود. تابستان از پس همه شلوغی‌ها و بی‌خوابی‌ها و ورم‌های صبحگاهی مثل همه تابستان‌ها مرا دیو دو سر دو شاخ آدم‌های مهربان زندگیم کرده است. آخرین جنگ هم دیشب با گریه و التماس تمام شد.
حالا هیاهوها تمام شده است. من و خانه و آدم‌های مهربان زندگی‌ام باقی مانده‌ایم.به سین گفتم حواسم نیست. نه اینکه حواسم نباشد. حواسم هست که او آدم امن زندگی من است و من تنها با آدم های امن زندگیم می‌توانم تلخ باشم و تنها این آدم‌ها را تا مرز شکایت می‌برم. صدایش از آن سو آرام ادامه می‎داد.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۶

سینما پارادیزو

جلوی پلاک 26 که زنگ در خانه را زدم و آن چای که با هم خوردیم و آن حرف‎هایی که زدی و زدم و آن قضاوت‎هایی که کردی و کردم کاش مثل یک تکه از فیلم‎هایی که هر روزه با آنها سر و کار دارم بود؛ کاش می‎توانست برگردد به زمانی که پلاک خانه‎ات را بلد نبودم و تخیل می‎کردم تو ادامه داری در چای‎هایی که با هم می‎خوردیم و حرف‎هایی که با هم زدیم و ... 

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۶

تمام روز در آینه نگریستم...

از کلاس زبان برگشتم. دستم را بستم، ماشین را از پارکینگ درآوردم، میم سوار شد و با هم رفتیم برای مهمانی خرید کنیم و توی راه درباره شام و کمک‌های شین و درست جا نیافتن دنده یک حرف بزنیم. این تمام تصویر سی و دو سالگی زیبا و سختم بود که دیروز تمام شد میان نوازش‌ها و صداهای مهربان. همه‌ی ناممکن‌ها و ترس‌هایی که با آنها مواجه شدم، زنان نازنینی که همراهیم کردند و تلخ‌هایی که قورتشان دادم. 

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۶

چهره آبی ات

بازیِ جدیدی یاد گرفتم. از روی تخت صبح‌ها دست‌هایم را دراز می‌کنم و توی آینه رو به رو دست‌هایم و تنها دست‌هایم را می‌بینم که حرکت می‌کنند. گاهی اوقات میم دست‌هایش را شریک دست‌هایم می‌کند و توی آینه دست‌هایمان نقش بازی می‌کنند. هیچ چیز در این دو سال به اندازه این شراکت زندگی‌ام را تغییر نداده است. عشق جایی ایستاده که گاهی اجازه نفس کشیدن به آدم نمی‌دهد و گاهی بهانه نفس کشیدن می‌شود. تنم جوری با این شرایط عجین شده که حتی زمانی که نمی‌توانم نفس بکشم هم توان گذشتن ندارم. همانجا ایستاده‌ام و تماشا می‌کنم. عجیب نیست سال‌های متمادی این همه کلمه زاده شد برای همین جایی که ایستاده‌ایم. همینجا که دستهایمان را از دور و توی آینه ببینیم و فکر کنیم بازیست اما نیست. 

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۶

به ادامه دادن ادامه داده است

همان روز که داعش اولین حمله‌اش را به تهران عملیاتی کرد، 5 عدد میخ کم داشتم تا نقاشی‌هایی که میم خریده را بزنم بالای سرم و برایش بنویسم کارم تمام شد. غروب همان روز رفتم در شلوغی محله جدید مغازه‌ها را پیدا کردم و با مغازه‌دارها صحبت کردم تا مقایسه کنمشان با محله قدیمی. برای من هیچ چیز تمام نشده و مدام بهانه خانه‌ی قدیمی‌ام را می‌گیرم؛ به صدای بچه‌ها در راهرو غر می‌زنم و همسایه‌ها را دوست ندارم.

بعد از اینکه فهمیدم آقای ر نرفته برگشته به خانه قدیمی، بهانه‌هایم بیشتر شده است. خودم را می‌بینم که از پس این همه کار برآمده و خسته است و بهانه می‌گیرد. بعد از مدتها روزهای تنهایی را اینجا سپری می‌کنم دخترک رفته است و میم سخت درگیر کارهایش است و اینطور است که من  وقت دارم در تنهایی خانه را دوست داشته باشم و همسایه‌ها را بشناسم، صدایشان را تشخیص دهم و تخیل کنم کدام زنش را دوست ندارد و کدام خانه اش را چطور چیده است. همسایه‌ها اصلا آرام نیستند، صدایشان شبیه ترانه‌های همسایه بالایی یا تلوزیون ساعت شش همسایه بغلی خانه قدیمی نیست. صدای بچه‌هایی است که می‌آیند خانه مادربزرگشان و می‌خواهند همه چیز را خراب کنند. پیرمردی هم هر شب با صدای بلند طول کوچه را می‌رود و به شخص ثالثی که معلوم نیست کجاست می‌گوید حسابش را می‌رسم. هیچ کدام از اینها جدی نیست. من خانه را سر صبر می‌چینم و مطمئنم ناامنی جوری دور است که دستش هرگز به تابلوهای مانده روی میزم نمی‌رسد ولی در چند کیلومتری همینجا آدم‌ها را می‌کشد و تابلوهای مانده روی میز هیچ وقت روی دیوار نصب نمی‌شوند. 

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

زورق به گل نشسته‌ایست زندگی

چیزهای  زیادی گذشت و من اینجا ننوشتم. دفتر قرمزی هم که خریده بودم این روزها را ثبت کنم، تبدیل به دفتر یاداشت‌های یادگرفتنی بی‌خود شده است. ایده‌اش از روزی آمد که دفتر سال‌ها پیشم را پیدا کردم. 27 ساله بودم و همه چیزها ثبت شده بود. حالا مهم است ثبت شود؟ چه می‌شود که احساس می‌کنم وقتی ردپایی از من نمانده یعنی از دست رفته؟ نمی‌دانم.
ردم در این خانه هم نمی‌ماند. خانم صاحبخانه می‌خواهد دیوار را رنگ کند. جای همه تابلوهای رنگارنگ، رد رطوبت جا مانده از ریختن آب روی دیوار، نشان صندلی ننویی و ... همه تمام می‌شوند. من می‌روم و بعد از من خانه را برای فروش آراسته می‌کنند. خانه آقای ر را هم. از او هم بعد از این همه وقت هیچ نشانی نمی‌ماند. همیشه فکر می‌کردم وقتی از این خانه می‌روم که بعدش ویرانی باشد اما نیست. خانه بعد از من هست و هر صبح پرنده‌هایش پشت پنجره برای صاحب جدیدش آواز می‌خوانند. حسودیم می‌شود. به آن صاحب‌خانه که می‌آید اینجا و قرار است خانه مسحورش کند حسودم. اینکه بعد از پنج سال تنها خودم و این تکه پاره‌های زندگی را با خودم می‌برم و بعدش در خاطره‌ی این خانه نیستم؛ اینکه روابطمان تغییر می‌کند، رابطه من با خانه، رابطه من با همسایه‌های نازنینم که می‌شوند همسایه سابق، در بهترین حالت اگر ببینمشان، غمگینم می‌کند.
دوست دارم به آدم‌هایی که می‌آیند خانه را بپسندند و او را در تسخیر کارتن‌های موز و روغن اویلا می‌بینند بگویم این خانه اینطور نبود، اینطور نیست؛ آنطور سرسری نبینیدش. این خانه معجزه زندگی من است که دارد تمام می‌شود.

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۶

خوشا مردن به وقت جوانه و شکوفه

1.
برای اولین سال اینجا درباره اول و آخر سال ننوشتم. حالا که فکرش را می‌کنم هیچ کدام از دلایلی که گمان می‌کردم در این مسئله دخیل هستند، کاری به کار من نداشتند. سال 95 سخت‌تر از سال‌های پیشش نبود و من سخت‌تر کار نکردم. چیز زیادی یاد نگرفتم و کارهای به زعم خودم فاخری انجام ندادم. اما چیزی در من عوض شده که این تغییر را دیگر مبدا شروع  و پایانی نمی‌بیند و حتی برای چیزهای روزمره هم نمی‌تواند «از فردا» بنامدش. البته که بهار مثل همیشه پر از شور و سرزندگی است و این حس‌های من چیزی از خوبی‌های بهار کم نمی‌کند. همان بهاری که هر سال با صدای ترانه صبحگاهی مامان از آشپزخانه شروع می‌شود و صبحانه پر از بو و رنگ و آغوش و در رخوت ادامه می‌یابد.
2.
مارجان دوست داشت در بهار بمیرد. هر سال فروردین روی ایوان خانه درخت‌ها را رصد می‌کرد که ببیند چطور جوانه زدند و چطور دیگر آن چوب خشک قدیمی نیستند و می‌گفت خوشا مردن به وقت جوانه و شکوفه. اما قسمتش آخرین روز تابستان بود. شبیه او، یا سعی می‌کنم شبیه او که از هر چیز نویی شگفت زده می‌شد، هر روز همین درخت‌های اندک خیابان‌های تهران و شکوفه‌هایی که از سر شانس ممکن است بیابی‌اش را رصد کنم و ببینم چطور روز به روز عوض می‌شوند، مهمان‌های جدید می‌یابند و سخاوتمندانه سایه‌هایشان را پهن می‌کنند.
3.
سال 96 سال سخت‌تری خواهد بود. باید ریشه‌هایم را از خانه بکنم و ببرم در خانه دیگری بکارم، رانندگی کنم، فیلم‌های بیشتری تدوین کنم، سبکتر شوم، کتاب را بنویسم، سالمتر باشم و کمتر درد بکشم و احتمالا خودم را برای مهاجرت میم آماده کنم. علاوه بر همه اینها باید با ترس‌های بیشتری مواجه شوم و از عشق لذت بیشتری ببرم؛ البته همه اینها امتداد روزهای زمستان است در بهار و تابستان و پاییز و زمستان بعد.


دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۵

شرح حال 7

چشمهایم را می‌بندم پشت پلکم سنگین از اشک می‌شود. پیرمرد رو به رویم در مانیتور دارد از سوسن می‌گوید و سیگار می‌کشد؛ سیگار پشت سیگار. پیرمرد شبیه هیچ کدام از آدم‌های قبلی نیست. نه شبیه آن دختران دشت اسفند سال پیش که حالا یا ترکیه‌اند یا آلمان و یا شنگال و نه شبیه زن‌های فیلم نوا.
هیاهو هنوز تمام نشده است. تاریخم را پاک کرده‌ام از صفحه‌های شخصیم و هی پشت پلک‌هایم از اشک سنگین‌تر شد. ترس و خستگی در من نشست کرده است. در همه جای تنم نشانه‌هایش هست و آنقدر حجمشان زیاد شده که فکر می‌کنم سنگین‌تر هم شده‌ام.

روزهای سخت را از سر گذراندم و نوازش‌های این همه دست نازنین هم هنوز مرهم نشده است روی این روزها و این اسفند نازنین آن ور رهایی‌بخشش را هنوز به من نشان نداده است. 

شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۵

شرح حال 6

روی تخت دراز کشیده‌ام. از آشپزخانه صدایش می‌آید، صدای با حوصله پیاز پوست کردن، تکه تکه کردن و سرخ کردن و دنبال ظرف فلفل قرمز گشتن.  با کشف جدید فلفل قرمز، دعوا سر بهتر بودن فلفل قرمز و سیاه بالا می‌گیرد. بر می‌گردد آشپزخانه و من توی سرم قصه خیابان 28‌ام را آماده می‌کنم تا سر کشف بعدی‌اش تعریف کنم.
هنوز باورم نمی‌شود «ما» یک ساله شده است.