یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۶

دل دیوونه...

ماشین از آن من شده است. دوتایی می‌رویم میم را می‌رسانیم، برای بچه مریم بستنی می‌خریم، هایده گوش می‌دهیم و برای پیاده‌روها می‌ایستیم. بعضی روزها که دلتنگ می‌شویم رو به پارک می‌نشینیم و به رفته‌ها فکر می‌کنیم. گاهی به زخم‌های هم دست می‌کشیم و گاه سر به سر هم می‌گذاریم.
حالا ماشین بعد از خانه دومین یار غار و تنهایی من است. 

سه‌شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۶

پای دل بریدنم کو؟

هیچ وقت انتهای باغ پشت خانه خاله را کشف نکردم. رضا می‌گفت پشت آن درختان انبوه، خانه اجنه است. شبها صدای زوزه گرگ‌ها از خانه اجنه می‌آمد و من حرف رضا را باور کرده بودم؛ چون او چهار فصل سال همسایه خاله بود و ما فقط فصل خرمن و وقت سرفرازی درختها به خاله سر میزدیم. در خوابم مامان هنوز جوان بود و خاله با سبد حصیری‌اش رفته بود ته پرچین‌ها و گیلاس چیده بود. در خواب فهمیده بودم انتهای باغ خاله، همان باغ گیلاس حاج آقاست که در عالم واقع همه درخت‌هایش خشک شده و دیگر گیلاس ندارد. حاج آقا داشت درخت‌های گیلاس را هرس می‌کرد و قربان صدقه‌ام می‌رفت. مگر فصل هرس بود؟ مارجان می‌گفت فامیل شوهر مادرت هیچ کشاورزی بلد نیستند؛ درخت و نشا را خشک می‌کنند. اما درخت‌ها خشک نبودند تا وقتی افسردگیپدرم را محاصره‌ نکرده بود  و مامان جوان بود، بار می‌دادند به چه درشتی و چشم یک روستا پی‌اش بود. من حرف رضا را باور کرده بودم که خانه اجنه یک دختر دارد هم سن من که ته کلاس مدرسه روستا می‌نشیند و هیچ کس با او دوست نمی‌شود. انگار مدرسه هم هنوز شاگرد داشت و سرباز معلم عاشق دختر چاروادار شده بود و چه رسوایی‌ها که از این عشق داستان نشده بود. مارجان چشمش را  گشاد کرده بود که پیش دخترها نباید این چیزها را تعریف کرد اما رضا همه چیز را برایم تعریف کرده بود...

از صبح فکری‌ام چرا خاله را بغل نکردم و نخواستم برایم ترانه بخواند؟ چرا از مارجان نپرسیدم عینکش را کجا گذاشته که ما هر چه گشتیم هیچ وقت پیدایش نکردیم؟ 
از صبح گرگ‌ها در دلم زوزه می‌کشند.

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۶

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

مریم می‌گوید به ویروس باید امان بدهی تا ترک‌تازیش را بکند و بعد برود. چهار روز در خانه ماندم و در حالیکه نمی‌توانستم از تخت بکنم به صدای همسایه‌ها و بچه‌های شاد در کوچه گوش سپردم. دو بار همسایه‌ها با هم  دعوا کردند یک بار هم کیف زنی را موتوری‌ها دزدیدند. دعواهای جاپارک از دستم در رفته. یک مردی هم هر روز حوالی ساعت ده و نیم می‌اید با بلندگو روضه حضرت زینب را می‌خواند. روضه‌اش هر روز همان است. مردم روضه سفارشی هم دارند. بعضی وقتها اولش می‌گوید این سفارش فلانی است. 45 دقیقه طول می‌کشد تا کوچه طویل را طی کند. چقدر این روزها هوس خانه بوستان را کرده‌ام. از همان روزی که  آقای سلیمانی رفته بود پیش آقای راستی و با هم درباره من حرف زدند و گوشی را روی بلندگو گذاشتند و به من زنگ زدند. به همسایه قدیمی‌شان. از همان روز دوباره یاد ان خانه هر روز توی صورتم می‌خورد. بعد خودم را دلداری می‌دهم با برگهای پاییز حیاط و بوی غذاهای جورواجور خانه که اینجا هم گرم است.

لباسهای پاییز و تابستان را جابه‌جا کردم. هیچ چیز به اندازه لباس‌هایم برای من حسرت روزهای رفته را نمی‌آورد. با تاریخ لباس‌ها فکر می‌کنم به سال‌های رفته‌ی تنم. واقعیت‌های تلخ و غمگینی از میان بوها و خاطره‌ها سربر می‌آورند. 

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۶

ایستگاه

تابستان تمام شد. کار سخت منم تمام شد گرچه دو سه روز دیگر اواخر هفته مانده، اما همه چیز رو به سرازیری است. مامان هم از بیمارستان مرخص شد. باید منتظر جواب ازمایش‌هایش باشیم. قائله زهرای خانه مامان هم تمام شد و همه‌ی آن اشک‌هایی که تنها مغازه داران و رهگذران خیابان گیشا از آن خبر دارند. سین رفت و تمام یک ماه میم  و شین را کوپنی دیدم و کس دیگری را ندیدم. همه انگار به تابستان ربط داشتند.

همه‌ی آن شبها که ساعت ده شب بر می‌گشتم و در راه مامان  و بابا و خانه‌شان را تصور می‌کردم که دارند پیر و پیرتر می‌شوند و من نمی‌توانم ببینمشان،  سعی می‌کردم به امروز عصر فکر کنم که روی سرازیری راه ناهموار، دم زده‌ام و دارم از ارتفاع روزهای تلخ رفته را دید می‌زنم. 

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۶

خورشید دوباره برمی‎آید

اگر شرایط عادی بود و من در ماراتن نفس‌گیر گیر نکرده بودم احتمالا اتفاق مهمی افتاده بود که شروع دوره‌ی جدیدی در زندگیم را نوید می‌داد. دوره‌ای که بعد از برخاستن و لباس تکاندن، آستین بالا زدن و کار و کار و کار است. اما حالا می‌خواهم تنها اینجا، که تاریخ امن من است، ثبتش کنم و برای روزهای پیش رو رویا ببافم. 

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۶

چه راه سخت

از فردا دوره سختی در زندگیم شروع می‌شود که تا یک ماه ادامه خواهد داشت. استرسش، خواب و خوراک و زندگی هر روزه‌ام را کاسته است. تمام یک ماه آینده را باید با سختی‌ای ادامه بدهم که نمی‌دانم چقدر خواهد بود و چقدر از عهده‌اش بر می‌آیم. به خودم مطمئن نیستم و قطعا اولین بار نیست در زندگیم در این شرایط استیصال با کار و زندگی مواجهه می‌شوم. میم می‌گوید از عهده‌اش بر می‌آییم اما من در این شرایط تنهایم او هم در استرس طرح و مواجهه با مادرش تنهاست. اما اصرار دارد که «ما» از عهده‌اش بر می‌آییم من اما هیچ وقت به او نگفتم «ما» چون فکر می‌کنم تظاهر است. او در همه شب‌هایی که نمی‌خوابد و سیگارهایی که می‌کشد و تپش‌های نابسامان قلبش تنهاست و سهم من تنها نگرانی است. این شکل زندگی ماست همه ما. نه در اعماق خودمان که بیشتر وقت‌ها در سطح رویه زندگی تنهاییم.

یک لیست نوشتم از کارهایی که باید بکنم. سعی کردم خودم را مجهز کنم. شهریور همیشه ماه سختی است  پر از خاطره‌ی  از دست دادن‌ها و رفتن‌ها و از پا افتادن‌ها اما همیشه بعد از آن مهر آمده است. 

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۶

شهریور

تابستان سنگین است. می‌نشیند روی سینه و دستهایش را فشار می‌دهد روی گلویم. برای لحظاتی زندگی را سخت می‌کند و به من، آن فیل بزرگ پوست‌کلفت که هیچ چیز از حرکت بازش نمی‌دارد، فرمان ایست می‌دهد. همه می‌گویند اسمش افسردگی موروثیِ تابستان است و باید منتظر باد پاییز بمانم. پاییز، روزهای دلبر کوتاه...

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۶

زندگی بی این آدم‌ها چطور می‌شد؟

آدم‌هایی هستند که می‌توانند شما را از تلخی تاریک، سلامت بگذرانند و سوی روشنایی با آنها معنادار می‌شود. آدم‌هایی که بودن در کنارشان، حسرت روزهای نبودنشان را توی چشمتان می‌کند. آدم‌هایی که وقتی نیستند شما زنده می‌مانید اما یتیم و بی‌نفس. 

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۶

پای رفتنم نیست

گفت حواست هست که با من سر دعوا داری چند وقته؟ حواسم نبود. تابستان از پس همه شلوغی‌ها و بی‌خوابی‌ها و ورم‌های صبحگاهی مثل همه تابستان‌ها مرا دیو دو سر دو شاخ آدم‌های مهربان زندگیم کرده است. آخرین جنگ هم دیشب با گریه و التماس تمام شد.
حالا هیاهوها تمام شده است. من و خانه و آدم‌های مهربان زندگی‌ام باقی مانده‌ایم.به سین گفتم حواسم نیست. نه اینکه حواسم نباشد. حواسم هست که او آدم امن زندگی من است و من تنها با آدم های امن زندگیم می‌توانم تلخ باشم و تنها این آدم‌ها را تا مرز شکایت می‌برم. صدایش از آن سو آرام ادامه می‎داد.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۶

سینما پارادیزو

جلوی پلاک 26 که زنگ در خانه را زدم و آن چای که با هم خوردیم و آن حرف‎هایی که زدی و زدم و آن قضاوت‎هایی که کردی و کردم کاش مثل یک تکه از فیلم‎هایی که هر روزه با آنها سر و کار دارم بود؛ کاش می‎توانست برگردد به زمانی که پلاک خانه‎ات را بلد نبودم و تخیل می‎کردم تو ادامه داری در چای‎هایی که با هم می‎خوردیم و حرف‎هایی که با هم زدیم و ...