شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

آبانی که باز به سختی گذشت...

حالا که فکر می کنم آبان را دوست دارم. ابان مرا با حادثه مواجه می کند ، با تلخی عریان، با اضطرابهایی که دم به دم زیاد و کم می شوند.
سال پیش پای شکسته گچ گرفته ام ، مجال تجربه این بادهایی که لجاجت می کند با لباسها و تعادلت را به هم می زنند را گرفته بود از من. تمام آبان پایم در گچ آبی رنگ محضور شده بود. من و پایم با با عصا به رد خیابانها خیره می شدیم و ازدحام حرفهای نومید کننده را رد می کردیم. و هیچ کس جز ما نمی دانست چه آبان سختی است!!
حالا همه این آبان برایم تازگی دارد. گاه آهسته قدم بر می دارم، گاهی تند، گاهی حتی می دوم. از هر لحظه اش در شگفتم، از هر لحظه این آبانی که باز به سختی گذشت...
آبان ماه من است. ماهی که سرسختی ام را به رخ می کشد و به یادم می آورد که تا کجا می توانم بمانم، بخندم...

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

قرمزهایی که از خون هم قرمزترند!!



می شمرم 103، 102، 101 ... پشت چراغ قرمز توقف کرده ایم! شهر پر شده از خیابانهای یک طرفه ای که چراغ راهنماهای بزرگ بر آن نصب شده و روی قرمز توقف کرده! لامصب سبز نمی شود!!

می شمرم 103، 102، 101 ... 100 سال است که گیر کرده ایم انگار...

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

...

این همه از باران خواندم و نوشتم!
این همه پشت پنجره بارید... بی آنکه ببینمش...

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

13 آبان...



به سپیداران دربند!

جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

...

همه لرزش دست ودلم

از آن بود

که عشق پناهی گردد، پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق...

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

انتخابی که نمی کنی!


گمان می کردم دارم به لحظه ای نزدیک می شوم ! لحظه ای که باید انتخاب کنم. لحظه ای که سالها به انتظارش نشسته بودم! همیشه توهم انتخاب با من بود. همیشه گمان می بردم که انتخاب می کنم!

یک بار با علم به اینکه نمی توانم انتخاب کنم انتخاب نکردم! اما امان که از برای این انتخاب نکردن چه بهایی پرداختم، وقتی بار انتخاب دیگری را هم به دوش کشیدم!

اینجا فرقی نمی کند انتخاب کنی، انتخاب نکنی، انتخاب بشوی، انتخاب نشوی ! همیشه چیزهایی هست که عاملیتت را زیر سئوال ببرد!

مویه از من نیست ! از روزگاری است که...

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

فاصله هایی که سال به سال بیشتر می شوند.

همیشه فاصله است، فاصله هایی که مرا ناامید می کند از پیمودن راه!