حالا که فکر می کنم آبان را دوست دارم. ابان مرا با حادثه مواجه می کند ، با تلخی عریان، با اضطرابهایی که دم به دم زیاد و کم می شوند.
سال پیش پای شکسته گچ گرفته ام ، مجال تجربه این بادهایی که لجاجت می کند با لباسها و تعادلت را به هم می زنند را گرفته بود از من. تمام آبان پایم در گچ آبی رنگ محضور شده بود. من و پایم با با عصا به رد خیابانها خیره می شدیم و ازدحام حرفهای نومید کننده را رد می کردیم. و هیچ کس جز ما نمی دانست چه آبان سختی است!!
حالا همه این آبان برایم تازگی دارد. گاه آهسته قدم بر می دارم، گاهی تند، گاهی حتی می دوم. از هر لحظه اش در شگفتم، از هر لحظه این آبانی که باز به سختی گذشت...
آبان ماه من است. ماهی که سرسختی ام را به رخ می کشد و به یادم می آورد که تا کجا می توانم بمانم، بخندم...
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹
قرمزهایی که از خون هم قرمزترند!!
جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹
جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹
انتخابی که نمی کنی!
گمان می کردم دارم به لحظه ای نزدیک می شوم ! لحظه ای که باید انتخاب کنم. لحظه ای که سالها به انتظارش نشسته بودم! همیشه توهم انتخاب با من بود. همیشه گمان می بردم که انتخاب می کنم!
یک بار با علم به اینکه نمی توانم انتخاب کنم انتخاب نکردم! اما امان که از برای این انتخاب نکردن چه بهایی پرداختم، وقتی بار انتخاب دیگری را هم به دوش کشیدم!
اینجا فرقی نمی کند انتخاب کنی، انتخاب نکنی، انتخاب بشوی، انتخاب نشوی ! همیشه چیزهایی هست که عاملیتت را زیر سئوال ببرد!
مویه از من نیست ! از روزگاری است که...
جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹
فاصله هایی که سال به سال بیشتر می شوند.
همیشه فاصله است، فاصله هایی که مرا ناامید می کند از پیمودن راه!
اشتراک در:
پیامها (Atom)


