1.
اين شهر چند كارخانه داشت. مدنيت شهر بر مبناي آنها بود. وسط شهر دو كارخانه نساجي بود با يك ايستگاه راه آهن. يك خانه كارگر هم داشت. 6 صبح كارخانه سر محله ما سوت مي كشيد. وقت عوض كردن كارگران بود. ما با سوت كارخانه بيدار مي شديم بايد مي رفتيم مدرسه . يك سال خارج شدن كارگران تصوير ثابت من بود. من تمام آن سال كلاس اضافه داشتم. ساعت 2 وقتي كه از مدرسه بر مي گشتم خيل عظيم كارگران خسته بودند كه از در كارخانه خارج مي شدند. همه آشنا بودند. همسايه ها، دوستان مادر و پدرم، فاميل دور و نزديكمان. من مي رفتم طرف ديگر خيابان تا مجبور نشوم به آن همه آدم سلام كنم. همه بوي خستگي مي دادند. زنان و مرداني بودندكه دردهاي مشتركي داشتند.
يك وقتهايي اعتصاب مي كردند، مي رفتند جلوي فرمانداري مي ايستادند كيپ تا كيپ آدم. خيابان را مي بستند. دهه 70 بود. كارخانه ها يكي يكي بسته مي شد، ديگر سوت نمي زد ساعت 6؛ دودكشهايش هم دود نمي داد. حقوقشان را نمي دادند ماهها. روي در كارخانه شان نوشته شده بود: «من بر دستان پينه بسته كارگران بوسه مي زنم.»
پدر سهيلا بيكار شده بود. در خانه داد و بيداد مي كرد، پول نداشتند. بعدتر يك پيكان خريد و شد خط ثابت سر كارخانه. خيلي هاي ديگر هم. اما باز خسته بودند.
2.
سادات خانوم دوست مادرم كارگر كارخانه بود. صبح زود مي رفت 2 بر مي گشت. دستش لاي دستگاه كه ماند خانه نشين شد. دست مصنوعي برايش گذاشتند. حركت نمي كرد دستش.
مادرم هميشه دوست داشت در كارخانه كار كند. كارگر كارخانه بودن به زنان منزلت اجتماعي مي داد. آنها هر ماه حقوق ثابت داشتند مثل مردها صبح زود سوار سرويس هاي كارخانه مي شدند و مي رفتند. بچه هايشان مهد كودك كارخانه مي رفت. آنها با كارگران زمينهاي كشاورزي متفاوت بودند، اين كارگران بيمه نبودند، بازنشستگي نداشتند، پايان كار حقوق مي گرفتند، در همه روزهاي سال كار نبود برايشان. بايد در زمين پر آب كار مي كردند و اين پيرشان مي كرد، رماتيسم مي گرفتند. متصدي نداشتند. مادرم دوست داشت سر ماه حقوق بگيرد، دوست داشت برود اعتصاب. دوست داشت مهم باشد. بعد از آنكه دست سادات خانوم زير دستگاه ماند ديگر اصراري به كار كردن در كارخانه نداشت.
3.
شهر پر بود از اعدامي و شهيد.
پسرعمه هاي پدرم اعدام شده بودند سالها قبل از آنكه من به دنيا بيايم. پسر دايي هايش هم. پسر خاله هايش از ايران مهاجرت كرده بودند و يكسري از پسر دايي هايش هم زنداني هاي دهه 60 بودند. كارخانه هاي شهر ، كار دست پسران فئودالهاي شهر داده بود. آنها چپهاي سالهاي بعد بودند كه همه ايده هايشان را از كارگران خسته گرفته بودند.
فرزندان كارگران هم. در گوشي مي گفتند پسر رباب رفت اردوگاه اشرف؛ بعد مادرش تا صبح در تب مي سوخت و بي قراري مي كرد. كسي نمي رفت دلداريش بدهد. آدمهاي زيادي مي رفتند تا به شوراي ملي مقاومت بپيوندند.
4.
شهر پر از پيام تبريك روز كارگر بود. اين شهر ديگر كارخانه ندارد؛ مي گويند كارخانه نساجي را شهرداري خريده و مي خواهد مجتمع تجاري بزند. يك قسمتش را هم چند سال پيش ساختمان شهرداري ساخت و فضاي سبز. حالا از آن ساختمانهاي غول آساي سياه يك ساختمان زيبا درآمده. بقيه ساختمانها را هم خراب خواهند كرد. از حافظه اين شهر بايد جنبش كارگري پاك شود. از ذهن همه ما تصوير كارگران خسته ساعت 2 بايد پاك شود. بايد صداي سوت كارخانه را هم فراموش كرد...
5.
اول مي، مثل 8 مارس ابهام دارد. آدم نمي داند بايد تبريك بگويد يا مصيبت بخواند برايش!
0 نظرات:
ارسال يک نظر