جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۹۷

پس از جستجوها...


از خودم پرسیدم شب یلدای سال قبل کجا بودیم؟ می خواستم خودم را محک بزنم که تا کجا توانستم به عقب برانم و سعی کنم فراموش کنم. جزئیات باورنکردنی ای بر سرم آوار شد.  رنگ ها و بوها، کلمه ها، دست ها، چراغ ها و نور ها و ... روزمره ها در مناسبت ها جور دیگری اند. جزئهای فراموش نشدنی که کل را از خاطر می برند...
اگر می توانستم از این شب تاریک بگذرم و صبح نورش را بر من می تاباند، می توانستم دوباره به معجزه ایمان بیاورم؛ این را مطمئنم.


سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۷

تمام کهکشان نشانه از تو دارد...


زبان زنها را نمی فهمیدم آنها هم نمی فهمیدند اما حرفهای زیادی زدیم. به یکی گفتم که هر چیز مربوط به او برایم غم بزرگ است. حتی همین زبان، این هوا و این شهر که غم انگیزترین شهر جهان است برایم. زن گفت عین ستاره ام. نه که زن گفته باشد من فکر می کنم زن من را ستاره نامید چون به شب اشاره کرده بود و آسمان ماه نداشت. ستاره اقبالم سویش را از دست داده و هر چیزی که به سمت اوست برایم اشک دارد. قلبم باز می شود جوری که همه آدم های دنیا توی آن جا می شوند وقتی به یاد روزهای شیرین می افتم و اندازه ی نوک سوزن تنگ می شود وقتی به یاد می آورم آن روزها رفتند.
حالا می توانم خوب کار کنم، بدون آه نفس بکشم و بخندم. توانایی ام را برای انجام دادن همزمان ده کار  به دست آورده ام اما هنوز رخت عزا به تن دارم. رخت عزا را هر بار به امید اینکه آخرین باریست که می پوشم، در ماشین رختشویی هزار بار می چرخانم اما  باز چون ستاره اقبال تیره و تارم، به تن می کنم. هر روز از خود می پرسم چقدر زمان می خواهم برای عقب راندن آن چشم ها، دست ها و عشق ها و بازگشتن به زندگی خالی و یاد و خاطره؟ اما هنوز بی جوابم.


شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۷

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟


خانه مامان همیشه گرم است. مامان نمی گذارد سرما به خانه اش رسوخ کند اما به ما یاد نداده که چطور خانه را میان این همه اختلاف سالم و پابرجا نگه داریم. مامان با چشمها و قلب نگران که حالا بیماری لعنتی اش، آنها را کوچک و کوچکتر کرده بلد بوده خودش و ما هشت نفر را نجات دهد. من هیچ از مادرم به ارث نبرده ام. نه چشم های درخشانش و نه دست های نازنینش را.
 آقاجان شب ها خواب می بیند چند سال پیش است، من کودکم و او می تواند از تخت بیرون بیاید، در خیابان ها راه برود، فکرهای جدید بکند و بدود. اما صبح، صبح با خوابش بیدار نمی شود. صبحِ کرخت و تخت، سرنوشت روز و شبش است. من علاوه بر چیزهای زیادی که از پدرم به ارث برده ام، خواب هایش را هم وارث شده ام. شب ها خواب می بینم روی تخت خانه ی قدیمم نشسته ام، جوانترم و رگ های دست راستم برجسته نیست. منتظر توام و تو بر من عاشقی. پیام می دهم که کی می رسی و تو رسیده ای. در خواب تو را سیر می بوسم و دلم آرام می شود. در خواب هر شبم می دانم که صبح با نابودی همراه است اما هیچ چیز دست من نیست. صبح می شود، من سنگین و تنها بیدار می شوم.
تو رفته ای، دردها در تنم خانه کرده اند، من هنوز آرام نیستم و این همه اعتراف هایی است که هر روز با خودم تکرار می کنم تا باور کنم.


جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۹۷

دارم من از فراغش در دیده صد علامت


مامان و آقاجان رفتند. لباس‌های پاییز و زمستان را در کمد جا دادم و تابستان را به چمدان همیشه بردم. به گل‌ها رسیدم. صبح تصمیم گرفتم سه مدل غذا بپزم مثل جمعه‌ی روزهای خوب. به شین گفتم بعد از مدتها دلم خواست خانه باشم و خانه قاتلم نبود. شین گفت او هم مدتها دوست داشت من در خانه باشم. با شین ناهار خوردیم و با چای غیبت کردیم و فرندز دیدیم.  باید یک قوطی رنگ سفید بگیرم از مغازه سر خرمشهر و در انبار را رنگ کنم. شاید چیزهای دیگری را هم رنگ کردم در خانه. جای لوله‌ی نشتی هنوز زخمی است. صبح به سختی شیشه دوغ آبعلی را روی زخمش جاسازی کردم با یک شاخه گل که جایش را کمتر ببینم. مثل کاری که از شنبه با زخم‌های زندگیم کرده‌ام. نه اینکه چیزی در بیرون تغییر کرده باشد من کم کم دارم جان می‌گیرم برای شستن  روی زخم‌ها و مرهم یافتن برایشان. دست‌ها هنوز ورم دارند و رگ‌های برجسته‌شان مرا می‌ترساند اما جوانه‌ای در درونم مرا به زندگی رسانده است.

جمعه، مهر ۱۳، ۱۳۹۷

کدام بار کشم؟


بمانی، رفیق مادرم، زودتر از همه زن‌های روستا مرد قبل از آنکه بچه‌اش را ببیند.  مامان هر روز کنار خانه بمانی می‌نشیند روی سکو برای  استراحت و حسرت  می‌خورد. برای خانه‌اش یک سکوی بزرگ زده‌اند تا سایه‌ی ایوانش را بلندتر کنند.  مامان هنوز برای آن خانه عزادار است که بمانی نماند تا روی ایوانش دم بزند و بازی بچه‌هایش را ببیند. هنوز از کنار خانه قدیمم که می‌گذرم سرم را می‌چرخانم تا ببینمش. هنوز بعد از یک سال و اندی آن خانه برای من خانه است. خانه‌ای که درش سلامت  شدم، عاشق شدم، عشق همه‌ی مرا فتح کرد و آرام گرفتم. حالا جای همه‌شان درد و دلتنگی دارم.
قصه‌های زیادی در سر داشتم برای گذر از این روزهایم. هنوز باورم نمی‌شود از تابستان زنده به پاییز رسیدم. با روزها و شب‌های جانکاهی که ترس داشتم و دارم ثبتشان کنم؛ با دست‌ها و پاهای لرزان و دلِ تنگ و بی‌قرار و باورم نمی‌شود که پاییز با همه دلبری‌های همیشه‌اش هم رهایی‌بخش نبوده است.

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۷

ای شرقی غمگین


توی جزوه نوشته شده «توصیف یعنی به کلمات در آوردن چیزی که مشاهده کرده اید. توصیف برچسب گذاری بر مشاهدات است؛ تماشای با کلمات است.» رئیس می گوید باید بتوانید شرایطتان را توصیف کنید. من از توصیف این روزهایم می ترسم. از همه فقدان هایی که هر روز از خواب دیشب با خودم حمل می کنم و شب همچون ودیعه ای که به امانت باید برگردانم به خواب هایم بر می گردند. در طول روز بزرگ و بزرگتر می شوند و همه مرا فرا می گیرند. مثل مادری که فرزند نارسش را سقط کرده باشد، خالی بزرگ خودم را همه جا می برم. پنجشنبه ها می روم در آن سالن تیره می نشینم تا زن توی دستم سوزن فرو کند و من را برای دو روز فلج کند. شنبه ها بغض مانده از کم رنگی زندگی را توی گلویم تلنبار می کنم و برای تمام هفته صدایم از حنجره بیرون نمی آید. رئیس می گوید تنها با توصیف دقیق مشاهدات است که می توانید آن را از بیرون ببینید.  من این روزها از دیدن خودم از بیرون می ترسم.

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷

از روزگار رفته حکایت


نمی‎توانم دردم را توصیف کنم. میم عزیزم می‎گوید با دردهای شناخته شده توصیفش کن، بگذار من بیشتر بفهممش. من مدام سعی می‎کنم با کلماتی که بلدم بگویم چجور دردیست اما کلمه‎هایم کافی نیستند یا نمی‎توانم به کلمه دربیاورم. می‎گویم جمعه‎ها دهانم زهار است. مدام دلم می‎خواهد غذا بخورم طعمش را از بین ببرم اما غذاها به معده‎ام نمی‎رسند. مدام می‎خواهم بالا بیاورم اما نمی‎توانم. توی دهانم هزار نقطه‌ی قرمز هست که مزه‌ی غذاها را نمی‌گذارد بفهمم، نمی‌توانم بفهمم چقدر تند است یا داغ. می‌گویم غذاها دیگر غذا نیستند، طعم ندارند. نمی‎توانم راحت حرف بزنم انگار که موجودات زنده‎ای توی دهانم راه می‎روند. چشم‎هایم دو گوی داغند شبها و مصیبت شبها را بیشتر می‎کنند. 
صبح‎ها به دست‎هایم کنده‎ی درخت کهنسال بسته‎اند، شن و ماسه با هم ترکیب شده‎اند تا در من خمیر شوند و مرا صدکیلو کنند تا نتوانم از جایم بلند شوم. گرما و ورم و سنگینی و خشکی مرا فتح می‎کنند. شبیه کوفتگی نیست یا کبودی یا گرفتگی، شبیه خودش هست. شبیه همه این سال‎هایی که نتوانستم با کلمه بگویمش اما باید جلوی رنج کشیدن را بگیرم. باید بگذارم تنها همین درد باشد و راه جدید برای دور زدنش بیابم. باید به دردها عادت کنم مثل همه ناهمواری‎هایی که دیگر به چشمم نمی‎آیند. تنها راه رهایی این است.


سه‌شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۷

...


به روزگار سیاهی برگشتم که فکر می‌کردم تمام شده. از دکتری به دکتر دیگر سعی می‌کردم جواب دیگری بگیرم. اما چاره نشد. چیزهای زیادی برگشته‌اند و من تمام این یک ماه سعی می‌کردم اینجا چیزی ننویسم تا قبول نکنم همین چند کلمه را: چیزهای زیادی برگشته‌اند؛ هولناک‌تر از قبل. زخم‌ها، درد و تب، تهوع‌های طولانی، ورم و گرمی دست‌ها و انگشت‌ها، افتادن‌های بی‌دلیل و ... . اما اینها هیچ کدام آنقدر غم‌انگیز نیستند که باز کردن پرونده‌ای که برای سال‌ها بسته بودم و ناتوانی‌هایی که فراموش کرده بودم. اولش ترسیدم. ترسیدم چیز دیگری باشد چون فکر می‌کردم امکان ندارد این همه نشانه یک باره حمله کنند به من که پیش از این در هجوم تابستان بودم. بعد رفتم سراغ پیدا کردن  راه چاره‌ی موقت. همه‌ی موقت‌ها دائمی شدند. چون دردها واقعی بودند و همه چیزهایی که در این چهار سال سعی کردم فراموش کنم. مارجان راست می‌گفت فراموشی بهترین موهبت خداوند است برای آدم و آدم، آه است و دم. فراموش کردن اجازه می‌دهد به زندگیت سامان بدهی، کارهای هیجان‌انگیز بکنی، زندگیت را چندباره بچینی و مدام تجربه‌های نو بکنی؛ مثل حمام کردن وسط ظهر یا دویدن بی‌درد و 14 ساعت کار کردن مداوم بدون از بین رفتن.
فکر می‌کردم قبل از سی سالگی تمام می‌شود اما دوباره برگشتن و از نو یاد گرفتن، مدام زمین خوردن و بلند شدن، به آدم‌ها گوشزد کردن که حالت خوب نیست و روابط جدید ساختن، ذکر مدامم هستند در روز تولدم در 33 سالگی.


شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۷

خوشا روزی که دور از غم...


زری بهترین شاگردم از مادرش متنفر است. مادر تنهایش چهار بچه قد و نیم قد را با سرایداری یک ساختمان نیمه‌تمام در یک اتاق  12 متری بزرگ کرده است. در افغانستان به دنیا آمده و فارسی ایرانی برایش سخت است اما  خشم زبان نمی‌خواهد. خشم از چشم‌ها و لرزش صدا خودش را بروز می‌دهد. او و دفتر آبی نفتی‌اش که نکته‌های همه کلاس‌ها را روی آن می‌نویسد گاهی انقدر خشمگینند که دیگر کلمه نمی‌آفرینند. مریم که روز اول کلاس از من پرسید عاشقی هم از مادرش متنفر است. مادرش محافظ باروهای بلند کنترل و محدودیت‌های مردانه‌است. او را نمی‌تواند ببخشد. نون همدم روزهایم در آن ساختمان هم حسرت دارد آنقدر شجاعت نداشته زودتر از دست مادرش خلاص شود. او میان همه ترس‌هایش  از بی‌پولی و اجاره خانه و ‌..‌. ترس مسلم دیگری دارد؛ روزی مادرش از ناتوانی به او برگردد. به او می‌گویم می‌فهمم بازگشت خطرناک است اما شاید همه چیز بهتر شده باشد. حست به او، حست به زندگی و ... شاید حتی مرهم باشد. او نگاه سنگین به من می‌کند و مثل همیشه به یادم می‌آورد نمی‌توانم بفهمم او از چه رنجی می‌گوید.
حجم رنج زنان بی مادر شمردنی نیست. فکر می‌کنم دارایی‌ای مهمتر از مامان ندارم. دنیای بی مامان وحشی و بی‌رحم است و حتما مرا می‌خورد همانطور که زری و مریم و میم را خورده.
2.
به میم نامه نوشتم برای اولین بار و خواستم مراقبم باشد. تابستان نیامده خودش را پهن کرده در همه زندگیم. درد تازه‌ای توی انگشت دومم در حال رشد است. شبها خواب می بینم انگشتم بزرگ شده آنقدر که دیگر در زندگیم جا نمی‌گیرد و شکلش عوض شده. جوری سنگینم که  نمی‌توانم تکان بخورم. میم مراقب است از سنگینی تعادل تنه‌ام از دست ندهم. تندی‌هایم را پاک می‌کند و سعی می‌کند برایم شعر و قصه بگوید. می‌خواهم زودتر تمام شود. اما توانایی تغییرش را ندارم.آدمها انتظار دارند همان همیشه باشم. زخم روباز نیست که نشان دهم و توقعشان را کم کنم. شبها تمام می‌شوم و جز صدای مامان که نجات‌دهنده است همیشه، دلم هیچ نمی‌خواهد. مامان می‌گوید چاره دارد حتما فقط مرگ بی‌چاره است. این را برای حال آقاجان می‌گوید. برای سنگینی زمستان‌های او که برای همه ما به ارث گذاشته.
3.
کارهای سختی که از اول سال شروع کرده‌ام روان شده‌اند. اولین فیلم، کار جدید، دوره‌ی جدید ... همه روان شده‌اند و من یاد گرفته‌ام با آنها راه بروم، بخوانم، تلخی کنم. باید قوی‌تر باشم باید یاد بگیرم که قوی‌تر از تلخی‌ها باشم.

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۷

ابراهیم آباد


پشت هم پژوهای سیاه راه نمی‎دادند به جاده ابراهیم‎آباد بپیچیم. همه مردهای سیاه‎پوش بودند. از میم پرسیدم مادر شهید کدام ماشین است به نظرت؟ یا خواهرها و زنش؟ ابراهیم‎آباد سبز شده بود پر از مزرعه‎های سبز جو و یونجه و بوی خوب بوته‌های خیار. پسرها خجالتی شده بودند و دخترها پشت قطار پسرها راه نمی‎رفتند. اسم بچه‎ها را یادمان رفته بود و من نام زنها را هم فراموش کرده بودم.  آقای ب رفته بود تشیع شهید و کلیدها را با خود برد. بیرون از مسجد ما و زنها و بچه‎ها به این نتیجه رسیدیم که آقای ب و هیات آمنا دلشان نمی‎خواهد ما اینجا عددها و حروف‎ها را یاد بگیریم. زهرا خانم شروع کرد به گریه کردن. میم گفت باید شوهرها و پدرها را بسیج کنیم تا مذاکره کنند. زنها کارگر زمین و گل خانه‎ها دیرتر آمدند و دلشان نمی‎آمد دوباره برگردند. امیر محمد گفت مادر و پدر شهید افغانستان بودند جنازه را از سوریه آوردند یک ماه ماند در سردخانه تا مادر و پدر را پیدا کنند و بیاورند سر جنازه پسرشان. زهرا خانم گفت اینجا هم سه تا شهید داد پارسال و بعدش یک عابربانک و سطل آشغال‎های بزرگ گذاشتند که هفته‎ای دوبار آشغال‎ها را می‎برند و خانواده‎شان رفتند شهر شدند ایرانی. با بچه‎ها عمو زنجیر‎باف می‎خوانیم و گرگ می‎شویم. نازنین دسته‎گلش را بین ما تقسیم می‎کند و میم می‎رود زمین‎های اطراف را اسم بگذارد با بچه‎ها. با زنها عددها را تمرین می‎کنیم روی بلوک‎های ساختمان نیمه‎کاره و از فصل بهار و سختی کار کشاورزی می‎گوییم.

 در راه بازگشت به میم می‎گویم فکر کن این بچه‎ها همیشه من و تو را با هم به خاطر دارند حتی اگر ما دیگر با هم نباشیم، اینجا در خاطره‎ی این بچه‎ها می‎مانیم. 

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۶

بهار دلکش رسید و ...

1.
از یک هفته قبلتر و میان شلوغی‌های کارهای مانده آخر سال، یک هفته بعدتر میان دوندگی‌های خیابان آزادی، اضطراب باتوم‌ها و کتک‌ها، و روزهای بعدتر میان ساعت‌ها انتظار جلوی در زندان‌ها و دادسراها من به زنها فکر می‌کردم. آنهایی که نبود من ممکن بود راه امیدشان را تیره‌تر کند. به میم گفتم کاش بدل داشتم. بدلی که بدون من ادامه بدهد. سر همین است که آدم‌ها اصرار دارند بچه داشته باشند؛ غم‌انگیز است چیزهایی که تو برای بزرگ شدنشان سختترین کارهای عمرت را می‌کنی، بی تو تمام می‌شوند. مارجان می‌گفت همین زندگی را زندگی می‌کند؛ من نباشم شما خیالتان به درخت گلابی حیاط نیست. و نبود که با مرگ مارجان خشک شد.
2.
سال تمام شد.سالی که من عاشقانه‌ترین لحظه‌های عمرم را تجربه کردم، شجاعانه‌ترین تصمیم‌هایم را گرفتم و سختترین کارها را انجام دادم. سالی که قوی‌تر شدم به مدد دست‌هایی که مرا به پیش راندند، یاریم کردند و صداهایی که نقد و تحسینم کردند. 

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۶

بهمن 96


قبر مادر ستاره به نظرم کوچک بود. مریم گفت اجازه ندهیم در قبر دو طبقه دفنش کنند. من قول دادم از همه بیشتر عمر کنم و همه را ببرم شمال کنار قبر مادربزرگم در زمین وقفی حاج علی میرزا که بیشتر از همه اعضای طویل خانواده‌ی آن روستا جا دارد. مامان گفت برایش غذای شیرین درست کنم و به زور به خوردش بدهم. همانطور که مامان داشت پشت تلفن مدام می‌گفت بیچاره زنا، بیچاره زنا، داشتم فکر می‌کردم من جان دارم مامان را در آن قبر کوچک بگذارم و برگردم خانه؟ آن هم وقتی که قبرستان آنقدر از من دور است. مامان گفت خاک سرد است دل آدم را آرام می‌کند. ستاره آرام است انگار که همه چیز قابل انکار شدن باشد. به مامان گفتم من طاقت ندارم تو اینطور رنج بکشی مامان هنوز می‌گفت بیچاره زنا، بیچاره زنا...

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۶

سال دگر یا نصیب

لوبیاها و ذرتها را جدا جدا دسته‌ی ده‌تایی با دست‌های پیرِ جوان. با هم اعداد را یاد می‌گیریم. دهگان و یکان. ساعت می‌خوانیم. من می‌گویم زمین دور خورشید می‌گردد و آنها باور نمی‌کنند دوازده ماه سال ربط به آن دارد. روی کلمه‌ها می‌مانیم. کلمه‌ها را می‌کشیم. شکلشان را و بعد معنی‌هایشان. با بعضی کلمات بغض می‌کنیم، با برخی می‌خندیم و خاطره‌ای داریم. رقیه خانم مدام مثال‌هایی از مادرشوهرش می‌گوید و دخترهای مرضیه خانم مدام با هم دعوا می‌کنند. با هم می‌خوانیم سَمَنَک نَذرِ بَهار اَست/ این خُوشی سالی یِک بار است / سال دِگَر یا نَصیب...
میم روی دلهره چشم‌هایم مرهم می‌گذارد. گلدوزی‌ها دارد شکل می‌گیرد هر شال بهتر از شال قبل. مامان با اشتیاق گوش می‌دهد. انگار همه زنها را می‌شناسد و تصورشان می‌کند. چشم‌هایش را تصور می‌کنم. دکتر گفته ممکن است مقصد بعدی چشم‌هایش باشد، بعد از کلیه‌هایش. زنها می‌گویند مادرت زنده باشد؛ دلت شاد باشد. احساس می‌کنم دارم پیر می‌شوم، موهای سفیدم دارد بیشتر می‌شود، چشم‌های مادرم کم سو می‌شود، زنها در من بزرگتر می‌شوند، می‌توانند تا هزار بخوانند، بدون لکنت متن آخر کتاب کلاس دوم را، جدول ضرب لعنتی و ضرب سه رقمی در سه رقمی را. پلک‌ها می‌پرند، میم روی دلهره چشم‌هایم مرهم می‌گذارد.