پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۴

سالی نوروز...

سال بی‎نام و نامه تمام شد. من دیگر از سیدخندان تا هفت تیر پیاده نیامدم. تمام بهار و تابستان غم‎ها را تلمبار ‎کردم و مدام سنگین و سنگین‎تر شدم. به مامان پشت تلفن اطمینان می‎دادم همه چیز خوب است و از پا می‎افتادم. پیش زن جوری زار می‎زدم که انگار غم، مستم کرده بود. پاییز فصل رهایی بود و زمستان، زمستان رخت‎شورخانه دلم تعطیل شد. دست‎هایم بالغ شده‎اند و دردها به من در آستانه پانزده سالگی سلام دوباره کردند.

سال تمام می‌شود. همین فردا که جاده اسم مرا فریاد می‎زند و من به سنت هر سال لباس‎های یک ماه را در چمدانم می‎گذارم و می‎روم که  تا گردهای کمد خانه مامان را بتکانم.