یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۵

این پنج نفر

ف نوشته بود برایم وقتی می‌روی سفر من هم مثل میم یتیم می‌شوم. پشت بندش شین نوشت: «چرا آنقدر میری سفر، نباید بری. من اینجا در این شهر احساس غربت می‌کنم.» وسط حرف زدن‌های پی‎در پی‎ام کا زنگ می‎زند که کجا ماندی پس؟ غذا بخوریم؟ بعد می‌خندد که برنمی‎گردی؟ پ از ان طرف می‌گوید: بیا بیا.
میم یتیم شده که غذاها را می‌چپاند توی کیسه و کیف را به جای من بلند می‌کند، می‌گوید «فردا در خونه رو می‌زنم و می‌گم بغل لازم ندارین؟»
زندگی‌ام بین این پنج نفر تقسیم شده است. همه روزمرگی‌ها، دردها و دلتنگی‌ها و نبودنم برای این پنج نفر اهمیت دارد و احتمالا برای همین است که میان سرمای این اتاقِ دور از شهر که تا فرسنگهایش آدم نیست، با اینترنتی که به سختی نفس می‎کشد دلم خواست این پنج نفر را ثبت کنم.