یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۲
زندگی بی تۊ تأسیانه
پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۴۰۱
روز سیام
جمعه، دی ۱۲، ۱۳۹۹
قصهی زنی که لب نداشت.
خیابانها بوی زمستان کثیف تهران را میدهد. درختها دیگر
برگی ندارند و سوز سرما دستهایم را سِر میکند. هنوز بعد از تزریق دست چپم، ورمش بیشتر
از حد معمول است. تا جای ممکن نوبت دکتر را به تاخیر انداختهام و مواجهام را با
ناکارامدی درمانها. شبها خواب میبینم دست ندارم و نمیتوانم امتحانم را بنویسم و
مامان دلداریم میدهد با اینکه همه که نباید باسواد باشند. شبها خواب مامان را میبینم
و سعی میکنم با جزئیات خواب را به یاد داشته باشم. دلم میخواهد مامان را فریز
کنم که همیشه باشد. همیشه مرا دلداری بدهد و بگوید تقدیر اینطور بوده.
آ میگوید پسرک را
به یاد نمیآوری؟ من نمیتوانم فکر کنم و چهرهی نازنین بچه سیزده سالهای را به
یاد بیاورم که دلش میخواست باسواد بشود اما کار داشت و عمرش به دنیا نبود. چون
کرونا بچههایی که کار دارند را میتواند بکشد. واو میگوید ما که بچه سیزده ساله زیاد
نداشتیم باید یادت بیاد. توی سر من همه بچهها یک چهره دارند. همه دلشان میخواست
باسواد باشند و از دیدن دکتر میترسیدند. میگویم جنازه را کاش ببرند سردخانه. اما
حرفم را میخورم. پول نیست. آنها مهاجرند. اجازه دفن هم باید با واسطه باشد. فکر
میکنم ریههای بچه حتما سفید سفید بود و دستهایش کبود. چهرهاش را تصور میکنم.
به واو میگویم بچهها همه یک چهره دارند. دلشان میخواست باسواد باشند و
بخندند و بازی کنند.
صدای تلوزیون خانه مامان و اقاجان بلند است. مامان صدای گریههای
مرا از پشت تلفن نمیشنود. میگوید دستهایت را ببند توی سرما. نمیداند دلم چقدر
سرد است. نمیداند سردی دلم دستهایم را سِر کرده است. نمیداند چهرهی زیبای پسر
سیزدهسالهای که دیشب مُرد را به یاد نمیآورم و دلم میخواهد او را فریز کنم که
همیشه باشد و مرا دلداری بدهد و بگوید باید زنده بمانی.
یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۷
ای شرقی غمگین
دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷
از روزگار رفته حکایت
چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۳
کاش این ماجرا به سر نیاید
جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۳
12
دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲
11
شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۲
شرح دهم غم تو را...
انتهای بزرگراه یادگار یک سری پل روی تونل گذاشته اند که می توانی از بالایش رد شدن ماشین ها را ببینی. یکی از پل ها جایی برای ایستادن دارد، اندازه جایی که بتوانی خودت را بندازی پایین. من بارها پل های این شهر را وارسی کردم برای روز مبادا. برای روزی که بخواهم تمام کنم. ف می گفت چرت می گویم اینکه به مرگ فکر می کنم این همه انرژی، این همه امید، این همه کار، بوی مرگ هم ندارند. آن روز جوابش را ندادم. نگفتم فهم کسی که با مرضی زندگی می کند که کشتن ندارد و کجدار و مریز ادامه اش می دهد، سیار سخت است. اینکه 13 سال به خودت این وعده را بدهی که تمام می شود. بعله خسته شده ام. بالاتر از خستگی هست؟ همان دختری که پرانرژی چند کار را با هم انجام می دهد و امید به روزهای خوب دارد، از این بودن خسته است.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲
10
سهشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲
9
به گمانم آدمهای این راسته می شناسند مرا. از مغازه دار نان فروشی بگیر تا مرد داروخانه چی و نگهبان ساختمان امروز حتا فهمیدم راننده های خطی هم آشنایند. سلام آشنا می کنند انگار کن که هر روز می بینم مرا یا اینکه خاطره مشترک دارند. منشی هم فامیلی ام را بلد است. همین که می رسم خودش نامم را به دفتر اضافه می کند و تمام سعی اش ر ا می کند که من از این آشنایی سوء استفاده نکنم. آدمهای منتظر هم آشنایند. یک جور شباهتهای ناخواسته داری باهاشان. همین که بنشینی می توانی درباره انواع درد و عوارض داروها بگویی. بله می توانی تاریخت را بگویی و آنها در عوض دردهایشان را جوری که بفهمیشان توصیف کنند.
سهشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۱
8
دختر کناریم می گفت خسته شده است. ارام می گفت طوری که مادرش نشنود. مادر چادرش را هی می کشید جلو از بس که لیز میخورد از روی سرش. دختر چهار سال پیش من بود. شاید بیشتر. آرامتر گفتم روزی از این خسته شدن هم خسته می شوی. روی صندلی قهوه ای نشسته بودم . شارژ موبایلم تمام شده بود و به طرز عجیبی دوست داشتم به دختر امید ندهم. به دستهایم خیره شده بود. سرنگ انسولین توی کیف هایم بود. داشتم فکر می کردم شاید سوزنش زیادی کلفت باشد و دردش بیشتر. گفته بود قهرمان نباش. به دختر گفتم قهرمان نباش. گریه کن. باصدای بلند گریه کن. وقتی درد داری به هیچ کس نگو که خوبی. بغض داشتم. دکتر ناخنش را محکم فشار داد روی درد که جای سوزن را بداند. گفت نگاهش نکن. تمام روز دست بسته بود و جای سوزن درد می کرد. تمام روز تنها بودم و باران پشت پنجره بود. دختر گفته بود بعضی روزها می خواهد بازی را تمام کند. بعضی روزها می خواهم بازی را تمام کنم. جوری آرام که هیچ کس نفهمد. بارها تصور کردم چه طور تمام می شود اما قهرمان هیج داستانی نیستم.
جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۱
7
شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۱
رضا شهابی...
یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۱
6
شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۱
5
دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱
4
یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۱
3
می دانستم یک روز تمامش می کنم. از روی تخت به دستهایم که سوزنی فرو کرده بودند در منتها الیه چپش نگاه می کردم. سیاهی اش چشمانم را می زد. سیاهی دستانی که کبود شده بود. مامان نمی توانست کبودی دستم را ببیند. مامان خیلی چیزهای دیگر را هم نمی توانست ببیند اما به روی خودش نمی آورد. صبح به صبح نانها را لقمه می کرد و می گذاشت کنار دستم. سعی می کردم وقتی هست ناله نکنم. چقدر دوست داشتم یک روز بنشینیم سر صبر با هم گریه کنیم. مامان گریه نمی کرد...