‏نمایش پست‌ها با برچسب دایره المعارف درد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دایره المعارف درد. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۲

زندگی بی تۊ تأسیانه

هوا بارانی است و عزیزت ترکت کرده و تو در خانه‌ی تازه غروب شده تنها و دلتنگی. مهدی می‌گوید این معنی «تاسیان» است. فهیمه اکبر می‌خواند: «نۊشۊ، نۊشۊ/ نۊشۊ، نۊشۊ/ ایپچه بئس، رَنجه نۊکؤن جانا/ نۊشۊ، نۊشۊ، زندگی بی تۊ تأسیانه» می‌پیچیم در جلال و من فکر می‌کنم تمام امسال زندگیم بدون مامان تاسیان بود. مامان توی قلبم نشسته، صدایش توی سرم مدام برایم می‌خواند، گاهی حتی وقت غذا پختن کنارم ایستاده تا از یادم نرود که چطور غذا بپزم اما من نصف قلبم نیست، بلد نیستم حرف بزنم و غذا پختن یادم رفته. زندگی بدون مامان تاسیان بود، تاسیان هست،‌ تاسیان خواهد بود.

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۴۰۱

روز سی‌ام

 سی روز است که مامان مرده. سی روزاست که با تن سردش خداحافظی کردم درحالیکه فکر می‌کردم اینطور که لبخند زده حتما خواب  است و به زودی بیدار می‌شود. سی روز است که صدای گرم و نازنینش را نشنیده‌ام که با ذوق می‌گوید سلام به روی ماهت دختر جون. سی روز است یک دست و دو پا ندارم و جنازه‌ام را هر روز به خیابان می برم و به تختم برمی‌گردانم و سعی می‌کنم تمام روز از او بخواهم به من یاد بدهد بدون او چطور زنده بمانم؟ چطور راه بروم؟ چطور بخندم؟ بدون معجزه حضور او که تمام پیوند من با زمین و زمان بود، چطور می‌توانم ادامه دهم؟ 
سی روز است که نمی‌توانم هیچ کلمه‌ای بنویسم. انگار که کلمات من از آن او بود.انگار زندگی‌ام همه صدای او بود که من دیگر ندارمش. 

جمعه، دی ۱۲، ۱۳۹۹

قصه‌ی زنی که لب نداشت.

 

خیابان‌ها بوی زمستان کثیف تهران را می‌دهد. درختها دیگر برگی ندارند و سوز سرما دستهایم را سِر می‌کند. هنوز بعد از تزریق دست چپم، ورمش بیشتر از حد معمول است. تا جای ممکن نوبت دکتر را به تاخیر انداخته‌ام و مواجه‌ام را با ناکارامدی درمان‌ها. شبها خواب می‌بینم دست ندارم و نمی‌توانم امتحانم را بنویسم و مامان دلداریم می‌دهد با اینکه همه که نباید باسواد باشند. شبها خواب مامان را می‌بینم و سعی می‌کنم با جزئیات خواب را به یاد داشته باشم. دلم می‌خواهد مامان را فریز کنم که همیشه باشد. همیشه مرا دلداری بدهد و بگوید تقدیر اینطور بوده.

 آ می‌گوید پسرک را به یاد نمی‌آوری؟ من نمی‌توانم فکر کنم و چهره‌ی نازنین بچه سیزده ساله‌ای را به یاد بیاورم که دلش می‌خواست باسواد بشود اما کار داشت و عمرش به دنیا نبود. چون کرونا بچه‌هایی که کار دارند را می‌تواند بکشد. واو می‌گوید ما که بچه سیزده ساله زیاد نداشتیم باید یادت بیاد. توی سر من همه بچه‌ها یک چهره دارند. همه دلشان می‌خواست باسواد باشند و از دیدن دکتر می‌ترسیدند. می‌گویم جنازه را کاش ببرند سردخانه. اما حرفم را می‌خورم. پول نیست. آنها مهاجرند. اجازه دفن هم باید با واسطه باشد. فکر می‌کنم ریه‌های بچه حتما سفید سفید بود و دستهایش کبود. چهر‌ه‌اش را تصور می‌کنم. به واو می‌گویم بچه‌ها همه یک چهره دارند. دلشان می‌خواست باسواد باشند و بخندند و بازی کنند.

صدای تلوزیون خانه مامان و اقاجان بلند است. مامان صدای گریه‌های مرا از پشت تلفن نمی‌شنود. می‌گوید دستهایت را ببند توی سرما. نمی‌داند دلم چقدر سرد است. نمی‌داند سردی دلم دستهایم را سِر کرده است. نمی‌داند چهره‌ی زیبای پسر سیزده‌ساله‌ای که دیشب مُرد را به یاد نمی‌آورم و دلم می‌خواهد او را فریز کنم که همیشه باشد و مرا دلداری بدهد و بگوید باید زنده بمانی.

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۷

ای شرقی غمگین


توی جزوه نوشته شده «توصیف یعنی به کلمات در آوردن چیزی که مشاهده کرده اید. توصیف برچسب گذاری بر مشاهدات است؛ تماشای با کلمات است.» رئیس می گوید باید بتوانید شرایطتان را توصیف کنید. من از توصیف این روزهایم می ترسم. از همه فقدان هایی که هر روز از خواب دیشب با خودم حمل می کنم و شب همچون ودیعه ای که به امانت باید برگردانم به خواب هایم بر می گردند. در طول روز بزرگ و بزرگتر می شوند و همه مرا فرا می گیرند. مثل مادری که فرزند نارسش را سقط کرده باشد، خالی بزرگ خودم را همه جا می برم. پنجشنبه ها می روم در آن سالن تیره می نشینم تا زن توی دستم سوزن فرو کند و من را برای دو روز فلج کند. شنبه ها بغض مانده از کم رنگی زندگی را توی گلویم تلنبار می کنم و برای تمام هفته صدایم از حنجره بیرون نمی آید. رئیس می گوید تنها با توصیف دقیق مشاهدات است که می توانید آن را از بیرون ببینید.  من این روزها از دیدن خودم از بیرون می ترسم.

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷

از روزگار رفته حکایت


نمی‎توانم دردم را توصیف کنم. میم عزیزم می‎گوید با دردهای شناخته شده توصیفش کن، بگذار من بیشتر بفهممش. من مدام سعی می‎کنم با کلماتی که بلدم بگویم چجور دردیست اما کلمه‎هایم کافی نیستند یا نمی‎توانم به کلمه دربیاورم. می‎گویم جمعه‎ها دهانم زهار است. مدام دلم می‎خواهد غذا بخورم طعمش را از بین ببرم اما غذاها به معده‎ام نمی‎رسند. مدام می‎خواهم بالا بیاورم اما نمی‎توانم. توی دهانم هزار نقطه‌ی قرمز هست که مزه‌ی غذاها را نمی‌گذارد بفهمم، نمی‌توانم بفهمم چقدر تند است یا داغ. می‌گویم غذاها دیگر غذا نیستند، طعم ندارند. نمی‎توانم راحت حرف بزنم انگار که موجودات زنده‎ای توی دهانم راه می‎روند. چشم‎هایم دو گوی داغند شبها و مصیبت شبها را بیشتر می‎کنند. 
صبح‎ها به دست‎هایم کنده‎ی درخت کهنسال بسته‎اند، شن و ماسه با هم ترکیب شده‎اند تا در من خمیر شوند و مرا صدکیلو کنند تا نتوانم از جایم بلند شوم. گرما و ورم و سنگینی و خشکی مرا فتح می‎کنند. شبیه کوفتگی نیست یا کبودی یا گرفتگی، شبیه خودش هست. شبیه همه این سال‎هایی که نتوانستم با کلمه بگویمش اما باید جلوی رنج کشیدن را بگیرم. باید بگذارم تنها همین درد باشد و راه جدید برای دور زدنش بیابم. باید به دردها عادت کنم مثل همه ناهمواری‎هایی که دیگر به چشمم نمی‎آیند. تنها راه رهایی این است.


چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۳

کاش این ماجرا به سر نیاید


زن گفته بود باورش سخت است. صبح‌های خیلی زود وقتی چشمهایم هنوز نور را حس نکرده‎اند، من آن را حس می‎کنم. پاها را کش و قوس می‎دهم و خودم را در آغوش می‎کشم. بعد مدام با این سئوال مواجه می‎شوم: آیا واقعیت دارد؟ واقعیت جایی در نقطه اتصال استخوانها بود که درد و ورم گرمش می‎کرد و من تمام این 14 سال برایش نقشه‎های زیادی کشیده بودم. زن سه بار دستش را کشید روی گودی‎ها و خمیدگی‎ها و آرام ضربه می‎زد. تنم روی تخت معنایی را به من و زن می‎داد که باورش سخت بود. من هر روز این 14 سال، درد و ورم و گرما را توی خیابان، توی خانه، توی آن پشت بام رو به کوچه داروخانه، با خودم می‎بردم. جوری پنهانش می‎کردم که هیچ کس نمی‌فهمید من قهرمان پوشالی این حجم دردم که از پس آن، لبخند روی لب‌هام جراحی شده است. زن با تردید چیزهایی توی پرونده‌ام نوشت و همانطور که لبخند می‌زد، عدد می‌داد. عددها همه این 14 سال معنا داشتند. از روزی 25 تا 3 که حالا فتح مرا نشان می‌دهد.
هر روز صبح روی شانه‎ام می‎زنم و می‎گویم: جنگجو؛ نبرد تمام شده، پرچم صلح بالا رفته و تو  حالا فاتح سالها درد و رنجی. فاتح روزهای سلامت ِ دوری که  هنوز به حقیقتش مشکوکی.
باورش سخت است اما من همه این سالها رویایش را می‌دیدم. رویای روزی که برای دختر نداشته‌ام می‌گویم روزهایی بود که تمام راه‌های انتهای این شهر را گشته بودم تا راحترین راه را برای تمام شدن پیدا کنم. دختر با تعجب نگاهم می‌کند و من با اعتماد به نفس بی‌نظیری ادامه می‌دهم: حالا همه آن روزهای درد گذشته است.

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۳

12

کسی که دچار بیماری ِ بالینی مزمن است، زندگی عادی ندارد. نداشتن زندگی عادی به این معناست که شرایط فوق‌العاده برای خیلی‌ها، برای او شرایط عادی هر روزه است. او هر روز باید مراقب رفتارهای تن خود باشد و مقداری دارو بخورد. شاید هر روز، هر روز با درد بیدار شود و از همان صبح به راهکارهایی برای ادامه بیاندیشد. ممکن است بسیار بسیار بیشتر از شما که این بیماری را ندارید به مرگ فکر ‌کند، به خودکشی و تمام شدن دور باطل درد و مراقبت. ممکن است فوبیای افتادن در رختخواب و نیاز به پرستار، هرگز رهایش نکند.
کسی که بیماری ِ بالینی مزمن دارد مجبور است به پزشکی شدن زندگی‌اش تن دهد. به معاینه‌های پی در پی، به گفته‌های دکتر درباره بدنش. ممکن است بیش از هر کس دیگری با بدنِ بیمارش بیگانه شود و یک باره بعد از سال‌ها از دیدن بدن نامتناسب خود در آینه، شوکه شود.

کسی که بیماریِ بالینی مزمن دارد، ممکن است مقهور تبلیغات کنار آمدن با بیماری و زندگی خوب بدون نقص شود و تمام عمر فقدان سلامت را با خودش حمل کند. ممکن است یک روز ناگهان توی خیابان سهرودی بعد از دوازده سال، بفهمد تمام این سال‌ها نقش بازی کرده و هیچ وقت با فقدان بزرگ زندگی‌اش کنار نیامده است. 

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

11

گفته بودم:  درد دارد؟ این احمقانه ترین سئوالی است که از دکترتان می توانید بپرسید. من هر بار این سئوال را می پرسم . منتظر جواب هم نیستم. آن را همچون مناسکی از روند درمان انجام می دهم. گفته بود:  درد دارد و تو حالا چه کار می توانی بکنی؟! سرم را انداختم پایین و فکر کردم هیچ وقت راهی برای فرو دادن بغضم نداشتم. روی ورم های دست راست دنبال جای مناسب گشت و من مثل 5 سالگی ام فکر کرده بودم اگر چشمهایم را ببندم درد را نمی بینم. درد را نمی بینم. درد جایی میان دستها، شانه ها و زانوهایم پنهان شده است. درد را نمی توانم نشان دهم. نمی توانم با انگشت اشاره ام بگویم درد آن کنده ای است که برخی روزها به زانوهایم بسته شده و من همه شهر را با آن گز می کنم و همه این راه پله خانه قدیمی را. درد آن نشان کبود نداشته ای است که مامان فکر می کند قبل از ورم ها باید بیاید روی پوستم. درد گرم است و ورم دارد. همینقدر را می توانم نشان دهم. صبحها می توانم برایش روی پوستم حصار بکشم که فراتر نرود یا بوی زنجبیل را رویش بکشم.

هر بار وقتی قرار است سوزنهای نازک را فرو کنند در ورم ها این سئوال احمقانه را می پرسم: درد دارد؟ و مثل 5 سالگی ام تصور می کنم که اینطور درد را نمی بینم و اگر درد را نبینم راحت تر می توانم از پسش بر بیایم. 

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۲

شرح دهم غم تو را...



انتهای بزرگراه یادگار یک سری پل روی تونل گذاشته اند که می توانی از بالایش رد شدن ماشین ها را ببینی. یکی از پل ها جایی برای ایستادن دارد، اندازه جایی که بتوانی خودت را بندازی پایین. من بارها پل های این شهر را وارسی کردم برای روز مبادا. برای روزی که بخواهم تمام کنم. ف می گفت چرت می گویم اینکه به مرگ فکر می کنم این همه انرژی، این همه امید، این همه کار، بوی مرگ هم ندارند. آن روز جوابش را ندادم. نگفتم فهم کسی که
 با مرضی زندگی می کند که کشتن ندارد و کجدار و مریز ادامه اش می دهد، سیار سخت است. اینکه 13 سال به خودت این وعده را بدهی که تمام می شود. بعله خسته شده ام. بالاتر از خستگی هست؟ همان دختری که پرانرژی چند کار را با هم انجام می دهد و امید به روزهای خوب دارد، از این بودن خسته است.
  یک وقتهایی از درد، دلم می خواهد مرگ به دادم برسد. دیروز مهمانی سین نرفتم چون تمام روز غذاهای شب از روده ام بالا می آمدند و نمی رفتند پایین. امروز هم همینطور. هر روز این توده درد را با خودم می برم و سعی می کنم همه چیز عادی باشد. سبزی آش می خرم و روی بسته های نایلونی اش می نویسم آش. مرگ را به تاخیر می اندازم. چیزهایی مرا به ادامه دادن مجبور کرده است. یک چیزهایی مثل حرف های امروز مریم، یا حس کلافگی دیشب نون که پیش من ارام می شود یا صدای زنها، همانها که نگران افت فشارم بودند یا با بستن دستهایم به دنبال ضماد تسکین درد.
 دکتر نون پرسیده بود به خودکشی فکر می کنی؟ گفته بودم گاهی. اما نگفتم آمارش را دارم که چطور. نمی توانم این کار را بکنم. عوضش شاید توی بالکن بوته های خیار بکارم و خوشحال باشم غیر از میم عزیزم کسی از اعضای خانواده این صفحه را نمی خواند.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۲

10


درد در نقطه اتصال پاهایم مانده اند. یک هفته است همانجایند. تکان نمی خورند. به زن پشت باجه داروخانه التماس کرده بودم امروز . التماس کرده بودم داروهایم را بدهد. گفت خارجی اش را دارند. خارجی ها گرانند. بیمه ایرانی بهشان تعلق نمی گیرد. گفت بروم و بگذارم بعدی بیاید. بعدی داروهای بدتری می خواست. این را می شد از اضطراب توی چشمهایش فهمید. خواستم بگویم به درک. نمی شد به درک باشد. نمی شود به درک بعضی چیزها شد. نشستم روی صندلی ها. دختر کناری ام شیمی درمانی شده بود. خواستم بگویم درست می شود عزیز من. نه اینکه به زن بگویم. به خودم. خواستم خودم را نوازش کنم دستم را بگیرم و از آن بوی الکل بیرون بزنم. نمی شد. زن همانطور که نگاهم کرد ارام گفت : برو بیرون نفس عمیق بکش...
از صبح درد در من مانده است. از صبح به درد هر طور که فکر می کنم همان قدر تلخ است.


سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲

9



به گمانم آدمهای این راسته
 می شناسند مرا. از مغازه دار نان فروشی بگیر تا مرد داروخانه چی و نگهبان  ساختمان امروز حتا فهمیدم راننده های خطی هم آشنایند. سلام آشنا می کنند انگار کن که هر روز می بینم مرا یا اینکه خاطره مشترک دارند. منشی هم فامیلی ام را بلد است. همین که می رسم خودش نامم را به دفتر اضافه می کند و تمام سعی اش ر ا می کند که من از این آشنایی سوء استفاده نکنم. آدمهای منتظر هم آشنایند. یک جور شباهتهای ناخواسته داری باهاشان. همین که بنشینی می توانی درباره انواع درد و عوارض داروها بگویی.  بله می توانی تاریخت را بگویی و آنها در عوض دردهایشان را جوری که بفهمیشان توصیف کنند.
امروز فهمیدم خانم دکتر هم به میزان خوبی با تنم آشناست. جای دردها را می داند و لازم نیست مدام توضیح دهم از عادت هایش. یا می داند فراموشکارم و هر اسم جدیدی که می آورد پشت برگه نسخه برایم می نویسد. یک جاهایی هم مرا مواجه می کند با خودم. یک وقتهایی مثل امروز که رد درد را روی زانوها کشیده بود و دو بار با تاکید گفته بود به خودت رحم نمی کنی دختر. همین بود که در غوغای غروب اردیبهشت خیابان ولیعصر مدام به این فکر می کردم آخرین باری که به خودم رحم کردم کی بود و هر چه کردم به یاد نیاوردم.

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۱

8


دختر کناریم می گفت خسته شده است. ارام می گفت طوری که مادرش نشنود. مادر چادرش را هی می کشید جلو از بس که لیز میخورد از روی سرش. دختر چهار سال پیش من بود. شاید بیشتر. آرامتر گفتم روزی از این خسته شدن هم خسته می شوی. روی صندلی قهوه ای نشسته بودم . شارژ موبایلم تمام شده بود و به طرز عجیبی دوست داشتم به دختر امید ندهم. به دستهایم خیره شده بود. سرنگ انسولین توی کیف هایم بود. داشتم فکر می کردم شاید سوزنش زیادی کلفت باشد و دردش بیشتر. گفته بود قهرمان نباش. به دختر گفتم قهرمان نباش. گریه کن. باصدای بلند گریه کن. وقتی درد داری به هیچ کس نگو که خوبی. بغض داشتم. دکتر ناخنش را محکم فشار داد روی درد که جای سوزن را بداند. گفت نگاهش نکن. تمام روز دست بسته بود و جای سوزن درد می کرد. تمام روز تنها بودم و باران پشت پنجره بود. دختر گفته بود بعضی روزها می خواهد بازی را تمام کند. بعضی روزها می خواهم بازی را تمام کنم. جوری آرام که هیچ کس نفهمد. بارها تصور کردم چه طور تمام می شود اما
 قهرمان هیج داستانی نیستم.
حالا دست را آزاد کردم و با همان می نویسم. شاید تا فردا توانستم دکمه ها را ببندم تا پس فردا هم کارهای دیگر. حالم خوب است و همین روزها بر می گردم به همان همیشگی. باز صبح مقنعه را شل سر می کنم. بند کفشها را سفت می بندم و از خیابان رو به رو می روم تا پل. انجا درخت نخلی هست که چیزهای زیادی درباره من می داند. 

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۱

7


بوی زنجبیل می دهد. تنم بوی زنجبیل می دهد. مریم از رد بخیه ها کنار قوزک پای راست می ترسید. از بعضی از قسمت های تنم می ترسید. از ورم دستهایم، از رد بخیه هایم. می ترسید درد داشته باشند بعد از چند سال. همانجا رد پماد آماسیده روی جوراب مانده. همه این دوازده سال فکر می کردم اگر پمادی روی ورم ها بمالم می رود به خوردشان و دردشان کمتر می شود. هیچ دکتری این را نمی فهمید.  هیچ کدام نمی گفتند روی درد را با ضماد باید بست. درد با نوازش آرام می شود. بالاخره یکیشان فهمید. این بوی زنجبیل را روی نسخه آخر خریدم.
مریم با حوصله روی ورم هایم پماد می مالید و زیر لب آواز می خواند.  من؟ من دلم بازار مسگرهای نمی دانم کجا بود که این هوای مه گرفته و آن آواز و آن بوی زنجبیل یادش آورده بود همین روزها بود و آن وقت هم با آن همه ابر، باران نمی بارید.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۱

رضا شهابی...


همه ادمهایی که یکبار در عمرشان مجبور شدند برای مدت طولانی دارو مصرف کنند معنای اعتصاب دارو را می دانند. حبه های رنگارنگ مربع و دایره و لوزی را ریخته باشی توی چاه توالت یا پنهان کرده باشیشان زیر تخت یا پنهانی گذاشته باشیشان توی نایلون مشکی و گذاشته باشی سر کوچه و هی از دور نگاهش کرده باشی و بعد به خودت گفته باشی گور بابای هر چه قرص و حبه و ... وقتی قرار است اینجور زندگی کنم. شاید یک ماه بعد شاید یک سال بعد که حالت بدتر شده باشد بعدش مجبور شدی بیشتر دارو بخوری. شاید هم دیگر مجبور نشده باشی و توانسته باشی بر دردهایت فارغ بیایی. اعتصاب دارو یک نوع مقاومت است؛ یک جور مبارزه است؛ یک جور اعتراض است. ممکن است بعد آن دیگر آن آدم سابق نباشی. ممکن است دردها دیگر رهایت نکنند یا... اما همه اینها نمی تواند به تو فرمان ایست بدهد. این را همه آنهایی که برای مدت طولانی دارو مصرف می کنند خوب می دانند.
خبرها می گویند رضا شهابی برای اعتراض به عدم پیگیری اوضاع جسمانیش 12 روز در زندان دست به اعتصاب غذا و دارو زده است. همان خبرها می گویند از روزی که دست به اعتصاب غذا زده، میزان درد گردن و کمرش زیاد شده و گفته که این درد به حدی است که وقتی روی زمین نشسته‌ام نمی‌توانم بلند شوم، یا وقتی که ایستاده‌ام بدون کمک نمی‌توانم بنشینم ...
اما همه این دردها به او فرمان ایست نداده...

یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۱

6


به گمانم ده روز شده. شب اول فکر کردم معده ام می آید تا توی دهانم، چرخ می خورد، زهرش دهانم را تلخ می کند و به فردا نمی رسد. حالا یک هفته معده ام جایش در دهانم پشت زبان کوچکم ثابت شده. کورتن ها زیر پوستهایم رفته اند و جاهای دردناک را شناسایی کرده اند. پوست صورتم بهتر شده و دیگر پای راستم را موقع راه رفتن نمی کشم روی زمین.
 امروز حتا فهمیدم می توانم چهار زانو روی زمین بنشینم و سریع بلند شوم. مدتها بود شاید سالها، این کار را نکرده بودم. از ذوق چند بار تکرارش کردم. بلند شدم و نشستم روی زانوهایم و انگار با اصرار دنبال درد می گشتم. از پله های خانه جدید هم هی بالا رفتم به دنبال درد. زانوهایم سِر شده اند و این حتا اگر اعجاز داروهای تازه باشد هم خوشحال کننده است. از پنج شنبه باید متوترکسات را هم به بازی جدید داروها اضافه کنم. دکتر میم گفت صبور باش دختر جان. خدا را شکر که داروهایت هنوز پیدا می شود. جوری ارام معاینه ام می کرد که انگار می ترسد بشکنم.
حالا ده روز از آن شب بارانی که زن پشت داروها را با وسواس می نوشت، گذشته است. دستهایم هنوز کمی سنگینند. مرد داروخانه چی گفته بود مسکن ها را در جیب کیفم بگذارم. گفت جایی بگذار که سخت پیدایش کنی اما خیالت راحت باشد که هست. خیالم راحت است که هست. خیالم راحت است که همه داروهایم در بازار پیدا می شوند و خیالم راحتر است که هنوز داروها می توانند دردهایم را ارام کنند.

شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۱

5


حوادث فراموش شده و دفن شده که به رشد افسردگی و شکوفایی دیوانگی منجر می شوند، چه هستند؟ تا زمان حمله بیماری و پیامدهایش، من هرگز به ارتباط کارم با ناخودآگاه فکر نمی کردم. ولی بعد از این که سلامتی ام را بازیافتم و به هفت خوانی که از سر گذرانده بودم فکر کردم، دیدم که چطور افسردگی سالها به حاشیه ی زندگی ام چسبیده بوده است. خودکشی موضوع غالب کتاب های من بود- سه تا از شخصیتهای اصلی آثار من خود را می کشند.- اولین بار بود که پس از سالها هنگام خواندن تعدادی از رمان هایم- صفحاتی که قهرمان زن داستان هایم تلو تلو خوران در نابودی در می غلتند- جا خوردم وقتی دیدم که چه دقیق مناظر افسردگی را در ذهن این زنان جوان آفریده ام. به شکلی غریزی و بر اساس ناخودآگاهی که همان زمان هم دچار اختلال بوده، عدم تعادل روانی ای را که آنها را به ویرانی سوق می داد، به تصویر کشیده ام. بنابراین افسردگی وقتی سرانجام به سراغم آمد، در واقع غریبه نبود، حتی مهمان ناخوانده هم نبود. سالها بود که در خانه ی من را می کوبید.
باور کرده ام که بیماری از سال های آغازین زندگی با من بوده است –میراث پدرم- که بیشتر زندگی اش را با این عفریت جنگید و در دوارن نوجوانی من، به دام رنجی افتاد که وقتی نگاه می کنم، می بینم درست مثل وضعیت من بود و سرانجام بستری شد. امروزه دیگر ریشه های ژنتیک افسردگی جای مناقشه ندارد، ولی من مجاب شده ام که مهمترین عامل مرگ مادرم بود- در زمانی که فقط سیزده سال داشتم. این پریشانی و غم آغازین- مرگ یا ناپدید شدن والدین به خصوص مادر در طول بلوغ یا قبل از آن- به کرات در مقالات در موضوع افسردگی ضربه ای روحی قلمداد می شود که گاهی ممکن است ویرانی احساسی جبران ناپذیری را ایجاد کند. خطر وقتی آشکار می شود که فرد جوان تحت تاثیر آنچه «مویه ناتمام» می نامند، قرار می گیرد؛ یعنی وضعی  که قادر نیست غم را تخلیه کند و بدین ترتیب سالهای بعد باری تحمل ناپذیر را می کشد که خشم و گناه و البته غم فروخورده جزئی از آن است و همین ها بذر بالقوه خودکشی می شوند.
ظلمت آشکار، خاطرات دیوانگی/ ویلیام استایرن/ ترجمه افشین رضاپور/ماهی 1388/ ص 67-68

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

4


شبهای اول فکر میکردم تمام می شود. یعنی فکر می کردم صبح که بشود یا من تمام می شوم یا اینها. اینهایی که در دستها و زانوهایم در حال کار کردنند. اول دردها نبض داشتند. بعد ضربانشان کند می شد. کندتر کندتر. یکباره به خودم می امدم که نبضش خوابیده بود و تبدیل شده بود به یک درد یکسره. سنگین می شد. اما صبح، صبح نازنینی بود که ورم و درد می زایید از شب قبلش.
به دکتر گفتم تمام نمی شود؟ گفت نه. آشتی کن باهاش. این شخصیت دادن به او اول ماجرا بود. اویی بود که نبض داشت. که یک وقتی می رفت اما می دانستم بر می گردد.  یعنی ماجرا این بود که با رفتنش تمام نمی شد. گفت تمام عمر. گفت دستبند کشی ببند. دستهایم محصور دستبندهای قهوه ای رنگ بودند. انگشتانم می زدند بیرون. یک وقتهایی صبح می رفت لای ان کش قهوه ای و شب باز می شد. بعدتر زانوهایم هم این بازی اضافه شدند. جوری می بستم که از روی شلوارم معلوم نباشند.
باید یاد می گرفتم. همه راههای آشتی کردن را با هم تمرین کردیم. یک وقتهایی من ناشی بودم یک وقتهایی او. شبهای امتحان ورمش زیاد بود. شبهای غم زیادتر. کم کم یاد گرفتم صحبت کنم. ببوسمش. نوازشش کنم. بعدتر مهربان تر هم شدم. برایش کادو می خریدم وقتی جای ورم و دردش بیشتر بود. تنها بودم. باید می فهمید سر ستیز ندارم. باید می فهمیدم سر ستیز ندارد. همان وقتها دیگر همه اعضای بدنم هویتی جدا یافتند. مثلن می پرسیدند دستات چطوره؟ زانوهات بهترن؟ و ... . « حالت خوبه » سئوالی بود که با اینها فرق می کرد. ممکن بود حالم خوب باشد اما دستانم بیتاب باشند یا زانوهایم توان ایستادن نداشته باشند یا...  حالا دیگر هر کدامشان را جدا می فهمم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۱

3


دکتر گفت دراز بکش. دستم را سفت فشار داد. آخ نمی گفتم اما تنم می لرزید از حجم درد. ارنجم را تا می کرد. یک کنده وصل بود به ارنجم. دو تا دیگر به زانوها. نگاهم نمی کرد. نه او نه هیچ کدام دیگرشان. از پیش یکی می رفتیم پیش دیگری. می رسیدم بهشان شروع می کردم به حرف زدن. سرشان پایین بود و می نوشتند. بعد دفترچه را می گرفتند و بلند می گفتند برو دراز بکش. دوست داشتم حرف بزنم. همینطور نیمه تمام آن پشت لباسهایم را تک تک در می اوردم. بعد دراز می کشیدم. مادربزرگم می گفت اخه نمی گن چیه. عم یتسائلون فوت می کرد بهشان. به همه ورمهایم. دکتر عکس عضلات تغییر شکل داده را نشانم داد. گفت اگر داروهایم را نخورم همین می شود. روسری ام را جلو کشیدم. نمی خواستم اشکهایم را ببیند. 16 سالم بود. داروهایم را نمی خوردم. می انداختمشان باغ پشت حیاط خانه.  
می دانستم یک روز تمامش می کنم. از روی تخت به دستهایم که سوزنی فرو کرده بودند در منتها الیه چپش نگاه می کردم. سیاهی اش  چشمانم را می زد. سیاهی دستانی که کبود شده بود. مامان نمی توانست کبودی دستم را ببیند. مامان خیلی چیزهای دیگر را هم نمی توانست ببیند اما به روی خودش نمی آورد. صبح به صبح نانها را لقمه می کرد و می گذاشت کنار دستم. سعی می کردم وقتی هست ناله نکنم. چقدر دوست داشتم یک روز بنشینیم سر صبر با هم گریه کنیم. مامان گریه نمی کرد... 
ورم ها همانجا ماندند. 10 سال تمام ورمها همانجا بودند...

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۱

2


دکترها نمی فهمیدند. آسپرین هایم می زایید اما دردهایم تمام نمی شد. همه آن بهار. همه آن بهار که باران زیاد می آمد. دکترها می گفتند خوب می شوم. یک تقویم ابی رنگ بود کادوی سال نو. هر روزش با این شروع می شد: درد دارم. نمی توانستم بنویسم. مداد از دستهایم فرار می کرد. جانش را نداشتم نگهش دارم. «تمام امروز درد داشتم»این جمله بعدی بود. آسپرینها بوی تعفن می دادند. انگار از ته دنیا یک نفری آنها را کشیده بود و اورده بود گذاشته بود روی کابینت آشپزخانه مادرم. همه آن خانه بوی تعفن آسپرین می داد. آسپرین روکش دار. از 10 تا شروع شد تا 25 کشید. درختهای چنار بلند کنار ان خیابان دراز هم می دانستند کار آن آسپرینهاست  آن بالا آوردنها. خانوم خزایی گفت: تو بدون اجازه می تونی بری بیرون. دیگر همه می دانستند. جواب سئوالهای امتحان خرداد آن سال را هر روز یک نفر می نوشت. یک دستبند کشی بود قهوه ای.رنگ درد کشیدن دستی که ورم کرده بود و کش می آمد. به راننده نشان می  دادم که در ماشین را باز کند. زخم روباز نداشتم. یا جای عفونتی یا حتا اینکه بلنگم یا... اینطور آدمها می پرسیدند.
مامان در اتاقم نمی خوابید اما  صبحها می آمد در اتاق من نماز می خواند نگاهم می کرد. زیاد نگاهم می کرد. با سکوت نگاه می کرد بعد سرش را می انداخت پایین. فکر می کرد نمی بینمش. بیش از هر سال غذای نذری می پخت. با آن قابلمه که اندازه همه ادمهای کوچه غذا می داد. اما نه آسپرینها و نه ورم دستهایم معنی غذاهای مادرم را نمی فهمیدند...

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

1


یک وقتی بود همین فروردین. باران زیاد می آمد آن سالها. یک دردی از ناکجاآباد می امد تا سر انگشتانم و بر می گشت تا مچ دستم. بعد یک جایی حوالی نقطه اتصال انگشتان به دستها گیر می کرد. ورم می کرد. گرم بود. آن نقطه درد و تورم گرم بود. یک درد دیگر هم بود از روی انگشتان پا شروع می شد. می آمد بالا روی مچ پاها یک تکانی به خود می داد می آمد بالاتر روی زانوهایم می نشست. آنجا درد، ورم می کرد. گرم می شد. یک درد دیگر هم بود از آرنج تیر می کشید تا شانه ها. روی شانه هایم می ایستاد به تمام بدنم نگاه می کرد. همانجا می ماند. گرم می شد. نمی توانستم بخوابم. نمی توانستم بنشینم. نمی توانستم بایستم.
مانتوی مدرسه را آرام می پوشیدم. مامان دکمه هایش را می بست. کفش را پایم می کردم. بندش را سفت می کشید. روی سرم مقنعه را صاف می کرد. اما نمی آمد تا مطب دکتر. در را پشت سر من و پدر می بست. دکتر گفت بخوابم روی تخت و لباسم را در بیاورم. همه لباسهایم را. خجالت می کشیدم. کسی در اتاق نبود. از تن خودم خجالت می کشیدم. از چشمهای اقای دکتر خجالت می کشیدم. از اینکه دستهایش بلغزد روی آن دست ورم کرده؛ رد درد را از مچ پا بگیرد بیاید تا زانوها. از انجا روی شانه هایم بزندو بپرسد دردش چه جوریه؟ آن وقتها نمی دانستم دردها جور خاصی هستند. الان می دانم. الان متاسفانه می دانم. دردها اسم دارند. الان می توانم روی هر کدامشان اسم بگذارم و بگویم چه جور. اما دکترها دیگر از من نمی پرسند...
پ.ن.
یک زمانی تصمیم گرفته بودم دایره المعارف درد بنویسم برای خودم. دردهایی که می شناسمشان. یکسری روایتهای حالت تهوع نوشتم. بعد آدمهایی بودند که فکر می کردند اینکه اینها را اینجا می نویسم یعنی حالم خوب نیست. یک وقتی هم حس کردم دارم روضه می خوانم. حالا تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. خوب است ادم روضه خودش را بخواند. غرض اینکه حتا حالم هم خوب است.