‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی من. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۴۰۳

There is no end to this story...

 مامان دیگر به خوابم نمی‌آید. من دلم برایش خیلی تنگ می‌شود. اما دیگر بی‌تاب نمی‌شوم. با رفتنش کنار آمدم؟ با هرگز برنگشتنش؟ فیلمم را ساختم. همان که نتیجه سوگواری یک ساله‌ام بود. از لحظه‌ای که تصمیم گرفتم فیلمنامه را بازنویسی کنم تا اخرین کاتی که در نیمه شب دادم مامان ایستاده بود در درونم و نگاهم می‌کرد. دیگر برای سخت‌ترین تجربه‌ی زندگیم بی‌تاب نمی‌شوم اما تنهایی و بی‌کسی‌اش هر روز خودش را به رخم می‌کشد. با هر بار مامان شنیدن از زنی، قلبم تیر می‌کشد. 

واقعیت تلخ این است که دیگر هیچ وقت او مرا صدا نمی‌کند و من صدایش را نمی‌شنوم.

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۲

زندگی بی تۊ تأسیانه

هوا بارانی است و عزیزت ترکت کرده و تو در خانه‌ی تازه غروب شده تنها و دلتنگی. مهدی می‌گوید این معنی «تاسیان» است. فهیمه اکبر می‌خواند: «نۊشۊ، نۊشۊ/ نۊشۊ، نۊشۊ/ ایپچه بئس، رَنجه نۊکؤن جانا/ نۊشۊ، نۊشۊ، زندگی بی تۊ تأسیانه» می‌پیچیم در جلال و من فکر می‌کنم تمام امسال زندگیم بدون مامان تاسیان بود. مامان توی قلبم نشسته، صدایش توی سرم مدام برایم می‌خواند، گاهی حتی وقت غذا پختن کنارم ایستاده تا از یادم نرود که چطور غذا بپزم اما من نصف قلبم نیست، بلد نیستم حرف بزنم و غذا پختن یادم رفته. زندگی بدون مامان تاسیان بود، تاسیان هست،‌ تاسیان خواهد بود.

یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۴۰۱

روزشصتم

برای آقاجان موبایل اندروید گرفتم. گفت می‌خواهد عکس مامان را همیشه و هر لحظه ببیند. با هم فیلم خواندن مامان را دیدیم  و گریه کردیم. من و او تنهاترین آدم‌های آن خانواده‌ایم که نمی‌دانیم بدون مامان چطور عید را تحمل کنیم. مامان دیگر نمی‌آید تهران. مامان دیگر در حیاط خانه سبزی نمی‌کارد. مامان دیگر مثل فرشته‌ها نمازنمی‌خواند. صدای مامان دیگر از آشپزخانه نمی‌آید و ما مثل ارواح در آن خانه راه می‌رویم. آقاجان می‌گوید عادت می‌کنم و به عکس مامان خیره می‌شود.  بتول صدای مامان را گاهی ازخانه می‌شنودو به سمتش می‌رود. مریم گاهی به خانه زنگ می‌زند و سراغ مامان را می‌گیرد.  من هنوز نمی‌توانم فیلمهای مامان را ببینم و فکر می‌کنم تا آخر زندگی‌ام یک حفره بزرگ درقلبم دارم که باید مراقب باشم همه چیز را باخود نبلعد. 

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۹

زمان گذشت

 

دلم می‌خواست انقدر هنوز مهم بود که بگویم خانه‌ای که سه سال تمام برایش نقشه کشیدیم که خانه رویاییمان باشد را دارند خراب می‌کنند. اتاقی که برای من بود را خراب کردند و دیوارهای اتاق تو هنوز سالم است و معماری‌اش آنقدرها هم که فکر می‌کردیم معجزه نبود. حیاط پشتی‌اش را هم دیدم برای رویاهایمان کوچک بود. از ماشین پیاده شدم و به کارگران نگاه کردم که داشتند خانه را خراب می‌کردند. ما برای همه اتاق‌ها نقشه کشیده بودیم اما ما نابود شده و دیگر هیچ از آن عشقی که خانه‌های شهر را رویایی می‌کرد نمانده. دلم می‌خواست هنوز آنقدر مهم بود که بگویم کارگران احمدکایا گوش می‌دادند و آجر رویاهایمان را پرت می‌کردند توی خیابان. اما زمان گذشت و هیچ چیز هیچ وقت به گذشته برنمی‌گردد.

سه‌شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۹

هیچ نوری نیست، هیچ.

 

با مریم گریه می‌کنم. از شمردن مرده‌های بیمارستان خسته شده و مدام پشت تلفن می‌گوید دیگر آن آدم قبلی نیست. من آرام گریه می‌کنم و می‌گویم هیچ کس آن آدم قبلی نیست. خود من آدم دو ماه پیشم نیستم. دستهایم تغییر شکل داده‌اند. عزیزم را ترک کردم و گذاشتم آدمها تا می‌توانند قضاوتم کنند و زخم زبان بزنند. هر شب کابوس مرگ مامان و مریم و ترک کردن دوستانم رهایم نمی‌کند. دوستانم در قرنطینه‌اند و خانه‌ام نیز. من و لپتاپم و دو دست رختم در خانه نون، صبحها به گلها آب می‌دهیم و شب‌ها توی رختخوابش می‌خوابیم در حالیکه با خود نون سرسنگینم.

 به مریم می‌گویم تقصیر او نیست که میان یک جین آدم در حال مرگ و یک جین جسد یادش نباشد که قبل از ترخیص مرد جوان ۴۰ ساله، نوار قلب بگیرد. نمی‌توانم قانعش کنم. بلندتر گریه می‌کند و می‌گوید: می‌تونست زنده باشه. همه ما می‌توانستیم زنده‌تر باشیم اما حالا جان‌هایمان گرو آنهاست. هیچ نوری نیست. هیچ سلاحی که با آن به مبارزه بروی.

مریم می‌گوید اکسیژن نیست  و او هنوز نمی‌تواند بیشتر از دو ساعت در اتاق ایزوله باشد. بچه می‌پرسد اکسیژن چه کار می‌کند؟ نمی‌گوییم جانها بدون اکسیژن جسدند مثل آدم‌های تو خیابان، مثل همه ما که جانهایی هستیم در انتظار جسد شدن.  

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۹

که میلادت نزول خجسته باران باد بر تشنگی خاک



بعد از یک ماه سخت فیلم بلند تمام شد. یک مستند بلند دیگر شروع می‌کنم و احتمالا کار پزشکی بچه
‎هایم را دوباره انجام دهم. فقط ویروس جان نمی‌گیرد، جوانها را اعدام می‌کنند و بعضی فرزند خواب‌های جهان میان جنگل‎ها می‌سوزند. کلیه‎های‎ مامان دیگر جواب نمی‌دهد و میان ترس همه‎مان از بیمارستان باید آخر ماه برویم بیمارستان. هنوز از مرگ مریم می‌ترسم حتی حالا که این همه آدم از کرونا نمردند. فکر می‌کنم او چون هر روز با آنها در تماس است، حتما حالش بدتر خواهد شد.
زن هم حالش بدتر شده است. پسرش دیگر حتی نمی‌توانست دروغ بگوید. مدام می‌گفت خدا راضی شود که یعنی زودتر مادرم بمیرد و زجر نکشد. همه می‌گویند نباید زنگ بزنم و به یاد خانواده بیاورم که مرگ مادرشان را سرعت بخشیدم اما هیچ کدام نمی‌دانند چه روزها و شبهایی با زن، بی‎آنکه بشناسم و ببینمش، زندگی کردم.
سه روز دیگر 35 سالم تمام می‌شود. توانایی‌ام بیشتر شده، رفقای مراقب و مهربان بیشتری دارم، توان بدنی‌ام کمتر و دردهایم زیادتر است. هر سال که بزرگتر می‌شوم گنجایشم برای تحمل درد و رنج و سرسختی‌ام در برابر زندگی بیشتر می‌شود. یاد گرفته‌ام خودم را ترمیم کنم و با انرژی‎ای که می‌دانم سرمنشا مهمش مامان است، به آدم‎های دیگر هم کورسوها را نشان دهم. و هنوز آرزو دارم شب تولدم که به چله تابستان نزدیک است باران ببارد.


دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۹

بی سر و سامانی


غذای سرد را گرم می‌کنم. هوا گرم شده و من همان دیوانه‌ی گرمازده هر ساله هستم. در کارم پیشرفت می‌کنم، آدم‌های جدید به زندگی‌ام می‌آیند و جای خوبی می‌نشینند. شبها خواب معشوقه‌های گذشته را می‌بینم و حسرت می‌خورم. دکتر میم می‌گوید باید بالغانه رفتار کنم. وقتی نمی‌توانم دلتنگی را تاب بیاورم پس باید بالغ باشم و به روی خودم نیاورم.

یک سال گذشته از آن عصر غم‌انگیزی که پیرزن را تا دم مرگ بردم و البته هنوز همانجاست. دیوارهای خانه را پر از پارچه و پیام تسلیت کرده‌اند. زن طبقه سوم، که با عصا و چرخ خرید هر روز به زحمت پله‌ها را پایین می‌آمد و صبح‌ها صدای آب دادن به درخت انجیر حیاط که خودش کاشته بود می‌آمد، مرده است.
چهارمین بهار این خانه تمام شد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۹

عنوان ندارد


هر چه گشتم مقاله‌هایم را پیدا نکردم. حتی مقاله‌های چاپ شده‌ام توی کتابخانه نبودند. به دخترها گفتم که اینقدر خاک بر سر بودم که هیچ وقت به اهمیت مقاله علمی و کتاب پی نبردم. اما حالا همان چندتای مانده را پیدا نمی‌کردم. چند لینک را از روی سایت این ور آن ور پیدا کردم و فرستادم برایش و نوشتم نوشته‌های قدیمی غیرقابل دفاع من. بعد همانطور که به کلمه غیرقابل دفاع نگاه می‌کردم فکر کردم که در زندگی شخصی‌ام چقدر کار غیرقابل دفاع دارم. چقدر نامه اشتباه برای آدم اشتباه نوشتم. چقدر بار به کسی به اشتباه گفتم که دوستش دارم. چندبار منتظر کسی بودم که نباید؟ چندبار درها را بستم تا به تنهایی خو کنم و عشق از پنجره به سراغم آمد و مرا از راهی که می رفتم بر حذر داشت؟ درهای مطمئنی که بعد از آن همه زخم به سختی بسته بودمشان و باز راهی پیدا کرده بودند برای زخم‌های جدید. زخمهای غیرقابل دفاع که ردش تا همیشه باقی می‌ماند.
جمله را پاک کردم. تاریخم پر از حادثه‌های غیرقابل دفاع است.

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۹

بهار دلکش و تنهایی روزها


خواهر بزرگترم در گروه خانوادگی می‌گوید عکس‌های خانوادگی قدیمی او را به گریه می‌اندازد؛ از بس دلش برای مامان و بابا تنگ شده. من پنجاه بار کلیپ‌ها را می‌بینم و از پیری چشم‌های مامان حدس می‌زنم عکس‌ها برای چه زمانه‌ایست. شش ماه است خواهرها را ندیدم و سه ماه مامان را. دلم برای مامان پر می‌کشد. برای اینکه فقط تماشایش کنم و او برایم حرف بزند. اوایل خواب می‌دیدم پسر خواهر پرستارم را بزرگ می‌کنم و او را از دست داده‌ام و بعدترها خواب می‌دیدم او در قرنطینه است و برای من از پشت پنجره‌اش دست تکان می‌دهد.
تنها واقعیت مشخصی که خودش را می‌کوبد توی صورتم، تنهایی است. نمی‌دانم چجور دوام می‌آورم. نمی‌دانم چجور بهار آمده و دل به جا نیست و من در یکماه گذشته کمتر از چهار بار از خانه بیرون رفته‌ام. نمی‌دانم چطور هنوز از خواب بیدار می‌‌شوم برنامه می‌ریزم و یادم می‌رود روزها را. نمی‌دانم چه نیرویی هنوز مرا به ادامه دادن ادامه می‌دهد.

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۸

نه دیگه این واسه دل نمیشه...


1.
به دکتر میم می گویم جز ندا بقیه دوستانم آزاد شدند. همین روزهای یکسال پیش در یک مهمانی که همه مان بودیم، چقدر رقصیدیم، چقدر خندیدیم... چه می دانستیم قرار است اینطور قلع و قمع شویم. دکتر میم می گوید باید دلت قرار بگیرد. به نون می گویم کاش یک روز بیاید که همان آدم ها را دوباره بیرون از زندان داشته باشیم. با هم برقصیم، مست کنیم، جوری که یادمان برود چه طور ساعت های طولانی در گرما و سرما جلوی اوین صف کشیدیم. یادمان برود چطور خبرها را با وحشت خواندیم و هی فیلترشکن مان را روشن و خاموش کردیم تا خبرهای تازه از رفیق هایمان را بخوانیم. یادمان برود چقدر میان هر ترانه و سرود و خنده، نبودنشان اشکمان را سرازیر کرد و زندگی را بر ما زهر.
2.
سال به آخر می رسد، سالی که دارایی هایم به تاراج رفت ولی هیچ گاه در زندگیم اینقدر قوی و توانا نبودم که بعد از هر حمله اینطور بلند شوم و بسازم خودم را. هیچ گاه در زندگیم اینقدر رفیق و مراقب خالص نداشتم. هیچ گاه در زندگیم اینقدر ترکیب یگانه ای از غم و رنج و توانایی و شادی را با هم حمل نکرده بودم.
 مرد در پمپ بنزین با صدای بلند می خواند ای داد از دل، بیداد از دل... دلم قرار نمی گیرد.


چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۸

ستاره می خواهم


1.
زمستان امسال سردتر از سالهای قبل نیست. دکتر گفت همه بچه ها کمبود آهن و ویتامین دی دارند. دکتر گفت قلب سه تاشان خوب نمی زند. دکتر گفت دندان 16 نفرشان باید حتما درمان شود. دکتر گفت چرا اینقدر دیر به داد قارچ یک بچه دیگر رسیدیم؟ من تند تند روی برگه ها می نوشتم و مدام محاسبه می کردم. پ دیگر نمی تواند قلم را دستش بگیرد. معلمش با بغض گفت یعنی دیگر نمی تواند؟ دکتر گفت دیر به دادش رسیدیم. من تند تند روی برگه ها می نوشتم: 60 برگ قرص فروس سولفات،90 عدد ویتامین دی، سی شربت آموکسی کلاو، دارو برای قارچ و ... به مریم گفتم کاش دکتر می شدم. کاش بلد بودم دیر نرسم. روی برگه نوشتم همه دخترها قرص آهن بخورند و همه کودکان زیر سی و پنج کیلو. کودکان زیر سی و پنج کیلو تعدادشان زیاد است و دخترها بعد از پریود کمتر مدرسه می آیند. مریم گفت کاش دکتر می شدی، شاید کمتر غصه می خوردی.
2.
ی بعد از چهل روز با پای شکسته و عفونت زده از زندان بیرون آمد. حالا پای راستش مثل پای راست من پین دارد. با معلم ها داستان علی اشرف درویشیان را خواندیم و گریه کردیم:
زمستان آن سال از سالهای پیش سردتر شده بود. پنجره ها را با روزنامه  و مقوا خوب پوشانده بودیم. یک روز صبح حاضر و غایب می کردم:
-نیازعلی ندارد!
چند نفر از بچه ها آهسته گفتند: غایب
تکان خوردم. جایش خالی بود. غم ناآشنایی در صورت بچه ها دیده می شد. همه سرشان را زیر انداخته بودند. از اکبر مبصر کلاس علت را پرسیدم. گفت:
آقا دیروز غروب مرد. از سرما، آقا. خون از گلوش آمد و مرد. هی می گفت: ستاره می خواهم. ستاره می خواهم. یک ستاره قشنگ برای ننه م.
3.
ستاره می خواهم. یک ستاره قشنگ برای نمردن.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۸

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود.


موهایم خاکستری بود و مدام چروک های زیر چشمم را چک می کردم. مریم گفت فقط موهایت سفید شده پیر که نشدی. توی آینه پوست کنار چشمم را کشیدم. مامان وقتی موهایش سفید شد که چشم هایش ریز ریز شده بودند. دیابت چشم هایش را خورده اند مثل کلیه هایش مثل لکه و چروک صورت و باقی چیزهایی که نمی خواهم بگویم تا جلوی اشک هایم را بگیرم. در خواب هیچ شباهتی به مادرم نداشتم. موهایم هم مثل او سفید نشده بود. اما هر بار که پوست کنار چشمم را می کشیدم مامان را می دیدم که چشم های نازنینش کم سوتر و بی تاب تر می شود.
من را مامور نکرده بودند خبر مرگ بدهم. چون من هنوز از تصادف پیرزن بیرون نیامدم، پس دادن خبر مرگ دو زن جوان در تصادف برایم سخت است اما مجبور شدم من خبر را بدهم. دست های مامان را گرفتم و آرام گفتم نرگس تصادف کرد. مامان چشم هایش را ریز کرد تا تمرکز کند ولی من ادامه ندادم چون دیگر فهمیده بود. نرگس دختر جوان فامیل مامان مرده بود. توی خانه ی گرم مامان، عزا شد و فوری سیاه جای رنگ ها را گرفت.
خواهرم گفت موی سفید بخشش است اما خاکستری چی؟ هنوز طاقت ندارم زن را ببینم اما تصورش می کنم. در رختخواب وقتی هنوز چشم هایم را نبسته ام؛ تصور می کنم چه رنجی را سبب شدم. زن با تصادف نمرد اما من هزار بار در ذهنم او را تصور کردم که چطور صورت خونی اش بی حرکت شد و صدای جیغی گفت مرد مرد مرد... من زن را نکشتم اما مرگش را بارها دیده ام. او که هنوز نمی تواند بنشیند، راه برود و چیزی بخورد. شش ماه است که طاقت ندارم زن را ببینم اما هزار بار تصویر را عقب زدم، زن از خیابان نمی رفت، من در لاین یک نبودم و یک دقیقه، نه یک ثانیه دیرتر رسیده بودم. زن رفته بود، من رفته بودم، نرگس و دخترش هنوز زنده بودند و دیابت چشم های مامان را نخورده بود.  
موهایم خاکستری بود اما جوان تر بودم. موهایم در عزای کسی یک شبه خاکستری شده بود. من جوان بودم و شش ماه بود که عزای شبانه ام نقطه پایانی نداشت. مریم گفت فقط موهایت سفید شده پیر که نشدی اما من پیر شده‎ام. اندوه کشدار زندگی در یک سال گذشته پیری بی‎گیس سفید برایم سوغات آورده. 

چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۸

هنوز چراغها روشنند...


جای جدیدم در اتاق خواب روی زمین است. فرش دستباف خیلی کوچکی که پارسال در اوج غم از سرزمین همزبانان یار خریده بودم را گذاشتم در جایی در مرکز اتاق که خودم را راحت پهن کنم کنار تختخواب. همانجا هم رویا ببافم. لباس ها جمع شدند و گلها به جای جدیدشان خو کرده اند. برای همه این روزمره گی ها که حالم را بهتر کرده، افسوس و حسرت دارم که چرا برای دخترها تجربه نمی شود. امروز تولد نداست و من فقط دلتنگ صورت نازنین و چشم های درخشان و ذهن زیبایش نیستم پر از حسرت همین تجربه های کوچکم.
شب توی مدرس، هوای خنک و ماه کامل و آواز زنها که صدای دکتر میم می آمد که از پاییز لذت ببر بعد از این همه مصیبت، به این فکر می کردم چه زمانی ممکن است این تجربه را با ندا داشته باشم؟  او امروز سی ساله می شود بی آنکه پاییز را بفهمد همانطور که بهار و تابستان را هم.

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۸

واژه عشق مدتیست رسیده به آخر خط؛ دوباره فصل انزوا...


با همه چالش های سختم مواجه شدم و حتما دکتر میم به من افتخار می کند که اینطور از پس آدم های سرسختم بر آمدم. به دانه دانه شان پیغام دادم، رو به رویشان نشستم. به برخی گفتم تابستان و بهار را بر من ببخشند و به برخی گفتم که می بخشمشان و بعد در آغوششان کشیدم. می دانستم به بهترین شکل حلشان نمی کنم اما دیگر توان اندوه و رنج را نداشتم و همه را بیرون انداختم. میم را هم. دیگر برایش هیچ نامه ای نمی نویسم؛ دلتنگ صدا، بو، تن و حالت های مختلف چهره اش نمی شوم. این دومین پاییز بدون اوست و دستاورد بزرگیست. پاییز قبل اول رنج فراغ بود اما پاییز امسال رنج بی کاری، بی پولی و دلهره ی درد، عاشقی از یادم برده و در تلاشم رنج های دیگر را فاکتور بگیرم.
شین بارش را از خانه برده و جایش هنوز خالیست. لباسها را پهن کرده ام در اتاق ها تا خاطره های مانده برود. بوی نم و سیرهای مامان که منتظرند به دادشان برسم، تمام خانه را پر کرده. باید لباس ها را سامان بدهم و گلدان هایی که در تابستان مرده اند را در انبار ذخیره کنم. دکتر میم گفت باید مراقب باشی تا تمام نشوی. باید گرد و غبارها را بگیرم و فکر کنم در انتهای کوچه خوشبخت، چه راه های دیگری هست که هنوز بلد نیستم.

شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۸

پاییز زودتر از همیشه آمده است.


تمام مدت به چشم ها دقت می کردم. همه مان پیرتر شدیم. دور چشم هایمان چروک های ریز و درشت خانه کرده و خط هایی روی پیشانی و کنار لبها. همه مان در این تاریکی سمج در حال دست و پا زدن های مکرر بودیم. جوان ها زندانند. مدام چشمهای روشن و جوان ندا به خاطرم می‎آید. 
خنده هایمان کمرنگند و امید دیگر حتی بذر هم نیست که قابل مراقبت کردن باشد.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۸

پاییز اومده پی دلتنگی...


عضوی از جنبش فراموشی شده ام. تاریخم را مدام پاک می کنم. امروز روبه روی خانه ی قدیمی ایستادم و سعی کردم صدای دخترها را بشنوم. روی در قفل بزرگی بود و من صدایی نمی شنیدم. صداها رفته اند. سعی کردم تخیل کنم اما همه چیز بیگانه بود. بوی پاییز و صدای همهمه خیابان هم کمک نکرد. حکم های جدید را چک می کنم و روی عکس ها به تماشا می ایستم. تیره ترین تصویرهایم از زندگی هم شبیه این چیزی نیست که تجربه اش می کنم. باید فراموشش کنم. باید همچنان عضویی از جنبش فراموشی باشم تا بتوانم پاییز را تاب بیاورم.


شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۸

روزی که بی تو می‌گذرد روز محشر است


به شین گفتم در همه اتفاقات مهم و تاثیرگذار زندگی جمعی ام، غایب بودم. مارجان وقتی مرد من تازه به تهران رسیده بودم و ندیدمش؛ مریم عروس شد سخت ترین امتحان دانشگاه را داشتم و نبودم؛ ساعت ها جلوی اوین ایستاده ام تا رفیقی از زندان آزاد شود، همین که به پل گیشا می رسیدم آزاد شده بود؛ یک هفته از فرشته بی خبر بودم و او سر قرار دوشنبه ها، اوردوز کرد و مرد؛ و هزار اتفاق خوب و بد زندگیم که به طور اتفاقی نبودم. حتی اتفاقاتی که عمیقا به من مربوط می شد. انگار فروغ برای من این جمله را گفته بود که «همیشه پیش از آنکه فکر کنیم اتفاق می افتد/ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم.»
 ته دلم فکر می کردم روزی که بنیاد را پلمپ می کنند من نیستم و با دخترهای شیرین و نازنینم، همکاران و همراهان عزیزم و حتی میز و صندلی ای که با هزار نفر گریه کرده بودم، خندیده بودم و درباره نفس بُرترین لحظات زندگی حرف زده بودم، خداحافظی نخواهم کرد.
اما این بار برخلاف همیشه، من بودم. بچه ها را در آغوش می گرفتم و بهشان می گفتم اتفاقات بهتری در راه است. مدام تاکید می کردم که آنها بخواهند ببندند، حذف کنند، زندانی کنند و ... آدمها که هستند. (بله این را به دخترها نگفتم که ممکن است آدمها را هم بکشند.) آدمها می مانند و راه جدیدی می سازند. شین گفت یک روز مرا به اجرایش دعوت می کند و حتما من به او افتخار خواهم کرد. طا با مویه گفت که همه چیز  را از سر می گیرد و ح گفت دیدی خانه خراب شدیم فروغ؟ به میم گفتم باید بهتر شود و نون قول داد نگذارد مشکل خوابش برگردد. نمی توانستم فکر کنم آخرین بار است که می بینمشان. در همه آن آغوش های ممتد، بغضم را قورت داده بودم. شب ز عکسی که روی دیوار اتاقم زده بودند را برایم فرستاد. به مثال سربازی که غنیمتی جنگی برای مادرش آورده باشد.  
دلم برای دخترهایم، صورت های نازنین و صدای دلنشینشان، برای سر کلاس ایستادن جلوی آن همه چشم زیبا، برای نسکافه های دو سه نفری و غذاهای دزدی از آشپزخانه و ... دلم برای آن پناهگاه پر می کشد. این بار هم پیش از آنکه فکر کنیم اتفاق افتاد اما برای دلهای زارمان، کسی پیام تسلیتی نفرستاد.