پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۴

آرام بگیر

مریم را تمام امسال کم دیدم. شین می‎گوید جبران می‎کنی. من ولی گمان نمی‎کنم برداشتن فاصله‎ها به همین راحتی باشد. مامان زنگ می‎زند. توی صدایش نگرانی است برای خانه‎ی گرم من و بیکاری و هزار چیز دیگر که نگفته در صدایش مشهود است. تهش می‎گوید مریم را بیشتر ببین. من می‎خندم و  مثل آدمهایی که با پول عشق را می‎خرند برای خواهرم و پسرش کادو می‎خرم. می‎گذارمشان توی کیسه یوگا و همه سنگینی‎اش را از این سر به آن سر شهر می‎کشانم که به خودم بفهمانم از عشق است. اما برای جبران است. جبران یک سال کم دیدن آن بچه. حالا اینقدر بزرگ شده که من نمی‎شناسمش. پیش‎تر راه رهایی از غم، رفتن به آن پناهگاه و دیدن بزرگ شدنش بود. کادوها را می‎چینم و ازشان عکس می‎گیرم. فکر می‎کنم کاش همه جبرانها به همین راحتی بود. 27 ساله بودم که الف را ترک کردم. فکر می‎کرد دیوانگی‎ام حد و مرز دارد. اما نداشت. آن زمانها دیوانگی‎ام را خودم هم نمی‎توانستم اندازه بگیرم. تا یک سال برایم می‎نوشت برگرد. بعدش پشیمان شدم. دو سال بعد شاید. نخواست ببیندتم. گفته بودم آدم اشتباه می‎کند و من فقط می‎خواهم اشتباهم را توضیح دهم.  گفت توضیحی لازم نیست من می‎دانستم که همه‎ی آدمهای رفته برمی‎گردند اما دیر برگشتی؛ زمانی که من به نبودنت عادت کردم. دروغ می‎گفت. آدمهای رفته بر نمی‎گردند. آدم‎های رفته‎ای بر می‎گردند که مدام به پشت سرشان نگاه می‎کنند و فکر می‎کنند چرا آدمها بریدند از او.
مریم می‎گوید به خاطر خون است. خون است که نمی‎گذارد ما از هم ببریم. من حرفش را ادامه می‎دهم یا راهی برای جبران باز می‎گذاریم. اما اینطور نیست. آدمهایی هستند که در توبه‎شان همیشه باز است. آدمهایی که همیشه می‎توانی جبران کنی نبودنت را، حال بدت را، و ...  آدمهایی که هیچ وقت تمام نمی‎شوند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر