چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۴

در راه که میآمدی بهار را ندیدی؟

در عرض یک هفته دو فیلم درباره جنبش حق رای زنان دیدم. هر دو فیلم یک دیالوگ ثابتی داشت. دو زن مبارز در میانه راه به هم می‌رسند وقتی له و بی‌پناه و ناامیدند؛ یکی بغض می‌کند و جوری که نگاهش به آن یکی گره نخورد می‌گوید: خسته شدم. دیگه خسته شدم.

بعد فیلم داشتم فکر می‌کردم چند بار این سکانس را بازی کرده‌ام؟ یادم نیامد. 

یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۴

برای آن زمستانها که رفت...

شب همان صبحی که دختر آقای سلیمانی را با پسر دم در دیدم و متعجب شدم که دختر مثل همیشه پشتش را نکرده و زل زده توی چشمانم و پسر هم در لبخند و سلام او را همراهی کرده، مراسم بلهبران بود. دختر دبیرستان میرفت سال اولی که آمده بودم. همان سالی که خانم طبقه بالا کف خانه را شسته بود و داشتم  برای خانم سلیمانی تعریف می‌کردم رنگ سقف خانه من پوسته پوسته شده، دختر با مقنعه و مانتوی کلافه از کنار مادرش قل خورد و رفت تو. این اولین بار بود دختر را میدیدم. بعد با همین پسر که حالا نامزدش است، بارها توی کوچه، خیابان پشتی و حتی دم مترو مرا ندیده میگرفت با لباس مدرسه و دانشگاه. صبح، اما یک پالتوی مشکی بلند پوشیده بود با دامن چارخانه و یک بوت مشکی. بعد از لبخند و سلام پسر، کمی صبر کردم شاید بخواهد مرا معرفی کند مثلا بگوید این همان خانم همسایهمان هست که همه این سالها ما را میدید و ما او را نمیدیدیم یا اینکه به من بگوید این همان پسر ممنوعه است که امشب، امشب شما خانه هستید؟ این سوال را پرسید و من دست کردم توی جیبم و همانطور که در را باز میکردم گفتم بله. بعد چیزی نگفت. چیزهای زیادی تغییر کرده بود اما من هنوز همانجا ایستاده بودم که همه این سالها آنها را می‌دیدم. دختر دیگه خجالت نمی‎کشید، دیگر آن مقنعه و لباسها را نداشت. زنی شده بود که داشت به من غیرمستقیم می‎گفت امشب شاید خوب نخوابی از صدای رقص و آواز.
میم را بعد از سالها جلوی در خانه دیدم. در این سالها داستانهای زیادی دربارهاش شنیدم. یکبار با من تماس گرفته بود اما من جوابش را ندادم. ترسیده بودم که جواب بدهم و توی آن همه حرف که پشتش بود درگیر شوم. لاغر شده بود اما هنوز همانطوری می‌خندید که همیشه و انگار این همه سال نگذشته بود. گفته بود چندبار آمده بودم در خانه‎ات بی هوا و در را زده بودم و تو باز نکرده بودی. دوبار بغلش کردم. فکر کردم بدهکارم به خاطر همه حرفهایی که پشتش شنیدم و باور کردم؛ به خاطر اینکه در خانه را باز نکردم و نفهمیدم پشت در اوست؛ به خاطر سین که ترکش کرده بود و من عاشقش شده بودم اما به من گفته بود نمی‌تواند میم را فراموش کند؛ به خاطر اینکه همه این سالها به او حسود بودم که در سین هست و جایش را به کسی نداده. چیزهای زیادی تغییر کرده بود اما هنوز همانجا بودم که همیشه. دست کردم توی جیبم و همانطور که در را باز می‎کردم گفتم «اصلا تغییر نکردی». سایه‌اش را می‌دیدم که دور می‌شد.


یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۴

اندر رفتن و نبودن

عکس گل را برای خواهر بزرگ فرستادم و نوشتم چطور قلمه بزنم؟ انوش برایم نوشته بود: «جات خییلیی خالی بود» خیلی را کشیده بود انگار که واقعا زیادتر از خیلی است. توی همه عکس‌های دو سال اخیرشان نیستم. این را از عکس‌هایی که توی آن گروه خانوادگی به اشتراک می‌گذارند، بیشتر می‌فهمم. یکبار جای من گل گذاشته بودند. یک بار هم اسم من را نوشته بودند رو به دوربین. البته این اعتراضات مال همان سال‌های اول بود. همان سال‌هایی که مامان غذا را هم فریز می‌کرد؛ این مال آن شب مهمانی، آن مال نذر فلانی. حالا جایم خالی است اما نه اینقدر که دیده شود و مجبور شوند جوری پر کنند.

خواهر بزرگ با جزئیات برایم نوشت که چه باید بکنم. دیدم او هم دیگر نمی‌گوید دلم برایت تنگ شده، دو فصل شد نیامدی. به روی هم نمی‌آوریم که حضورمان کم است و دیگرنبودنمان خالی نیست. 

دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۴

شهر؛ شهر نازنین

بروم لب کارون بنشینم یا لب کرخه. خیره به آب برایم ترانه بخواند. به خیلی‌ها گفته بودم برویم جنوب؟ همه گفتند باشه امسال زمستون. این زمستانها آمد و رفت و من هر سال با خودم می‌گویم این زمستان دیگر می‌روم. این بار یک روز آبادان می‌مانم و یک روز خرمشهر. باید شوش هم بروم. تمام راه برگشت به خانه در فکر خوزستان بودم. فکر سفر، اینطور سفری که قطار داشته باشد. شب بخوابی در شهرت، صبح در شهر دیگر بیدار شوی. مرد گفت شما همان ناخوانده‌ها در تهران بودین؟ فکر کردم از آن تصویر چقدر دورم. تهران را از دست داده بودم یکسال. حالا یک فصل دیگر دارم برای تجربه کردن.  کاش تمام نشود. کاش هر روز من همینطور دوستش داشته باشم. بروم سفری و باز برگردم به آغوشش. کاش همه چیز همینطور روتین و معمولی باشد. 

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۹۴

موهایم را آنقدر کوتاه می‌کنم...

موهایم را کوتاه کوتاه کردم. توی آینه نگاه می‎کنم  و می‎گویم باز هم کوتاهتر. بعدش سبک هستم. باران می بارد من زیر باران، با پوست سرم صدای نشستن قطره‎ها را می‎شنوم. زیر لب برای خودم می‎خوانم:
موهایم را آنقدر کوتاه می‎کنم/ تا خاطره‌ی انگشتانت را از یاد ببرد/ دیری نمی‌پاید/ دوباره می‌رویند.
اما موهای ریخته شده کف حمام خاطره‎‌ی انگشتانی را ندارند.

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۴

باز یکی بود، یکی نبود

زمین‌های بایر، تاریک و سرد بودند. توی دلم گفتم درخت‌ها را کاش نمی بریدند. پنجشنبه‌ها خالی شده است، مثل آن زمین‌های بایر تاریک و سرد. توی دلم درخت‌ها بی بر و بارند. ی می‌گوید من هم همین‌طورم آخر شب‌ها موقع خواب، حمله پشت حمله. فکرها نمی‌گذارند بخوابم. اتاق ی سرد و تاریک است. درد و غم و دلتنگی و سرما با هم توی آن اتاق به او حمله می‌کنند. من بغض می‌کنم اما بلند می‌خندم.  برایش خاطره تعریف می‌کنم. دلم می‌خواهد تمام نشود اما دستهایش را می‌بندند و می‌برند. توی گوشم گفت لااقل تو آرام بخواب.

به شین می‌گویم بیا قبول کنیم آدم‌های متوسطی هستیم. شین می‌خندد. باید باز تلاش کنم. باید بهار را توی دلم زنده نگه دارم باید قلمههای خشک را ببرم. زمستان فصل هرس است. باید زمین‌های بایر را گرم و روشن و سبز کنم. راه دیگری ندارم.

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

روزی ما دوباره کبوترهایمان را...

زن دستش را گذاشت پشتم و بعد وقتی دید آرام نمیشوم بغلش را کامل کرد. توی واگن ویژه بانوان که متنفر بودم از عنوانش، توی بغل زن کناریم زار میزنم. زن را نمی‌شناسم. غم و اشک حمله کرده است. صدای زن را بریده بریده می‌شنوم. دارد می‌گوید از دست شوهرت ناراحتی؟ لباسم را جمع می‌کنم نفس عمیق می‌کشم. از آغوش زن می‌آیم بیرون. زن دستش را می‌گذارد پشتم و ایستگاه بعد پیاده می‌شود. من تا آخر خط در قطار میمانم. در ایستگاه آخر پیاده میشوم و دنبال زن دیگری میگردم که در آغوشش گریه کنم.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

از روزگار رفته حکایت...

برایش می‌نویسم همه چیز بهتر است. من به گردهای یک ساله دست بردم و شالگردنم دارد تمام می‌شود؛ همان که با غم‌هایم بافتم. برایش می‌نویسم خانه آرام است، من عاشق هیچ کس نیستم و حفره‌های توی دلم را با چیزهای دیگر پر کرده‌ام. برایش می‌نویسم ما پیروز شدیم، زنها چرخ خیاطی دارند و من پشت چرخ حاج آقا، درزهای دو ساله را پینه می‌زنم. برایش می‌نویسم برف‌های کنار خانه مریم آب نشده‌اند، آفتاب که نخورد ما می‌پوسیم، برفها آب نمی‌شوند و می‌شوند سطح لیزی که آدم را کله پا می‌کنند. برایش می‌نویسم دلتنگم. دلتنگی از نبودن کسی نیست، از بی‌کسی است. برایش می‌نویسم...

نامه را پست نمی‌کنم. نامه‌ام صاحب ندارد. 

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۴

سال باد، سال اشک...

لامپ نشیمن را سفید کردهام، لامپ ورودی را زرد. به مامان گزارش دادم. باید هر روز به مامان و آقاجان زنگ بزنم و گزارش بدهم. مامان هنوز آن صدای آسمانی را دارد، همان که مرا از قعر نجات می‌دهد، اما خوب نیست. صبح آمد توی تخت و دست کشید روی جای دردهای قبل. روی جای همیشه را فشار داد و به صورتم زل زد. فکر کردم چطور بعد از 15 سال جاهای درد را از بر است. چقدر به این جاها فکر کرده. به اینکه وقتی فشار بدهی چشم‌های دخترت تنگ می‌شود و اشک از گوشه‌اش می‌افتد. و چقدر نامطمئن است به اینکه دیگر نیست. بعد حرف را کشاند به ملحفه‌های رنگی تازه عوض کرده. به آقاجان گفتم نگران نباش. سرش را انداخته بود پایین. بزرگ شدهام، آنقدر بزرگ که بی‌تابی پدر و مادرم را تاب بیاورم، آرامشان کنم و بگویم همه چیز خوب است.

پاییز دلبر است؛ ربطی به خوب نبودنش ندارد. صبح‌ها می‌روم توی پارک اقاقیا تند راه می‌روم. همکار از عشق می‌گوید. از اینکه چطور عشق ذره ذره در دلش بزرگ شد. به زن حسودی می‌کنم. از توانایی پرورش عشق توی دلش، از اینکه می‌تواند تاریخش را بگوید. بعضی شبها سرم را فشار می‌دهم توی بالشت و به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. هی می‌بافم و می‌بافم. زن گفت تو معجزه‌ی زندگی من بودی. من کلماتش را هزار بار خواندم و زار زدم. امسال را سال اشک نام‌گذاری کردم به تلافی همه اشک‌هایی که در راه ماندند.

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۴

کجا دست حسرت زند بر دامان؟

به شین میگویم نترس. بترسی پیش میآید؛ مثل برگشتن وزن من، مثل بیماری من. چای را سر میکشم و میروم کنار پنجره میایستم رو به خیابان. انگار خانه رو به رویی را بعد از یک سال دیده باشم. روی پشت بامش گل در آمده. دیگر عجله ندارم. وسط روز خیابان انقلاب را آرام میآیم پایین و از همه عطاری ها سراغ زنجبیل و عرق نعنا میگیرم. برخی روزها هم توی خانه به سقف خیره میشوم، به عکسهای تازه و لک تازه شیشه‎ها. به زن گفتم دیگر توان فرار کردن ندارم. زن گفت اینطور میتوانی اطرافت را بهتر ببینی.

نخ را لای میله میبافم. آقاجان دوباره افسردگی‎اش رو آمده. مامان میگوید اثر زمستان است. زمستان توی خانه آمده. خانه را شاید از دست بدهم. همه اینهایی که اینطور چیدهام را باید جمع کنم. به زن گفتم طاقت جمع‎آوری و شروع دوباره ندارم. زن گفت امتحانش کن.

 دارم شکل جدیدی را از زندگیم شروع میکنم. صبح‎ها دامن‎پوش بی‌هیچ عجله‎ای از خانه بیرون میروم. توی کوچه، خانه‎ها را میبینم و فکر میکنم چطور این همه آرامش را به باد دادم؟