دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۴

شهر؛ شهر نازنین

بروم لب کارون بنشینم یا لب کرخه. خیره به آب برایم ترانه بخواند. به خیلی‌ها گفته بودم برویم جنوب؟ همه گفتند باشه امسال زمستون. این زمستانها آمد و رفت و من هر سال با خودم می‌گویم این زمستان دیگر می‌روم. این بار یک روز آبادان می‌مانم و یک روز خرمشهر. باید شوش هم بروم. تمام راه برگشت به خانه در فکر خوزستان بودم. فکر سفر، اینطور سفری که قطار داشته باشد. شب بخوابی در شهرت، صبح در شهر دیگر بیدار شوی. مرد گفت شما همان ناخوانده‌ها در تهران بودین؟ فکر کردم از آن تصویر چقدر دورم. تهران را از دست داده بودم یکسال. حالا یک فصل دیگر دارم برای تجربه کردن.  کاش تمام نشود. کاش هر روز من همینطور دوستش داشته باشم. بروم سفری و باز برگردم به آغوشش. کاش همه چیز همینطور روتین و معمولی باشد. 

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۹۴

موهایم را آنقدر کوتاه می‌کنم...

موهایم را کوتاه کوتاه کردم. توی آینه نگاه می‎کنم  و می‎گویم باز هم کوتاهتر. بعدش سبک هستم. باران می بارد من زیر باران، با پوست سرم صدای نشستن قطره‎ها را می‎شنوم. زیر لب برای خودم می‎خوانم:
موهایم را آنقدر کوتاه می‎کنم/ تا خاطره‌ی انگشتانت را از یاد ببرد/ دیری نمی‌پاید/ دوباره می‌رویند.
اما موهای ریخته شده کف حمام خاطره‎‌ی انگشتانی را ندارند.

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۴

باز یکی بود، یکی نبود

زمین‌های بایر، تاریک و سرد بودند. توی دلم گفتم درخت‌ها را کاش نمی بریدند. پنجشنبه‌ها خالی شده است، مثل آن زمین‌های بایر تاریک و سرد. توی دلم درخت‌ها بی بر و بارند. ی می‌گوید من هم همین‌طورم آخر شب‌ها موقع خواب، حمله پشت حمله. فکرها نمی‌گذارند بخوابم. اتاق ی سرد و تاریک است. درد و غم و دلتنگی و سرما با هم توی آن اتاق به او حمله می‌کنند. من بغض می‌کنم اما بلند می‌خندم.  برایش خاطره تعریف می‌کنم. دلم می‌خواهد تمام نشود اما دستهایش را می‌بندند و می‌برند. توی گوشم گفت لااقل تو آرام بخواب.

به شین می‌گویم بیا قبول کنیم آدم‌های متوسطی هستیم. شین می‌خندد. باید باز تلاش کنم. باید بهار را توی دلم زنده نگه دارم باید قلمه‌های خشک را ببرم. زمستان فصل هرس است. باید زمین‌های بایر را گرم و روشن و سبز کنم. راه دیگری ندارم.

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

روزی ما دوباره کبوترهایمان را...

زن دستش را گذاشت پشتم و بعد وقتی دید آرام نمی‌شوم بغلش را کامل کرد. توی واگن ویژه بانوان که متنفر بودم از عنوانش، توی بغل زن کناریم زار میزنم. زن را نمی‌شناسم. غم و اشک حمله کرده است. صدای زن را بریده بریده می‌شنوم. دارد می‌گوید از دست شوهرت ناراحتی؟ لباسم را جمع می‌کنم نفس عمیق می‌کشم. از آغوش زن می‌آیم بیرون. زن دستش را می‌گذارد پشتم و ایستگاه بعد پیاده می‌شود. من تا آخر خط در قطار می‌مانم. در ایستگاه آخر پیاده می‌شوم و دنبال زن دیگری می‌گردم که در آغوشش گریه کنم.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

از روزگار رفته حکایت...

برایش می‌نویسم همه چیز بهتر است. من به گردهای یک ساله دست بردم و شالگردنم دارد تمام می‌شود؛ همان که با غم‌هایم بافتم. برایش می‌نویسم خانه آرام است، من عاشق هیچ کس نیستم و حفره‌های توی دلم را با چیزهای دیگر پر کرده‌ام. برایش می‌نویسم ما پیروز شدیم، زنها چرخ خیاطی دارند و من پشت چرخ حاج آقا، درزهای دو ساله را پینه می‌زنم. برایش می‌نویسم برف‌های کنار خانه مریم آب نشده‌اند، آفتاب که نخورد ما می‌پوسیم، برفها آب نمی‌شوند و می‌شوند سطح لیزی که آدم را کله پا می‌کنند. برایش می‌نویسم دلتنگم. دلتنگی از نبودن کسی نیست، از بی‌کسی است. برایش می‌نویسم...

نامه را پست نمی‌کنم. نامه‌ام صاحب ندارد. 

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۴

سال باد، سال اشک...

لامپ نشیمن را سفید کرده‌ام، لامپ ورودی را زرد. به مامان گزارش دادم. باید هر روز به مامان و آقاجان زنگ بزنم و گزارش بدهم. مامان هنوز آن صدای آسمانی را دارد، همان که مرا از قعر نجات می‌دهد، اما خوب نیست. صبح آمد توی تخت و دست کشید روی جای دردهای قبل. روی جای همیشه را فشار داد و به صورتم زل زد. فکر کردم چطور بعد از 15 سال جاهای درد را از بر است. چقدر به این جاها فکر کرده. به اینکه وقتی فشار بدهی چشم‌های دخترت تنگ می‌شود و اشک از گوشه‌اش می‌افتد. و چقدر نامطمئن است به اینکه دیگر نیست. بعد حرف را کشاند به ملحفه‌های رنگی تازه عوض کرده. به آقاجان گفتم نگران نباش. سرش را انداخته بود پایین. بزرگ شده‌ام، آنقدر بزرگ که بی‌تابی پدر و مادرم را تاب بیاورم، آرامشان کنم و بگویم همه چیز خوب است.

پاییز دلبر است؛ ربطی به خوب نبودنش ندارد. صبح‌ها می‌روم توی پارک اقاقیا تند راه می‌روم. همکار از عشق می‌گوید. از اینکه چطور عشق ذره ذره در دلش بزرگ شد. به زن حسودی می‌کنم. از توانایی پرورش عشق توی دلش، از اینکه می‌تواند تاریخش را بگوید. بعضی شبها سرم را فشار می‌دهم توی بالشت و به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. هی می‌بافم و می‌بافم. زن گفت تو معجزه‌ی زندگی من بودی. من کلماتش را هزار بار خواندم و زار زدم. امسال را سال اشک نام‌گذاری کردم به تلافی همه اشک‌هایی که در راه ماندند.

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۴

کجا دست حسرت زند بر دامان؟

به شین می‎گویم نترس. ‫بترسی پیش می‎آید؛ ‫مثل برگشتن وزن من، ‫مثل بیماری من. چای را سر می‎کشم و می‎روم کنار پنجره می‎ایستم رو به خیابان. انگار خانه رو به رویی را بعد از یک سال دیده باشم. روی پشت بامش گل در آمده. دیگر عجله ندارم. وسط روز خیابان انقلاب را آرام می‎آیم پایین و از همه عطاری ها سراغ زنجبیل و عرق نعنا می‎گیرم. برخی روزها هم توی خانه به سقف خیره می‎شوم، به عکس‎های تازه و لک تازه شیشه‎ها. به زن گفتم دیگر توان فرار کردن ندارم. زن گفت اینطور می‎توانی اطرافت را بهتر ببینی.

نخ را لای میله می‎بافم. آقاجان دوباره افسردگی‎اش رو آمده. مامان می‎گوید اثر زمستان است. زمستان توی خانه آمده. خانه را شاید از دست بدهم. همه این‎هایی که اینطور چیده‎ام را باید جمع کنم. به زن گفتم طاقت جمع‎آوری و شروع دوباره ندارم. زن گفت امتحانش کن.

 دارم شکل جدیدی را از زندگیم شروع می‎کنم. صبح‎ها دامن‎پوش بی‌هیچ عجله‎ای از خانه بیرون می‎روم. توی کوچه، خانه‎ها را می‎بینم و فکر می‎کنم چطور این همه آرامش را به باد دادم؟

 



سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۴

روزی روزگاری شب

مریم  توبه‎پذیر است. صبح ها برایم از کارهای پسرش می‎گوید. با هم پشت مامان و آقاجان حرف می‎زنیم و من برایش تعریف می‎کنم چطور آن ترکیب تازه بادمجان و کدو را ساختم. پسرش هم همینطور است. برای خاله‎ی سرشلوغش نقاشی می‎کشد و من روزگار با آنها را جوری نفس می‎کشم که انگار همین حالا آخرین بار است. مریم مرا بخشیده و من هم او را بخشیده‎ام. بخشش خوب است به قول مارجان آدم را سبک می‎کند؛ بار کینه را زمین می‎گذارد و پشتت راست می‎شود.

نذر کرده‎ام؛ بعد از سالهای دراز که از دین و دنیایش گریخته‎ام. مارجان نذرهایش توصیف صحنه بود. به لحظه‎ای که حر دلش لرزید قسم داده بود خدا را که خانم صادقی بچه‎دار شود و به دلهره‎ی زینب در کاخ شام برای بچه پسر دایی که سالم به دنیا بیاید. مارجان می‎گفت قصدت را در دل داشته باش و به زبان نیاور. زن هم می‎گوید با سه دم در درونت تکرار کن. نذر برای درونم است. برای جایی که همه چیز را باید نگه دارد. برای جایی که هیچ کس نمی‎بیندش. نذر توی دلم بزرگ می‎شود و من برایش اسم می‎گذارم که با آن صدایش کنم. 

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۴

جاده می‌رقصد به ساز بی مهابا راندنت

1.
بی بی گل گفت از بی سوادی‎اش رنج می‌برد؛ با همین کلمات. احمد را هم دیگر نمی‌فرستد برای کار. احمد شماره‌ی همه اهل خانواده را از بر بود. کلاس دوم درس می‌خواند و همه کارهای خانواده را او انجام می‌داد. برای من فال گرفت با چای به جای قهوه. من از ادم‌های اینجا و قصه‌هایشان اصلا ننوشتم. نخواستم ثبتش کنم. زنهایی که شناسنامه نداشتند و دنده‌هایشان هر سال می‌شکست، بچه‌هایی که جای زخم روی صورتشان بود. چرا ننوشتم؟ درگیرخودم بودم. درگیر این همه سختی روزگار. یک روز دیگر دارم در اینجا. تمام می‌شود. می‌روم.
2.
زن گفت چه خبر؟ دستهایش داشت دستهایم را امتحان می‌کرد. روی زانوها چند ضربه کوتاه و تند و بعد رد درد سالیان را کشید تا غوزک پا. تن سنگین را کشاندم یک سو. گفت خوبی‌اش این است که هنوز به خودم رحم می‌کنی. اتاق انتظار جای پای درد دارد. به چشمها زل می‌زنم به دستها و پاهای تغییر شکل داده، به چهره‌های غمگین. به زن می‌گویم باید بهتر شوم. باید سبکتر شوم باید به این دور باطل پایان دهم. دست راستم را خم می‌کند روی نقطه اتصال انگشتان مکث می‌کند. دستم آبستن درد است.
3.
سین صدای خنده اش مثل من بلند است. من آن را از همان ثانیه اول که در خانه را باز کردم شناختم. فکر کردم چقدر انرژی دارد برای رابطه و چقدر برای نگه داشتنش تلاش می‌کند. به اندازه‎ی کسی که شبیه هیچ کس نیست و هست حضورش شیرین و دلچسب بود.


چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۴

...

فکر می‌کنم بیچارگی یک مراحلی دارد. مثل همه حال‌های بد، اولین مرحله انکار است. تو همه جا می‌روی و همه جا نمی‌روی کسی نمی‌فهمد. همه از تازگی صورت و طراوت صدایت می‌گویند. بعدش توی آینه به خودت می‌گویی حتما درست می‌گویند. حتما همه چیز خوب است. از پا افتادنت را به شوخی می‌گیری. من هنوز در این مرحله مانده‌ام.

طعم دهانم تلخ است. به میم می‎گویم زهرمار. زیر پلک چپم چیزی هست که انگار نیست. فکر می‎کنم اینها مرض انکار است. انکار چیزهایی که انکار شدنی نیستند.