یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

روزی ما دوباره کبوترهایمان را...

زن دستش را گذاشت پشتم و بعد وقتی دید آرام نمی‌شوم بغلش را کامل کرد. توی واگن ویژه بانوان که متنفر بودم از عنوانش، توی بغل زن کناریم زار میزنم. زن را نمی‌شناسم. غم و اشک حمله کرده است. صدای زن را بریده بریده می‌شنوم. دارد می‌گوید از دست شوهرت ناراحتی؟ لباسم را جمع می‌کنم نفس عمیق می‌کشم. از آغوش زن می‌آیم بیرون. زن دستش را می‌گذارد پشتم و ایستگاه بعد پیاده می‌شود. من تا آخر خط در قطار می‌مانم. در ایستگاه آخر پیاده می‌شوم و دنبال زن دیگری می‌گردم که در آغوشش گریه کنم.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

از روزگار رفته حکایت...

برایش می‌نویسم همه چیز بهتر است. من به گردهای یک ساله دست بردم و شالگردنم دارد تمام می‌شود؛ همان که با غم‌هایم بافتم. برایش می‌نویسم خانه آرام است، من عاشق هیچ کس نیستم و حفره‌های توی دلم را با چیزهای دیگر پر کرده‌ام. برایش می‌نویسم ما پیروز شدیم، زنها چرخ خیاطی دارند و من پشت چرخ حاج آقا، درزهای دو ساله را پینه می‌زنم. برایش می‌نویسم برف‌های کنار خانه مریم آب نشده‌اند، آفتاب که نخورد ما می‌پوسیم، برفها آب نمی‌شوند و می‌شوند سطح لیزی که آدم را کله پا می‌کنند. برایش می‌نویسم دلتنگم. دلتنگی از نبودن کسی نیست، از بی‌کسی است. برایش می‌نویسم...

نامه را پست نمی‌کنم. نامه‌ام صاحب ندارد. 

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۴

سال باد، سال اشک...

لامپ نشیمن را سفید کرده‌ام، لامپ ورودی را زرد. به مامان گزارش دادم. باید هر روز به مامان و آقاجان زنگ بزنم و گزارش بدهم. مامان هنوز آن صدای آسمانی را دارد، همان که مرا از قعر نجات می‌دهد، اما خوب نیست. صبح آمد توی تخت و دست کشید روی جای دردهای قبل. روی جای همیشه را فشار داد و به صورتم زل زد. فکر کردم چطور بعد از 15 سال جاهای درد را از بر است. چقدر به این جاها فکر کرده. به اینکه وقتی فشار بدهی چشم‌های دخترت تنگ می‌شود و اشک از گوشه‌اش می‌افتد. و چقدر نامطمئن است به اینکه دیگر نیست. بعد حرف را کشاند به ملحفه‌های رنگی تازه عوض کرده. به آقاجان گفتم نگران نباش. سرش را انداخته بود پایین. بزرگ شده‌ام، آنقدر بزرگ که بی‌تابی پدر و مادرم را تاب بیاورم، آرامشان کنم و بگویم همه چیز خوب است.

پاییز دلبر است؛ ربطی به خوب نبودنش ندارد. صبح‌ها می‌روم توی پارک اقاقیا تند راه می‌روم. همکار از عشق می‌گوید. از اینکه چطور عشق ذره ذره در دلش بزرگ شد. به زن حسودی می‌کنم. از توانایی پرورش عشق توی دلش، از اینکه می‌تواند تاریخش را بگوید. بعضی شبها سرم را فشار می‌دهم توی بالشت و به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. هی می‌بافم و می‌بافم. زن گفت تو معجزه‌ی زندگی من بودی. من کلماتش را هزار بار خواندم و زار زدم. امسال را سال اشک نام‌گذاری کردم به تلافی همه اشک‌هایی که در راه ماندند.

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۴

کجا دست حسرت زند بر دامان؟

به شین می‎گویم نترس. ‫بترسی پیش می‎آید؛ ‫مثل برگشتن وزن من، ‫مثل بیماری من. چای را سر می‎کشم و می‎روم کنار پنجره می‎ایستم رو به خیابان. انگار خانه رو به رویی را بعد از یک سال دیده باشم. روی پشت بامش گل در آمده. دیگر عجله ندارم. وسط روز خیابان انقلاب را آرام می‎آیم پایین و از همه عطاری ها سراغ زنجبیل و عرق نعنا می‎گیرم. برخی روزها هم توی خانه به سقف خیره می‎شوم، به عکس‎های تازه و لک تازه شیشه‎ها. به زن گفتم دیگر توان فرار کردن ندارم. زن گفت اینطور می‎توانی اطرافت را بهتر ببینی.

نخ را لای میله می‎بافم. آقاجان دوباره افسردگی‎اش رو آمده. مامان می‎گوید اثر زمستان است. زمستان توی خانه آمده. خانه را شاید از دست بدهم. همه این‎هایی که اینطور چیده‎ام را باید جمع کنم. به زن گفتم طاقت جمع‎آوری و شروع دوباره ندارم. زن گفت امتحانش کن.

 دارم شکل جدیدی را از زندگیم شروع می‎کنم. صبح‎ها دامن‎پوش بی‌هیچ عجله‎ای از خانه بیرون می‎روم. توی کوچه، خانه‎ها را می‎بینم و فکر می‎کنم چطور این همه آرامش را به باد دادم؟

 



سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۴

روزی روزگاری شب

مریم  توبه‎پذیر است. صبح ها برایم از کارهای پسرش می‎گوید. با هم پشت مامان و آقاجان حرف می‎زنیم و من برایش تعریف می‎کنم چطور آن ترکیب تازه بادمجان و کدو را ساختم. پسرش هم همینطور است. برای خاله‎ی سرشلوغش نقاشی می‎کشد و من روزگار با آنها را جوری نفس می‎کشم که انگار همین حالا آخرین بار است. مریم مرا بخشیده و من هم او را بخشیده‎ام. بخشش خوب است به قول مارجان آدم را سبک می‎کند؛ بار کینه را زمین می‎گذارد و پشتت راست می‎شود.

نذر کرده‎ام؛ بعد از سالهای دراز که از دین و دنیایش گریخته‎ام. مارجان نذرهایش توصیف صحنه بود. به لحظه‎ای که حر دلش لرزید قسم داده بود خدا را که خانم صادقی بچه‎دار شود و به دلهره‎ی زینب در کاخ شام برای بچه پسر دایی که سالم به دنیا بیاید. مارجان می‎گفت قصدت را در دل داشته باش و به زبان نیاور. زن هم می‎گوید با سه دم در درونت تکرار کن. نذر برای درونم است. برای جایی که همه چیز را باید نگه دارد. برای جایی که هیچ کس نمی‎بیندش. نذر توی دلم بزرگ می‎شود و من برایش اسم می‎گذارم که با آن صدایش کنم. 

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۴

جاده می‌رقصد به ساز بی مهابا راندنت

1.
بی بی گل گفت از بی سوادی‎اش رنج می‌برد؛ با همین کلمات. احمد را هم دیگر نمی‌فرستد برای کار. احمد شماره‌ی همه اهل خانواده را از بر بود. کلاس دوم درس می‌خواند و همه کارهای خانواده را او انجام می‌داد. برای من فال گرفت با چای به جای قهوه. من از ادم‌های اینجا و قصه‌هایشان اصلا ننوشتم. نخواستم ثبتش کنم. زنهایی که شناسنامه نداشتند و دنده‌هایشان هر سال می‌شکست، بچه‌هایی که جای زخم روی صورتشان بود. چرا ننوشتم؟ درگیرخودم بودم. درگیر این همه سختی روزگار. یک روز دیگر دارم در اینجا. تمام می‌شود. می‌روم.
2.
زن گفت چه خبر؟ دستهایش داشت دستهایم را امتحان می‌کرد. روی زانوها چند ضربه کوتاه و تند و بعد رد درد سالیان را کشید تا غوزک پا. تن سنگین را کشاندم یک سو. گفت خوبی‌اش این است که هنوز به خودم رحم می‌کنی. اتاق انتظار جای پای درد دارد. به چشمها زل می‌زنم به دستها و پاهای تغییر شکل داده، به چهره‌های غمگین. به زن می‌گویم باید بهتر شوم. باید سبکتر شوم باید به این دور باطل پایان دهم. دست راستم را خم می‌کند روی نقطه اتصال انگشتان مکث می‌کند. دستم آبستن درد است.
3.
سین صدای خنده اش مثل من بلند است. من آن را از همان ثانیه اول که در خانه را باز کردم شناختم. فکر کردم چقدر انرژی دارد برای رابطه و چقدر برای نگه داشتنش تلاش می‌کند. به اندازه‎ی کسی که شبیه هیچ کس نیست و هست حضورش شیرین و دلچسب بود.


چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۴

...

فکر می‌کنم بیچارگی یک مراحلی دارد. مثل همه حال‌های بد، اولین مرحله انکار است. تو همه جا می‌روی و همه جا نمی‌روی کسی نمی‌فهمد. همه از تازگی صورت و طراوت صدایت می‌گویند. بعدش توی آینه به خودت می‌گویی حتما درست می‌گویند. حتما همه چیز خوب است. از پا افتادنت را به شوخی می‌گیری. من هنوز در این مرحله مانده‌ام.

طعم دهانم تلخ است. به میم می‎گویم زهرمار. زیر پلک چپم چیزی هست که انگار نیست. فکر می‎کنم اینها مرض انکار است. انکار چیزهایی که انکار شدنی نیستند.

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۴

کاش این قصه پایان بیابد

مامان می‌خواند. مامان از سالی که حاج آقا زنده بود و داغ مارجان تازه می‌خواند که به ترانه مخصوص مارجان می‎رسد بغض می‎کند. صدایش خش دارد. تمام شب مامان برایم خواند. یک جایی مکث می‎کند و دوباره می‎خواند. من می‎توانم با یک کلیک صدباره گوش بدهم. مامان تمام شب با من است. قبلش رفته‎ام روی تخت دراز کشیدم و نامه نون را برای بار هزارم یادآوری کردم توی سرم. فراموش کرده بودم. قبلترش به زن گفتم فراموش می‎کنی. همین روزها را تحمل کنی تمام می‎شود. تمام شده است.

موهایم یک سانتی شده. باد پاییز می‎رود توی روسری و دور می‎خورد در گردنم. پاییز خوبی نیست. پاییز نقطه‌های درد و خونمردگی و ورم دارد. پاییز هیچ وقت خوب نبوده. 

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۹۴

من ایستگاه آخرم...

به زن گفتم چیزی درست نمی‎شود. من همانم، همه چیز هم همان است. صبح وقتی معده‌‎ام آمده بود تا زیر حلقم و می‌خواست بیاید بیرون دیدم چقدر همه آن روزهای سیاه را فراموش کرده‌ام. ناتوان شده‌ام. از چیزهایی عقب کشیده‌ام که دست‎هایم پیشتر برایش توان داشت. حالا به راه‎های رفته که می‌نگرم اندوهی عظیم مرا تنها نمی‌گذارد. باز شروع کردم از آن دالان بگذرم و هدفن را بچپانم توی گوشهایم. اولین کار قرصها بود و بعد رفتن پیش زن و بعد عوض کردن خاک گلها، گردگیری از خاک‎های تابستان و فکر کردن به تغییر در زمان باقیمانده.
صدایم در نمی‎آید، از چشمهایم اشک جاری می‌شود؛ کا سوزن فرو می‌کند توی بند انگشتهایم که باقیمانده تیغ را بکشد بیرون. خون همه دست را پر می‌کند. من پل می‌زنم به گذشته برای میم همچنان قصه می‎گویم. قصه‎‎هایم از تن شروع می‎شود و به تن ختم می‎شود. از آن صبح که زندگیم را بالا آوردم مادام به این درست نشدن فکر می‎کنم.دیگر به زن اصرار نمی‎کنم دارو دادن را فراموش کرده است. به شین می‎گویم وقتی نمی‌بینمت دچار افتادگی می‎شوم.  همه‎ی غربت غروب‎های جمعه، شبها در خانه‎ام پخش می‎شود.

زمانه‎‎ای هست که هر چه زار می‎زنی تمام نمی‎شود، آن زمانی است که معجزه‎ها هم دچار محدودیتهای زمانی و مکانی‎اند.

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۹۴

آن پاییز...


خانه رو به رویی نرده‎ها را برای پاییز رنگ کرده. مرد و پسر کوچک تینرها را ریختند توی سطل بزرگتر و سمباده کشیدند روی آهن‎ها. در قوطی رنگ چسبیده بود و باز نمی‎شد. بعد از پاییز آن سال دیگر نرفتم به بالکن سر بزنم. بالکن جای دوری نیست. در بزرگش به اتاق خواب که به انبار می‎ماند، باز می‎شود. من تمام تابستان هم نرفتم به اتاق خواب سر بزنم. خانه برایم یک اتاقک کوچک بود و یک تخت که سوسک‎ها زیرش رژه می‌رفتند. زن گفت که از خانه عکس بگیرم تا برای مشتریان بفرستد. خانه پاییز شده و من حالا مثل همه پاییزها می‎روم در اتاق خواب پناه بگیرم. مامان گفت پاییز مواظب تنت باشد که سر نگیرد درد را. دردها حمله کرده‎اند و من توی اتاق خواب پناه می‎گیرم، پاها را بغل می‎کنم توی شکمم و سعی می‎کنم غم را توی گلدان‎ها نکارم اما چاره‎ای نیست؛ گلهای کمی از تابستان  زنده مانده‎اند و دردها دارند سبز می‎شوند.
سنگینم. از همه جا می‎روم. از توی آن اتاق سرد بزرگ و بی‎روح رو به آفتاب، از آن میز رو به آشپزخانه، از اتاقک دلباز رو به حیاط، از صدای ر و میم، از نوازش‎های سین، از ... . از همه جا می‎روم. آنقدر سنگینم که هرجایی بخشی ازمن جا می‎ماند. نمی‎دانم کدامها را برداشته‎ام و کدامها را نه. میم می‎گوید کی فرود می‎آیی؟ شبها روی دفتری که از صاد گرفتم می‎نویسم خوب باش. سرمشق می‎گیرم: خوب باش، خوب باش، خوب باش، خوب باش لعنتی و بعد می‎خوابم.
بوی پاییز با بوی آهن رنگ خورده توی خانه می‎پیچد. دلم می‎خواهد خانه را تغییر دهم. سمباده بکشم روی میله‎های فلزی و زندگیم را حراج کنم. اما هیچ کدام عملی نیست.