سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۴

کاش این قصه پایان بیابد

مامان می‌خواند. مامان از سالی که حاج آقا زنده بود و داغ مارجان تازه می‌خواند که به ترانه مخصوص مارجان می‎رسد بغض می‎کند. صدایش خش دارد. تمام شب مامان برایم خواند. یک جایی مکث می‎کند و دوباره می‎خواند. من می‎توانم با یک کلیک صدباره گوش بدهم. مامان تمام شب با من است. قبلش رفته‎ام روی تخت دراز کشیدم و نامه نون را برای بار هزارم یادآوری کردم توی سرم. فراموش کرده بودم. قبلترش به زن گفتم فراموش می‎کنی. همین روزها را تحمل کنی تمام می‎شود. تمام شده است.

موهایم یک سانتی شده. باد پاییز می‎رود توی روسری و دور می‎خورد در گردنم. پاییز خوبی نیست. پاییز نقطه‌های درد و خونمردگی و ورم دارد. پاییز هیچ وقت خوب نبوده. 

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۹۴

من ایستگاه آخرم...

به زن گفتم چیزی درست نمی‎شود. من همانم، همه چیز هم همان است. صبح وقتی معده‌‎ام آمده بود تا زیر حلقم و می‌خواست بیاید بیرون دیدم چقدر همه آن روزهای سیاه را فراموش کرده‌ام. ناتوان شده‌ام. از چیزهایی عقب کشیده‌ام که دست‎هایم پیشتر برایش توان داشت. حالا به راه‎های رفته که می‌نگرم اندوهی عظیم مرا تنها نمی‌گذارد. باز شروع کردم از آن دالان بگذرم و هدفن را بچپانم توی گوشهایم. اولین کار قرصها بود و بعد رفتن پیش زن و بعد عوض کردن خاک گلها، گردگیری از خاک‎های تابستان و فکر کردن به تغییر در زمان باقیمانده.
صدایم در نمی‎آید، از چشمهایم اشک جاری می‌شود؛ کا سوزن فرو می‌کند توی بند انگشتهایم که باقیمانده تیغ را بکشد بیرون. خون همه دست را پر می‌کند. من پل می‌زنم به گذشته برای میم همچنان قصه می‎گویم. قصه‎‎هایم از تن شروع می‎شود و به تن ختم می‎شود. از آن صبح که زندگیم را بالا آوردم مادام به این درست نشدن فکر می‎کنم.دیگر به زن اصرار نمی‎کنم دارو دادن را فراموش کرده است. به شین می‎گویم وقتی نمی‌بینمت دچار افتادگی می‎شوم.  همه‎ی غربت غروب‎های جمعه، شبها در خانه‎ام پخش می‎شود.

زمانه‎‎ای هست که هر چه زار می‎زنی تمام نمی‎شود، آن زمانی است که معجزه‎ها هم دچار محدودیتهای زمانی و مکانی‎اند.

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۹۴

آن پاییز...


خانه رو به رویی نرده‎ها را برای پاییز رنگ کرده. مرد و پسر کوچک تینرها را ریختند توی سطل بزرگتر و سمباده کشیدند روی آهن‎ها. در قوطی رنگ چسبیده بود و باز نمی‎شد. بعد از پاییز آن سال دیگر نرفتم به بالکن سر بزنم. بالکن جای دوری نیست. در بزرگش به اتاق خواب که به انبار می‎ماند، باز می‎شود. من تمام تابستان هم نرفتم به اتاق خواب سر بزنم. خانه برایم یک اتاقک کوچک بود و یک تخت که سوسک‎ها زیرش رژه می‌رفتند. زن گفت که از خانه عکس بگیرم تا برای مشتریان بفرستد. خانه پاییز شده و من حالا مثل همه پاییزها می‎روم در اتاق خواب پناه بگیرم. مامان گفت پاییز مواظب تنت باشد که سر نگیرد درد را. دردها حمله کرده‎اند و من توی اتاق خواب پناه می‎گیرم، پاها را بغل می‎کنم توی شکمم و سعی می‎کنم غم را توی گلدان‎ها نکارم اما چاره‎ای نیست؛ گلهای کمی از تابستان  زنده مانده‎اند و دردها دارند سبز می‎شوند.
سنگینم. از همه جا می‎روم. از توی آن اتاق سرد بزرگ و بی‎روح رو به آفتاب، از آن میز رو به آشپزخانه، از اتاقک دلباز رو به حیاط، از صدای ر و میم، از نوازش‎های سین، از ... . از همه جا می‎روم. آنقدر سنگینم که هرجایی بخشی ازمن جا می‎ماند. نمی‎دانم کدامها را برداشته‎ام و کدامها را نه. میم می‎گوید کی فرود می‎آیی؟ شبها روی دفتری که از صاد گرفتم می‎نویسم خوب باش. سرمشق می‎گیرم: خوب باش، خوب باش، خوب باش، خوب باش لعنتی و بعد می‎خوابم.
بوی پاییز با بوی آهن رنگ خورده توی خانه می‎پیچد. دلم می‎خواهد خانه را تغییر دهم. سمباده بکشم روی میله‎های فلزی و زندگیم را حراج کنم. اما هیچ کدام عملی نیست. 

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۴

اول مهر مثل اول اردیبهشت باید مراسم آیینی داشته باشد

الف را پیدا کردم. برخلاف تصورم لای خرت و پرت‌های سال‌های دور نمانده بود بلکه جایی میان همین روزهای بیخودی پنهان بود. برای بار هزارم دیدم همه چیزهای اندک مربوط به او را از برم. الف را شب اول مهر پیدا کردم و بعدش خوابم نبرد. به آن همه عصیان فکر کردم که حالا توی یک خانه در جمالزاده است و من دوست ندارم ببینمش. از بس که می‌ترسم از شکستن تصویرها. سین گفت سعی می‌کند فکر نکند تا تصویر آن آدم برایش نشکند. من هم همان بازی را می‌کنم. گلها را آب می‌دهم و خاک روی میز و کتابخانه را می‌گیرم. نخ‌ها را می‌ریزم توی کاسه و یادم به حاج آقا می‌ماند. مارجان دیروز هشت ساله شد توی خاک. مامان حتما سنگ قبر را می‌شوید و صورتش را می‌چسباند به جای پیشانی مارجان و بعد می بوسدش. من همه این تصاویر را بارها برای خودم می‌سازم بعد از هشت سال. زن با همه‌ی یال و کوپال مانده از سالهای دراز، توی خانه‌ام راه می‌رود روز اول پاییز و ترانه می‌خواند. من جا می‌مانم از مدرسه و او پادرمیانی می‌کند پیش خانم سلیمانی. بعد کش چادرش را جلو می‌کشد تا زلفش بر باد نرود. زلفهایش را من کوتاه کردم. گفت جوری که دیگر از چادر نیاید بیرون. موهایش زیر خاک، هشت سال است که کوتاه نشده؛ من دیگر دستم به کوتاهی هیچ مویی نرفته. تصویر مارجان، تصویر الف، تصویر ف هیچ کدام تغییر نمی‌کنند. من آنها را نگه داشته‌ام مثل میراث گلدوزی‌های عمه زهرا که آقای تابلوساز به آنها نظر داشت.
الف را پیدا کردم و رفتم همه نشانه‌ها را چک کردم. الف هم مثل ی پیر شده است. کا می‌گوید توی آینه دقت کنی خودت هم پیر شده‌ای. آینه دستشویی را تمیز می‌کنم و سرم را جلو می‌برم. توی آینه‌اش به چین‌های زیر چشم که از زنهای تاریخ به ارث برده‌ام، دست می‌کشم.

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۴

شب جای من شد.

فقط ادامه می‌دهم. بدنم ضعیف شده. اعصابم هم. شبها خواب می‌بینم دستهایم ورم کرده و غمباد آمده نشسته توی گلویم. شبها خواب آن جاده‌ی لعنتی را می‌بینم که تمام نمی‌شد. هر روز صبح از دم خانه من شروع می‌شد و تمام نمی‌شد. کتابها را تلمبار کرده‌ام که مثلا دارم ادامه می‌دهم. راه‌های از بر رفته را بر می‌گردم که اشتباه نکرده باشم. کابوس شبهای تب، ترس‌های بزرگی است که همه دارند واقعی می‌شوند. شب دیگر معنا ندارد. احمقانه شب روز می‌شود و روز به شب می‌کشد.


آدمهای جدید آمده‌اند. صدا و نگاهشان تنها امید این روزهاست. برایشان قصه می‌گویم. قصه‌های بیست سالگی‌ام که چطور عشق به زندگی کورم کرده بود و نمی‌گذاشت تلخی‌ها و سیاهی‌ها را ببینم. آدم‌های جدید را راه داده‌ام تا سی سالگی خسته‌ام را ببینند  و تاریخم را قضاوت کنند. آدمهای جدید هم می‌دانند فقط ادامه می‌دهم.

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۴

قطار می‌رود...

1.
مامان وسط کارگاه زنگ زد. چند دقیقه بعد موبایل آقاجان زنگ زد و بعدش محبوبه. شین گفته بود جای امن ندارم دیگر در دلم. بعدش نشست چهار زانو روی زمین و سرش را انداخت پایین و اشک‌هایش را جمع کرد. مامان فقط می‎خواست بپرسد حالم چطور است و یک سوال همیشگی که به ما سر نمی‌زنی؟ بغض کرده بودم. بعدش با بغض برای زنها گفتم کجای مشارکت ایده‌ی مناسبتری است. دلم آغوش مامان را می‎خواهد. تمام این روزها اینطورم.
2.
بحران شهریور دارد تمام می‌شود. من هم دارم تمام می‌شوم. تتمه‌ام را جمع می‌کنم و می‌روم به پاییز که جای جایش نشانه‌های شکست است و بغض و درد و تنهایی. اما می‌خواهم به روی خودم و پاییز نیاورم و دراز بکشم روی تخت که برای زن بگویم چه می‌کشم.
3 .

ی پیر و لاغر شده است. چیزهایی توی دلش مچاله شده. دلم مچاله است. چیزهای زیادی هست که دیگر تحملش را ندارد. چیزهای زیادی را از دست داده‌ام. دلم برایش مچاله است.

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۴

شهریورها پشت هم هیچ ندارند که بگویند.

از شهریور جان سالم به در می‎برم؟ زن که کبودی دور چشمهایش هنوز تازه بود برایم گفت که چطور شهریورهای بی‎پولی را طی می‎کرد و زنده می‎ماند. شین می‎گوید من و تو آنقدر روزای سخت دیدیم دیگه نمی‎میریم.
به پاییز فکر می‎کنم که از همین حالا آفتابش را پهن کرده است. فکر می‎کنم شاید نمیریم اما بهای زنده ماندنمان را می‎دهیم. ما آرزوهایمان را می‎کشیم برای اینکه زنده بمانیم.


یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۴

افیون تو مرا کفایت نمیکند.

رو به روی در ورودی مترو نشستم روی زمین. باد می پیچید توی گردن و شالم و یک چیزی تو سرم می‎خواند. منتظر کسی بودم؟ نه؛ رفتم بشینم روی زمین بی‎هیچ هدفی و فکر کردم بلند نشوم و نروم جایی؛ همانجا بنشینم روی زمین و به آدمها خیره شوم و بگذارم باد مرا در آغوش بگیرد. بعضی شبها هم خودم را می‎کشانم تا پارک وسط کمیل. می‎شینم توی سبزه‌ها و  هدفون را فرو می‌‌کنم توی گوشها و به آدمها نگاه می‎کنم. بعد تند راه می‌روم؛ توی راه رفتن تند سعی می‎کنم فقط به صدای نفسهایم گوش بدهم و به هیچ چیز دیگری فکر نکنم. راه دیگری بلد نیستم که این جنازه را جا به جا کنم. جنازه هم نیست. یک چیز سنگینی در درونم هست که جنازه هم نیست. یک کوه مانده از سالهای دور است که انگار هر بار آبسه می‎کند و می‌شود مثل جنازه‎ی پسر خانم محمودی که زیر آب داغ حمام از گاز گرفتگی مرد. توی همه‎ی خیابانهای لعنتیِ این شهر لعنتی، جنازه‎‎ای که جنازه نیست را تکان تکان می‎دهم به امید رهایی. زن می‎گوید دست از سر خودت برداری جنازه سبکتر می‎شود. جلوی ایستگاه بی‎آرتی ولیعصر یا جلوی در مترو یا جلوی پل عابر پیاده، جنازه مرا می‎نشاند روی زمین، خیره به آدمها و باعث می‎شود از خودم بپرسم آیا معجزه‎ای ممکن است؟ معجزه‎ای که جنازه را سبکتر کند و مرا بلند کند؟  ندایی از ناکجا می‎آید که نیست. معجزه خودت بودی که حالا پیغمبری نشسته در درگاهی.

از خودم بزرگتر شدم؛ خودم را کفایت نمی‎کنم. این هم اسم سرخپوستی برای حال این روزگارم است.

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۴

چه خواهد شد ای رفیقان؟

زن می‎گوید دستانت را مشت کن و منقبض‎شان کن تا بالای بازوها. کمی می‎ماند انجا و بعد صدایش می‎آید که آرام آرام بازش کن.. دستها را به پشت شین می‎کشم. زن می‎گوید دستهایتان را به هم بسابید. حالا انرژی‎اش را هر جا دوست دارید پخش کنید. شین بیچاره است. مارجان می‎گفت فقط مرگ چاره ندارد. عکس مادرش را به اگهی ترحیم زده‎اند. فکر می‎کنم چطور می‎تواند آن خانه را دوام بیاورد؟ پیاده برمی‎گردم خانه. تمام روز استرس دیدنش را داشتم. آدمی که با مرگ ناگهانی مادرش مواجه می‎شود، چطور است؟ زن گفت باید با گذشته‎ات مواجه شوی. وگرنه همه این خشم را با خودت می‎بری به جاهای دور و دیر. فکر می‎کنم حتی وقتی هم حرف می‎زنم اینطور می‎شود.

راه دیگری نیست. زن می‎گوید دستهایت را آرام آرام باز کن، خودت را رها کن روی زمین. رهایی‎ای در کار نیست. همه‎مان بیچاره‎ایم.

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۴

و یادش گرامی و ...

مایع دستشویی کرمی اوه مرا یاد روزهای تیره می اندازد. یاد روزهایی که تمامی نداشتند و من فکر می‎کردم در آنها گیر کردم. یاد صبح‎های سرد وکرختی دستها و غمگینی. دستشویی مطب دکتر الف همان مایع دستشویی را دارد. هر بار بعد از پنجاه دقیقه حرف زدن می‎روم توی آینه خودم را می‎بینم و بغضم را قورت می‎دهم. یاد همه آن تیرگی‎ها هوار می‎شود توی سرم. زن می‎گوید بهتری. گزاره خبری از زندگی و احوالات من که سعی می‎کنم بفهممش. برای ر نوشتم می‎گذرد روزگار تلختر از زهر، اما اینطور نیست. روزگار تلختر از زهرتری بود که از کابوسش گذشته‎ام و  دکتر الف هر بار به رویم می‎آورد اما من به یاد دارم همه‎شان را.

از این گذرگاه که بگذرم، باید دشتی باشد که بتوانم لحظه‎ای در آسایش دم بزنم. دلم دشت برنج می‎خواهد و وقت درو که همدم شوم با زنها  و بخوانم.