برای تولدم، اطلس دو کاکتوس برایم آورد. یکی از همان اول زنده و خوشحال بود. پشت تنها پنجره خانه من که پر از نور تازه تابستانی بود غربت نداشت. اما آن یکی از هفته اول غربت از پا درش آورد. پرهای نازکش یکی یکی کنده شدند و من هی غصه می خوردم برایش! مرگ تدریجی اش انقدر غم انگیز بود که ترجیح دادم برای کسی نگویم قصه اش را! قصه کاکتوسی که مهمترین ویژگی اش را فراموش کرده بود!
کاکتوس بیچاره سرسختی که ذات کاکتوس بودنش بود از دست داده بود و من نمی توانستم کاری بکنم! تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که به هر دو آب دهم هفته ای یک بار . شاید اینطور امیدوارش کنم.
دیروز جوانه هایش را دیدم. باورم نمی شد دوباره سبز شود. جوانه هایش با چه جان سختی از تنه کویری اش زده بودند بیرون و می خندیدند به روی من! کاکتوسم باز سبز شده بود آن هم در آستان فصل سرد و با ابر روزهای اول مهر!
کاکتوس بیچاره سرسختی که ذات کاکتوس بودنش بود از دست داده بود و من نمی توانستم کاری بکنم! تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که به هر دو آب دهم هفته ای یک بار . شاید اینطور امیدوارش کنم.
دیروز جوانه هایش را دیدم. باورم نمی شد دوباره سبز شود. جوانه هایش با چه جان سختی از تنه کویری اش زده بودند بیرون و می خندیدند به روی من! کاکتوسم باز سبز شده بود آن هم در آستان فصل سرد و با ابر روزهای اول مهر!