پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹

قرارهایی که بیقرارند...

قرار می گذارم. پشت بندش نگاه می اندازم به دفترچه تقویمم. تقویمها محاصره ام کرده اند روی هر میز خانه ام یک تقویم نشسته روی یک دیوار هم آویزان به من نیشخند می زند. زمانم را نگه نمی دارم. برای رفتن همیشه وقت هست. اما این همه ساعت، این همه تقویم، این همه روز این را نمی فهمند. قرارهایم هم.

اتوبوس می رود. اس ام اس هم. خیابانهای هر روزه طویل می شوند و من همیشه دیر می رسم. بهار که می آید همه قرارهایم با تاخیرند از بس که خیابانهایش طویل است و تقویمهای نو به نو برایم خط و نشان می کشند.

املت با قارچ و یک میز زرد و لیوان آبی. خطهایی که تند می دوند. روزهایی که قرارهایت را هی چک می کنی بی آنکه رسیدنی در کار باشد. قرارهایی که فقط با خودت بستی. اما نمی رسی حتی به خودت هم! امان از این خیابانهای طویل.

جمعه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۹

بعضی آدمها...

بعضی آدمها نیاز دارند بلند سوگواری کنند. بعضی آدمها رو به کمد لباسشان می ایستند؛ مدتها، شاید لباس مناسب برای عزا بیابند. بعضی آدمها تمام مسیر بارانی با خود مرور می کنند صدای نازنینی که دیگر ندارند را. بعضی آدمها وقتی کسی در آغوششان زار می زند، چیزی ندارند که بگویند. بعضی آدمها دوستانی دارند که بهار این سرزمین را نخواهند دید. بعضی آدمها که سنشان آنقدر نیست که مرگ را مزه کنند هی مواجه می شوند با آن و هی زهر می شود طعم دهانشان. بعضی آدمها ساعتها زیر باران بهاری قدم می زنند تا تلخی غروب جمعه شان را باران بشورد و ببرد. بعضی آدمها شب وقتی بر می گردند گزارش می نویسند اینجا با صدای بلند . بعضی آدمها...

سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۹

سپیده ....

دلم بهار می خواهد. خانه ام بهار ندارد. کوچه ام بهار ندارد. خواستم گلدانی بخرم جایی در خانه بگذارم تا خانه ام بهار داشته باشد. حس کنم بهار مهمانم است زود می رود لامصب . زود می رود ...



دلم بهار می خواهد. بهاری که مرگ نداشته باشد. بهاری که صدای اشنایی که مرثیه مرگ بگوید برایت نداشته باشد. بهاری که تو با خیال راحت کفش کتانی به پا کنی و خیابانهایی که به استقبال اردیبهشت تمام قد ایستاده اند را نظاره کنی !



بهاری که سپیده داشته باشد و تو خیالت راحت باشد که هست! که صدای نازنینش را می شنوی! که قدمهایش این خیابان بهاری را طی می کند ! دلم بهار می خواهد بهاری که سپیده داشته باشد تا با آن انرژی سرشار برایت بگوید روایت زندگی پر دغدغه اش را! و تو هی ذوقش کنی، قربان صدقه اش بروی و از امتداد خودت خوشحال باشی.



دلم سپیده می خواهد. خانه ام سپیده ندارد. خیابانهای شهر سپیده ندارند. حتی این دنیای مجازی هم دیگر سپیده ندارد ...

شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

روایتی از نوروز 89

خواب نمی دیدم سالها شبهایم کلافه تر از آن بود که خوابی را به یاد بیاورد. زمان زیادی است که خواب می بینم آنقدر که مرز بین خواب و بیداری ام نا پیداست که گاهی در بیداری هم خواب می بینم ...

نوروز 89 در خواب و بیداری بس طولانی در نوسان بود. 4 ماه برای فهمیدن زندگی آدمهایی که همه دارایی شان سر سنجاق است و با لباسی که بر تن دارند و آسمانی که با هر رنگش می سازند به استقبال هیچ می روند کافی نبود، بود! نمی دانم ! نمی دانم کافی بود یا نه اما ما تمام نوروز را با آدمهایی بودیم که سهمشان از زندگی را برداشته اند، برده اند در پارکی و با آتش و فندک و سورنگ و سر سنجاقی قسمت کرده اند و آنجا زندگی را معنایی دگر می دهند . معنایی که پر از تهی است .

ما 4 نفر بودیم که نوروزمان را با آدمهایی در انتها زندگی کردیم . آدمهایی که به جستجوی زندگی اند هنوز در حاشیه بیمار! ما روزهایی را به تصویر کشیدیم که از ظهر شروع می شد و تا صبح ادامه داشت . زهری که تلخی اش گلو را می سوزاند و پادزهری که نبود ، نیست. دوربین ما از میان این همه، زنی را روایت می کند که در این آخرین ایستگاه زندگی را زندگی می کند هر روز هر شب. دوربین ما قصه پسری را می گوید که تنها 12 سال دارد و زهر را فرو می دهد تا انتهای جانش. دوربین ما ... دوربین ما روایتهای بیشماری از آدمهایی دارد که از یاد رفته اند.

نوروز 89 در خواب و بیداری بس طولانی در نوسان بود. ما 4 نفر بودیم که نوروزمان را با آدمهایی در انتها زندگی کردیم. آنجا آدمهای زیادی بودند که به جستجوی زندگی اند هنوز.

و من دیشب بعد از عکس یادگاری، در خواب و بیداری مدام فکر می کردم کاش جایی زندگی را حراج می کردند ....

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۹

پارک شوش، مینا ، تو...

باید کم حرف بزنم و بگذارم مینا جلوی دوربین کاوه از زندگی اش بگوید. احمد کنار من بومش را به سمت مینا گرفته. مینا از همه چیز حرف می زند. می گوید من او را به یاد تو می اندازم. می گوید بعد از مرگت دیگر نتوانست دوام بیاورد در آن خوابگاه و آمد اینجا کنار فندک و آتش و کارتون و زیر سقف آسمان. می دانم تمام حقیقت را نمی گوید می دانم چشمان بغض آلود من این پیام را می دهد که بیشتر حرف بزند از تو. با بغض می پرسم: - فرشته دوست داشت؟ سرش را به نشان تایید تکان می دهد. اشکهایم می ریزند روی برآمدگی گونه ها و تمام صورتم را می پوشانند. در معذورات هیچ چشم خیره ای نمی مانند. گمان می کردم بعد از این همه روز تاب از تو شنیدن را دارم.
کاوه کات می دهد...

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۸

بهار امسال سرشار از یادهاست...

چقدر به انتظار بهار بودیم همیشه. چقدر کام تلخمان را به امید شیرینی اش کز نگه داشتیم. حالا بهار آمده است. از پس سالی سخت. سالی که برای هیچ فصلش نامی نیست! از بس که لباس صبرمان گشاد شد و چشمانمان تر. به این سال بد عادت نکردیم. عادت نمیکنیم که امید در چشمان نومیدمان هنوز سوسو می زند. به همین سبزی که می آید و برای آنها که سبز رنگ فتنه است کابوس می شود سوگند که ما بیشماران سبز می مانیم .

با یاد آنها که عید امسال مهمان اوینند ...

با یاد آنها که عید امسال مهمان بهشت زهرایند ...

با یاد آنها که کوچ سهمشان شده ...

با یاد همه آنها، بیشمارانی که دستانشان روی نشان پیروزی مانده و فاتح خیابانهای 88 بودند...

به یاد «مایی» که در 88 متولد شد ...


پ.ن.
از خودمان ، از این رفاقت جدید بنویسیم!


سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

88

هر خانه ای بویی دارد. خانه من این روزها بوی گندم گندیده می دهد. سبزه هایم با همه محبتی که نثارشان کردم پوسیدند. هر کدام به نام کسی بود . این سال بد به گندم ها هم امان سبز شدن نمی دهد.

شلوغی خیابانها، این همه سبز بر درختها، این همه ماهی قرمز و سبزه سبز شده، حتی این هوای گرم که روی اسفند را سفید کرده هیچ کدام بهار را برایم تداعی نمی کند. اینطور بود که به هیچ کس هدیه ای برای شادباش عید ندادم.
چهارشنبه سوری اش هم در خانه نشستم و به صدای این خیابان که تمامش پلیس ضد شورش بود گوش سپردم. 88 عجیب تر از آن بود که برای رفتنش و آمدن دیگری شادمانی کرد.

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۸

...

ساعتها برایت می خوانم بی آنکه از عبور ثانیه ها بترسم، از لرزش صدایم، از حرفهایی که تکرار شده اند هم ! حس می کنم باید زودتر عریان شوم برایت. تند تند بی آنکه ترتیبی خاص بدهم لباسهای وجودم را به عمق قهوه ایت می سپارم بی هیچ قضاوتی از بی تناسبی من. منتظر هیچ چیز نیستم جز خودت در ضیافتی که من و توایم و آن اتاق تاریک ، تق تق لپ تاپ و چای و دودی که می رود در تاریکی و صدا! صدای تو که می پیچد و من که همه گوش می شوم تا بخوانی ات.

سرخوشی ام تا خیابان کریمخان می رود امتداد می یابد تا میدان توحید آنجا می پیچد سراغ حس نابی که مخصوص اسفند است!

شک نکن نازنین. تو بهترین اتفاق اسفند منی که برایت همه سال به انتظار نشستم...

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

8 مارسی دیگر، زن بودنی در امتداد....

خب دروغ چرا! هر سال منتظرم 8 مارس بیاید. برای آدمی که بیشتر آرمانها و آرزوهایش حول خواسته های این روز می گذرد این روز معنای زیادی می تواند داشته باشد، هر چند معتقد باشی اصلا نباید تبریک گفت جز یک دلیل: هنوز با همه آن آرزوها زنده ای! و این خوب پیروزی بزرگی است که باید جشن گرفت.

امسال اما مثل هر سال لیست نکردم نام آدمهایی که باید بهشان تبریک گفت. امسال خسته تر از آن بودم که بتوانم شاد باشم، یا به کسانی تبریک بگویم. منتظر تبریک کسی هم نبودم، گرچه دوستان زیادی این را به یادم آوردند.


امسال اما مثل هر سال در مراسمی شرکت می کنی. خودت تا پایان کار ایستاده ای. گرچه نه این مراسم ها مثل همیشه است و نه تو! که امیدهایی هست هنوز هر چند با دل نگرانی ! هر چند با این همه نام زنانه از دست رفته، در بند...
شب بعد از یک روز پر کار کسی برایت اس ام اس می فرستد:


برای یک سال دیگر زن بودن نه خسته رفیق فروغ...
پ.ن.
چقدر این لبخند خسته فخری به دلم نشست! نه خسته فخری جان!


شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸

مرثیه برای سالی که پر از مرثیه بود ...

یعنی باید باور کنیم که این سال بد تمام می شود؟